𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝🕯نفور
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝🕯 𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖 𝙋𝙖𝙧𝙩:11 ساعتها گذشت. عصر شده بود و سایههای بلند و ترسناکی توی راهر
پارت یازدهم رمان <سایه عشق>تقدیم نگاهتون شد:)
حرفی،نـظری ،انـتقادی ،شنوام♥️.
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_chektxo&btn=جونم
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝🕯
𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖
𝙋𝙖𝙧𝙩:12
گندم با تعجب به حامی خیره شده بود.
گندم:
تو حالت خوب نیست رنگت پریده
حامی:
ـ بهتره به جای دخالت توی کارهای من، به دستوراتی که بهت میدم عمل کنی
گندم با ناراحتی خندید.
گندم:
ـنگران نباش، آقای رئیس.
دیگه حتی به دیوار اتاقت هم نزدیک نمیشم.
حامی خواست جوابش رو بده، اما ناگهان صدای زنگ تلفنش توی راهرو پیچید. اریا بود
حامی:
ـ بگو
آریا:
ـ حامی، بالاخره جواب دادی کجایی؟ از صبح هرچی زنگ میزنم جواب نمیدی
حامی با نگاهی کوتاه به گندم، حرفش رو قطع کرد.
حامی:
ـ مشغول بودم حرفت رو بزن
آریا:
گوشی پدرام مرادی هک کردم
امشب قراره با چند نفر از افرادش جلسه داشته باشه. مکانش رو پیدا کردیم
چشمهای حامی برای لحظهای برق زد.
تمام خستگی صورتش پشت همان نقاب سرد پنهان شد
حامی:
ـ کجاست؟
آریا:
ـ انبار قدیمی کنار اسکله اما یه مشکل هست
حامی:
ـ چه مشکلی
آریا کمی مکث کرد.
آریا:
ـ احتمال میدیم دنبال لیست سیاه باشن.
اگه امشب بهش دست پیدا کنن، همهچیز از کنترل خارج میشه
حامی:
افراد رو آماده کن امشب میریم اسکله
آریا:
ـ خودت هم میای؟
حامی:
ـ من همیشه خودم میرم.
آریا:
ـ ولی صدات عجیب شده حالت خوبه؟
حامی اخم کرد و نگاهش رو از گندم گرفت.
حامی:
ـ به جای نگرانی برای من، کار خودت رو انجام بده
آریا:
ـ باشه، ولی حامی این بار بدون پشتیبان وارد نشو.
پدرام آدم خطرناکیه
حامی:
ـ من از پدرام خطرناکترم.
تماس رو قطع کرد و گوشی رو داخل جیب کتش گذاشت.
𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫
𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . .
𝘁𝗮𝗴:@haamim71
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝🕯نفور
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝🕯 𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖 𝙋𝙖𝙧𝙩:12 گندم با تعجب به حامی خیره شده بود. گندم: تو حالت خوب نیست ر
پارت دوازدهم رمان <سایه عشق>تقدیم نگاهتون شد:)
حرفی،نـظری ،انـتقادی ،شنوام♥️.
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_chektxo&btn=جونم
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝🕯
𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖
𝙋𝙖𝙧𝙩:13
گندم که بخشی از حرفهای آریا رو شنیده بود، با نگرانی پرسید:
گندم:
ـ کجا میری؟
حامی:
ـ به تو مربوط نیست.
گندم:
اگه به من مربوط نیست، چرا جلوی اتاق من وایسادی
و با صدای بلند دربارهی یه انبار و بابام حرف میزدی؟
حامی:
ـ امشب از اتاقت بیرون نمیای.
درم برای هیچکس باز نمیکنی.
حتی اگه صدای من رو شنیدی، بدون هماهنگی نگهبانها بیرون نمیای.
گندم:
ـ چرا؟ قراره اتفاقی بیفته؟
حامی:
ـ فقط برای اولین بار به حرفم گوش بده.
گندم:
ـ نه! تو نمیتونی منو توی این خونه زندانی کنی و بعد هر کاری دلت خواست انجام بدی
حامی با عصبانیت دستش رو روی دیوار کنار سر گندم کوبید.
گندم از جا پرید، اما حامی همان لحظه از درد صورتش درهم رفت.
دستش را پنهانی روی سینهاش گذاشت.
گندم با نگرانی یک قدم جلو آمد.
گندم:
ـ حامیم
حامی:
ـ به من نزدیک نشو
ـتو فقط همسر تقلبی منی، نه بیشتر.
پس فکر نکن حق داری دربارهی رفتوآمد یا کارهای من سؤال کنی
گندم:
ـ خیلی خوب بردتم، نه بیشتر
بعد در را محکم جلوی صورت حامی بست.
از داخل جیبش گوشیاش زنگ خورد.
آریا بود.
حامی تماس را جواب داد.
آریا:
ـ یه چیز دیگه پیدا کردیم.
گندم هم ممکنه امشب هدف پدرام باشه
حامی:چی گفتی؟
آریا:
ـ اگه پدرام بفهمه گندم پیش توئه،
احتمالا برای رسیدن به لیست سیاه ازش استفاده میکنه.
حامی:
ـ هیچکس به گندم دست نمیزنه
آریا:
ـ پس امشب اونو با خودت ببر
حامی:گفتم هیچکس بهش دست نمیزنه،
نه اینکه بذارم وارد جنگ بشه
آریا:
ـ حامی، اگه اینجا بمونه ممکنه خطر بیشتری تهدیدش کنه
حامی:ـ افراد بیشتری دور عمارت میذارم.
گندم همینجا میمونه.
