eitaa logo
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝🕯نفور
473 دنبال‌کننده
10 عکس
1 ویدیو
0 فایل
تو در دنیای من کاملا یک هدفی:) ولی وقتی نگاهت را دیدم، همه چیز تغییر کرد. 𝗠𝗶: @Haamimo 📝𝟭𝟯𝟵 "عضو جمعیت نویسندگان📖"
مشاهده در ایتا
دانلود
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝🕯 𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖 𝙋𝙖𝙧𝙩:2 غذامون سفارش دادیم حامیم غذاشو تموم کرد. حامی:من میرم تو ماشین تو تموم کردی بیا اریا:باشه برو گارسون صدا زدم 🧑🏻‍🍳:غذا مشکلی داشت ؟ اریا:نه،میخواستم با اشپزتون صحبت کنم. 🧑🏻‍🍳:باشه صداشون میکنم داشتم سفارش مشتری می‌بردم که یهو آشپزمون دیدم میز 9 باهاتون کار داره آریانا:من؟ 🧑🏻‍🍳:اره آریانا:باشه مرسی اونم بده خودم میبرم داشتم سفارش مشتری می‌بردم یهو پاهام پیچ خورد افتادم و قهوه ریخت رو یکی از مشتریا. یه پسر خیلی خوش قیافه بود . معذرت می‌خوام اریا:حالتون خوبه؟ اریانا:من خوبم ولی لباس شما . . اریا:اشکال نداره اریانا:میتونم برات جبران کنم اریا:باشه،ما هفته بعد یه مهمونی داریم . میتونی غذاشو درست کنی؟ آریانا:خیلی معذرت می‌خوام ولی من همچین کاری نمیکنم. اینجام شغل اصلی من نیست برای سرگرمی کار میکنم. شمارتون بدید پول لباسو پرداخت کنم. اریا:که این طور. نه نیازی نیست 𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫 𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . . 𝘁𝗮𝗴:@haamim71
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝🕯 𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖 𝙋𝙖𝙧𝙩:3 اریا:حامیم دختره عجب دافی بود حامیم:حوصله داریا،لباست چی شد اریا: قهوه ریخت یه جا وایسا من به لباس بگیرم بعد برو سمت عمارت حامیم:باشه رسیدیم دم عمارت پدر بزرگ رفتیم داخل. منصور:چه عجب. حامیم:ماموریت چیه؟ منصور:سلامت کو؟ حامیم:سلام منصور:هفته بعد مهمونیه تاجر هاست و توی اون مهمونی . . . حامیم:باشه عمری دیگه نیست؟ منصور:بمون شامو باهم بخوریم حامیم:نه مرسی ما سیریم خدافظ اریا: خدافظ پدربزرگ حامی چرا اینجوری رفتار کردی؟ حامیم: در حق کارایی که تو بچگی باهامون کرد هیچه. اریا:هفته بعد چیکارش کنیم؟ حامیم:به بچها اطلاع بده . بیان کارو انجام بدن. 𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫 𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . . 𝘁𝗮𝗴:@haamim71
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝🕯 𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖 𝙋𝙖𝙧𝙩:4 گندم:مهمونی تاجرا بود. و ماهم باید می‌رفتیم ،زیاد نمی‌خواستم به چشم بیام سر این لباس ساده ای پوشیدم،موهامو کرلی کردم و میکاپ کردم . رفتم پیش مامان‌ و بابا. خوب شدم؟ الهه:عالی شدی عشقم . پدرام:خوشگل تر از همیشه. ولی قرارمون چی بود؟ گندم:هیچی اونجا نخوریم. پدرام :خب بریم دیره گندم:رسیدیم ،اونجا خیلی شلوغ بود . توی شلوغی آریانا رو پیدا کردم و پیشش نشستم. اریا:از جایی که ماموریت داخل مهمونی بود منو حامی داخل نشسته بودیم . یهو همون دختره که توی رستوران دیدمش اونجا نشسته بود . خواستم برم سمتش که یه پیام برام اومد. _حواست باشه ماموریت شروع شد. گندم: وقتی داشتن پذیرایی میکردن،یه آبمیوه برداشتم. آخه کی میاد منو مسموم کنه. کم کم چشام داشت سیاهی می‌رفت جلومو نمیتونستم ببینم . همون لحظه رقص شروع شد و همه رفتن آریانا ..آریان... سیاهی مطلق آریانا:گندم گندمممم چون نوشیدنی خورده بودم مست بودم رفتم کمک خبر کنم که خوردم یه یه چیز سفت آخ سرم اریا:خوبی تو؟ آریانا:وای این حامیم:اریاا بهشون پیام بده بگو دختره بیهوشه اریاااا کجاااایییییییی ای بابا 𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫 𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . . 𝘁𝗮𝗴:@haamim71
