eitaa logo
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝🕯نفور
473 دنبال‌کننده
10 عکس
1 ویدیو
0 فایل
تو در دنیای من کاملا یک هدفی:) ولی وقتی نگاهت را دیدم، همه چیز تغییر کرد. 𝗠𝗶: @Haamimo 📝𝟭𝟯𝟵 "عضو جمعیت نویسندگان📖"
مشاهده در ایتا
دانلود
اریـا احمدی . . .♥️ رئیس شرکـت بابـاش . و آشـپز رسـتوران . کـیوت و مـهربون. رفیق گندم. سن 20.
مـنصـور صـالحی . . ‌.♥️ پـدربزرگ حـامی ،اریـا. رئیس شرکت اسب سواری مـافیا. خـشن و بی رحـم. 63 ساله.
پـدرام مـرادی . . ..♥️ مافـیا. شرکـت داره. دشـمن منـصور صالـحی. مهـربون و جـدی. پـدر گنـدم . 47 سـال.
الـهه محمـودی . . .♥️ آرایـشگر . همـسر پـدرام و مادر گنـدم . مـهربون و آروم. 40 سـاله.
مریـم احـمدی . . .‌♥️ همـسر اشـکان و نا مادری آریـانا دکتـر جراح قلبـه مهـربون و عـصبی 42 سـاله
اشکـان احمـدی . . ‌.♥️ پدر اریـانا‌. رئیـس بزرگ تریـن بار. تو کار بیزیـنس و تاجـر. جـدی و آروم . 48 سـاله.
شُـروع پـارت گـذاری♥️‌.
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝🕯 𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖 𝙋𝙖𝙧𝙩:𝟭 ویوحـامی: مثل بقیه روزا با آریا داشتیم تو کوچه بازی میکردیم. پدربزرگم رو که سالی یک بار میدیدم‌ . این بار پدربزرگم خودش اومد پیشمون. از ماشینش پیاده شد و سمتمون اومد. منصور:مامان باباتون توی راه وسط جاده تصادف کردن. وسایلای ضروریتون جمع کنید ،تو ماشین منتظرم. حـامی:ولی پدربزرگ . . سکوت کرد و راهش رفت قلبم خیلی شکست. سرمای سردی بدنم گرفت فقط آریا رو میدیدم که دستمو گرفتن بود . و گریه میکرد،منو اون یه بچه هشت ساله و شش ساله بودیم. دست اریا گرفتم رفتم توی خونه. گوشیمو برداشتم و یک عکس چهار تاییمون . از خونه زدیم بیرون سوار ماشین شدیم. سمت عمارت پدربزرگم رفتیم. با سختی هایی که توی اون عمارت کشیدیم به دست پدربزرگم. مافیا شدیم ،ولی الان دیگه فرق داشت من حامی قدرت 30 ساله بودم و اریا 28 ساله قدرتمند ،ما قدرتمند تر از همیشه برای انتقام اومدیم. 𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫 𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . . 𝘁𝗮𝗴:@haamim71
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝🕯 𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖 𝙋𝙖𝙧𝙩:2 غذامون سفارش دادیم حامیم غذاشو تموم کرد. حامی:من میرم تو ماشین تو تموم کردی بیا اریا:باشه برو گارسون صدا زدم 🧑🏻‍🍳:غذا مشکلی داشت ؟ اریا:نه،میخواستم با اشپزتون صحبت کنم. 🧑🏻‍🍳:باشه صداشون میکنم داشتم سفارش مشتری می‌بردم که یهو آشپزمون دیدم میز 9 باهاتون کار داره آریانا:من؟ 🧑🏻‍🍳:اره آریانا:باشه مرسی اونم بده خودم میبرم داشتم سفارش مشتری می‌بردم یهو پاهام پیچ خورد افتادم و قهوه ریخت رو یکی از مشتریا. یه پسر خیلی خوش قیافه بود . معذرت می‌خوام اریا:حالتون خوبه؟ اریانا:من خوبم ولی لباس شما . . اریا:اشکال نداره اریانا:میتونم برات جبران کنم اریا:باشه،ما هفته بعد یه مهمونی داریم . میتونی غذاشو درست کنی؟ آریانا:خیلی معذرت می‌خوام ولی من همچین کاری نمیکنم. اینجام شغل اصلی من نیست برای سرگرمی کار میکنم. شمارتون بدید پول لباسو پرداخت کنم. اریا:که این طور. نه نیازی نیست 𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫 𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . . 𝘁𝗮𝗴:@haamim71