eitaa logo
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝🕯نفور
473 دنبال‌کننده
10 عکس
1 ویدیو
0 فایل
تو در دنیای من کاملا یک هدفی:) ولی وقتی نگاهت را دیدم، همه چیز تغییر کرد. 𝗠𝗶: @Haamimo 📝𝟭𝟯𝟵 "عضو جمعیت نویسندگان📖"
مشاهده در ایتا
دانلود
مریـم احـمدی . . .‌♥️ همـسر اشـکان و نا مادری آریـانا دکتـر جراح قلبـه مهـربون و عـصبی 42 سـاله
اشکـان احمـدی . . ‌.♥️ پدر اریـانا‌. رئیـس بزرگ تریـن بار. تو کار بیزیـنس و تاجـر. جـدی و آروم . 48 سـاله.
شُـروع پـارت گـذاری♥️‌.
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝🕯 𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖 𝙋𝙖𝙧𝙩:𝟭 ویوحـامی: مثل بقیه روزا با آریا داشتیم تو کوچه بازی میکردیم. پدربزرگم رو که سالی یک بار میدیدم‌ . این بار پدربزرگم خودش اومد پیشمون. از ماشینش پیاده شد و سمتمون اومد. منصور:مامان باباتون توی راه وسط جاده تصادف کردن. وسایلای ضروریتون جمع کنید ،تو ماشین منتظرم. حـامی:ولی پدربزرگ . . سکوت کرد و راهش رفت قلبم خیلی شکست. سرمای سردی بدنم گرفت فقط آریا رو میدیدم که دستمو گرفتن بود . و گریه میکرد،منو اون یه بچه هشت ساله و شش ساله بودیم. دست اریا گرفتم رفتم توی خونه. گوشیمو برداشتم و یک عکس چهار تاییمون . از خونه زدیم بیرون سوار ماشین شدیم. سمت عمارت پدربزرگم رفتیم. با سختی هایی که توی اون عمارت کشیدیم به دست پدربزرگم. مافیا شدیم ،ولی الان دیگه فرق داشت من حامی قدرت 30 ساله بودم و اریا 28 ساله قدرتمند ،ما قدرتمند تر از همیشه برای انتقام اومدیم. 𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫 𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . . 𝘁𝗮𝗴:@haamim71
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝🕯 𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖 𝙋𝙖𝙧𝙩:2 غذامون سفارش دادیم حامیم غذاشو تموم کرد. حامی:من میرم تو ماشین تو تموم کردی بیا اریا:باشه برو گارسون صدا زدم 🧑🏻‍🍳:غذا مشکلی داشت ؟ اریا:نه،میخواستم با اشپزتون صحبت کنم. 🧑🏻‍🍳:باشه صداشون میکنم داشتم سفارش مشتری می‌بردم که یهو آشپزمون دیدم میز 9 باهاتون کار داره آریانا:من؟ 🧑🏻‍🍳:اره آریانا:باشه مرسی اونم بده خودم میبرم داشتم سفارش مشتری می‌بردم یهو پاهام پیچ خورد افتادم و قهوه ریخت رو یکی از مشتریا. یه پسر خیلی خوش قیافه بود . معذرت می‌خوام اریا:حالتون خوبه؟ اریانا:من خوبم ولی لباس شما . . اریا:اشکال نداره اریانا:میتونم برات جبران کنم اریا:باشه،ما هفته بعد یه مهمونی داریم . میتونی غذاشو درست کنی؟ آریانا:خیلی معذرت می‌خوام ولی من همچین کاری نمیکنم. اینجام شغل اصلی من نیست برای سرگرمی کار میکنم. شمارتون بدید پول لباسو پرداخت کنم. اریا:که این طور. نه نیازی نیست 𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫 𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . . 𝘁𝗮𝗴:@haamim71
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝🕯 𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖 𝙋𝙖𝙧𝙩:3 اریا:حامیم دختره عجب دافی بود حامیم:حوصله داریا،لباست چی شد اریا: قهوه ریخت یه جا وایسا من به لباس بگیرم بعد برو سمت عمارت حامیم:باشه رسیدیم دم عمارت پدر بزرگ رفتیم داخل. منصور:چه عجب. حامیم:ماموریت چیه؟ منصور:سلامت کو؟ حامیم:سلام منصور:هفته بعد مهمونیه تاجر هاست و توی اون مهمونی . . . حامیم:باشه عمری دیگه نیست؟ منصور:بمون شامو باهم بخوریم حامیم:نه مرسی ما سیریم خدافظ اریا: خدافظ پدربزرگ حامی چرا اینجوری رفتار کردی؟ حامیم: در حق کارایی که تو بچگی باهامون کرد هیچه. اریا:هفته بعد چیکارش کنیم؟ حامیم:به بچها اطلاع بده . بیان کارو انجام بدن. 𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫 𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . . 𝘁𝗮𝗴:@haamim71
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝🕯 𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖 𝙋𝙖𝙧𝙩:4 گندم:مهمونی تاجرا بود. و ماهم باید می‌رفتیم ،زیاد نمی‌خواستم به چشم بیام سر این لباس ساده ای پوشیدم،موهامو کرلی کردم و میکاپ کردم . رفتم پیش مامان‌ و بابا. خوب شدم؟ الهه:عالی شدی عشقم . پدرام:خوشگل تر از همیشه. ولی قرارمون چی بود؟ گندم:هیچی اونجا نخوریم. پدرام :خب بریم دیره گندم:رسیدیم ،اونجا خیلی شلوغ بود . توی شلوغی آریانا رو پیدا کردم و پیشش نشستم. اریا:از جایی که ماموریت داخل مهمونی بود منو حامی داخل نشسته بودیم . یهو همون دختره که توی رستوران دیدمش اونجا نشسته بود . خواستم برم سمتش که یه پیام برام اومد. _حواست باشه ماموریت شروع شد. گندم: وقتی داشتن پذیرایی میکردن،یه آبمیوه برداشتم. آخه کی میاد منو مسموم کنه. کم کم چشام داشت سیاهی می‌رفت جلومو نمیتونستم ببینم . همون لحظه رقص شروع شد و همه رفتن آریانا ..آریان... سیاهی مطلق آریانا:گندم گندمممم چون نوشیدنی خورده بودم مست بودم رفتم کمک خبر کنم که خوردم یه یه چیز سفت آخ سرم اریا:خوبی تو؟ آریانا:وای این حامیم:اریاا بهشون پیام بده بگو دختره بیهوشه اریاااا کجاااایییییییی ای بابا 𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫 𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . . 𝘁𝗮𝗴:@haamim71