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝🕯 𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖 𝙋𝙖𝙧𝙩:5 ویوگندم: چشام باز کردم همه جا تاریک بود. دست و پاهام بسته بود. یهو در باز شد. بوی عطر تلخی پیچید. عیششش،من کجااامممم چرا منو آوردین ایینجااااا میدونین بابام کیهه؟ حامیم:چند روزی دست ما میمونی جوجه کوچولو تا بابات تاوان کاراش پس بده. گندم:حرف نزنن بیا دست منو باز کناااا. جوجه هم عمته*ههه. حامیم: زبون درازی نکنا،پشیمون میشی. گندم:نه نمیشم خیالت راحت حامیم :هرکی اینکار کرده پشیمون شده. گندم:فکردی از حساب بابام آنقدر راحت میتونی استفاده کنییی؟؟؟ حامیم:نه دیگه رو م*خ من نرو. گندم:مگه تو اصن م*خم دارییی؟(نه پ خودت داارییی) حامی با آرامشی که بیشتر از عصبانیت ترسناک بود، قدم‌های کوتاهش رو به سمت گندم برداشت سایه‌ی بلندش روی سر گندم افتاد و فضا رو سنگین‌تر کرد. به جای اینکه داد و بیداد کنه، یه لبخند کج و مرموز روی لبش نشست. حامی: (با صدای بم و آروم، در حالی که چونه گندم با دستش بالا میاره) خیلی زود تصمیم گرفتی که منو بشناسی جوجه کوچولو ولی یادت باشه، اینجا دیگه تو و بابات پادشاه نیستین اینجا پادشاه منم. گندم: پادشاه؟ نه بابا تو فقط یه آدم خودشیفته‌ای که فکر می‌کنه با چند تا آدم مسلح می‌تونه دنیا رو عوض کنه!😂 حامی:دنیا رو عوض نمی‌کنم، فقط دارم جوجه های که سر راه من قرار گرفتن از سر راه برمی‌دارم. تو الان بخشی از اون بازی هستی که توش هیچ راه فراری وجود نداره. 𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫 𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . . 𝘁𝗮𝗴:@haamim71
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝🕯 𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖 𝙋𝙖𝙧𝙩:6 گندم: ـچیه؟ نکنه داری فکر می‌کنی چطور می‌خوای از دست من فرار کنی؟ بی‌خیال بابا، من یه مشکل بزرگم حامی نیشخندی زد که بیشتر شبیه یک تهدید بود اما قبل از اینکه جواب بده، درِ اتاق با صدای بلندی باز شد آریا با چهره‌ای جدی و گوشی‌ای که توی دستش بود، سریع وارد شد. فضای سنگین اتاق بلافاصله عوض شد. حامی بدون اینکه نگاهش رو از گندم بگیره، با صدای خشنی گفت: چی شده آریا؟ وسط این بازی هستی یا فقط اومدی مزاحم بشی؟ اریا:ماموریت تغییر کرد حامی. اون‌ها دارن حرکت می‌کنن. هدف اصلی اون چیزی نیست که فکر می‌کردیم. حامی نگاهش رو از گندم جدا کرد و به آریا خیره شد. چشم‌هاش مثل دو تا تکه یخ، سرد و بی‌رحم بودن. تغییر ماموریت؟ یعنی چی؟ منظور اون‌ها چیه که هدف اصلی اون چیزی نیست که فکر می‌کردیم؟ حرفات رو درست بگو آریاوقت ندارم حدس بزنم آریا:اون‌ها دارن یه محموله خاص رو از مسیرهای دریایی جابه‌جا می‌کنن، نه خشکی. هدفشون فقط پول نیست، حامی اون‌ها دنبال یه لیست سیاه هستن. لیستی که اگه به دست منصور برسه، کل ساختار مافیا رو تکون میده. پدرام مرادی، یعنی پدر این دختر، دقیقاا می‌دونه اون لیست کجاست گندم: اووه پس من الان یه نقشه‌ی گنج هستم؟ حامی:آریا، برو و تمام نیروها رو آماده کن. می‌خوام تمام مسیرهای دریایی رو زیر نظر داشته باشیم. هیچ جریانی نباید از زیر دست ما رد بشه. آریا سری تکان داد و سریع بیرون رفت. سکوت سنگینی دوباره اتاق رو پر کرد. فقط صدای تیک‌تیک ساعت و نفس‌های گندم شنیده می‌شد. حامی دوباره به سمت گندم برگشت اما این بار، یه چیزی فرق کرده بود. یه جور آشفتگی پنهان توی چشم‌هاش موج می‌زد و درست در همون لحظه... 𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫 𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . . 𝘁𝗮𝗴:@haamim71
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝🕯 𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖 𝙋𝙖𝙧𝙩:7 و درست در همون لحظه... اول صدای خفه‌ی رعد و برق از دور شنیده شد. و صدای بارون. صدای برخورد بارون به شیشه مثل ضربه‌های تند چکش روی سر حامی بود. حامی، که تا چند لحظه پیش مثل یه پادشاه بی‌رحم بود. یهو خشکش زد،بدنش لرزید و رنگ از صورتش پرید. دستاش شروع کرد به لرزیدن گندم: تو حالت خوبه؟ اما حامی دیگه اونجا نبود. اون توی یه فضای دیگه بود. توی اون شب تاریک و پر از بارون... [فلش‌بک - ۱۸ سال پیش] بارون با تمام قدرت داشت به زمین کوبیده می‌شد. حامیم با لباس‌های خیس و کثیف. جلوی اون ماشین زانو زده بود. اون سعی می‌کرد درِ ماشین رو با دست‌های کوچیکش باز کنه. اما هر بار که بارون با شدت بیشتری به بدنش می‌خورد. صدای جیغ آریا و بوی خون و بارون توی دماغش می‌پیچید. اون شب، بارون تنها کسی بود که داشت برای اون‌ها گریه می‌کرد 𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫 𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . . 𝘁𝗮𝗴:@haamim71