آریا:
ـ و خودت؟
حامی به سینهاش فشار آورد و درد را نادیده گرفت.
حامی:
ـ من امشب کار پدرام رو تموم میکنم.
تماس قطع شد.
حامی برای آخرین بار به در اتاق گندم نگاه کرد و زیر لب گفت:
ـ فقط امشب ازم متنفر باش اما زنده بمون.
بعد به سمت راهپلهها رفت؛
بیخبر از اینکه گندم پشت در ایستاده بود و تمام حرفهای آخرش را شنیده بود.
𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫
𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . .
𝘁𝗮𝗴:@haamim71
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝🕯نفور
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝🕯 𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖 𝙋𝙖𝙧𝙩:13 گندم که بخشی از حرفهای آریا رو شنیده بود، با نگرانی پرسید:
پارت سیزدهم رمان <سایه عشق>تقدیم نگاهتون شد:)
حرفی،نـظری ،انـتقادی ،شنوام♥️.
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_chektxo&btn=جونم
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝🕯
𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖
𝙋𝙖𝙧𝙩:14
گندم پشت در خشکش زده بود.
دستش هنوز روی دستگیره بود و نفسهاش آروم و بریده بالا میاومد
گندم با گیجی چند قدم از در فاصله گرفت.
روی تخت نشست و به نقطهی نامعلومی خیره شد.
دلش میخواست بیتفاوت باشه.
دلش میخواست بگه همهی اینها یه بازی جدیده.
یه ترفند تازه برای گیج کردنش.
هنوز توی فکر بود که صدای دویدن چند نفر توی راهرو پیچید.
بعد صدای یکی از نگهبانها اومد:
همهی ورودیها رو چک کنید!
آقا دستور داده هیچکس امشب بیاجازه وارد بخش نشه
گندم از جا پرید.
از پنجره به حیاط عمارت نگاه کرد.
ماشینهای سیاه یکییکی جلوی پلهها میایستادند.
مردهایی با لباس تیره، بیسروصدا اما سریع رفتوآمد میکردند.
فضا سنگین شده بود.
شبیه سکوتِ قبل از طوفان.
چند دقیقه بعد، صدای بسته شدن محکم درِ اصلی عمارت پیچید.
حامیم رفته بود.
گندم بیاختیار به سمت در اتاق دوید.
در رو باز کرد و سرش رو بیرون آورد.
راهرو خالی بود، جز یکی از خدمتکارها که پایین پلهها ایستاده بود.
خدمتکار با دیدنش هول کرد:
ـ خانم آقا گفته بودن از اتاق بیرون نیاید.
گندم :آقا خیلی چیزا میگه
خدمتکار سرش رو پایین انداخت.
امشب اوضاع عادی نیست لطفاً برگردید داخل
گندم لبش رو گاز گرفت میخواست چیزی بپرسه، اما از پلهها صدای قدمهای تندی اومد.
آریا بود.
همونطور که از راهرو رد میشد، نگاهش برای یک لحظه به گندم افتاد.
مکث کرد. انگار انتظار نداشت اون بیرون باشه.
گندم :حامیم کجا رفت؟
آریا :این سؤال رو نباید از من بپرسی
گندم با حرص جواب داد: پس از کی بپرسم؟ از خودش؟ که هر بار یا تحقیرم میکنه یا دروغ میگه
اریا:حامی برای یه کار مهم رفته
گندم: کار مهم؟ یعنی همون کاری که ممکنه جونش رو بگیره؟
آریا اخم کرد.
ـ چی شنیدی؟
گندم:اونقدری که بفهمم یه اتفاق بد قراره بیفته
آریا :بهتره امشب فقط ساکت باشی و از اتاقت بیرون نیای
آریاگوشیاش توی جیبش لرزید.
سریع بیرونش آورد، صفحه رو دید و رنگش تغییر کرد.
گندم با نگرانی پرسید
ـ چی شده؟
آریا تماس رو جواب داد.
ـ بگو.
گندم:چیزیادی نشنیدم فقط شنیدم مردی از پشت خط گفت
درگیری شروع شده
آقا تنها رفتن داخل
تیراندازی
آریا با صدایی تند گفت:
لعنتی گفتم بدون پشتیبانی نره!
الان کجایین؟
𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫
𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . .
𝘁𝗮𝗴:@haamim71
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝🕯نفور
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝🕯 𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖 𝙋𝙖𝙧𝙩:14 گندم پشت در خشکش زده بود. دستش هنوز روی دستگیره بود و نفس
پارت چهاردهم رمان <سایه عشق>تقدیم نگاهتون شد:)
حرفی،نـظری ،انـتقادی ،شنوام♥️.
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_chektxo&btn=جونم
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝🕯
𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖
𝙋𝙖𝙧𝙩:15
گندم :حامیم براش اتفاقی افتاده؟
آریا به دست گندم نگاه کرد؛
انگار تازه متوجه شده بود این دختر برخلاف همهی حرفها، هنوز نگرانِ حامیه.
اریا:نمیدونم
من باید برم
داشت میرفت که
گندم جلوی راهش ایستاد.
منم میام
آریا:شوخی میکنی؟
اونجا جای تو نیست
گندم:اینجا هم جای من نیست این عمارت، این اتاق
هیچکدوم جای من نیستن.
ولی اگه قراره امشب یه اتفاقی برای حامیم بیفته، من اینجا نمیشینم که بعدا فقط خبرش رو بشنوم
آریا با تندی گفت:
حامی اگه بفهمه تو رو بردم، خودم رو زنده دفن میکنه
گندم :اگه نبری، خودم یه راهی برای اومدن پیدا میکنم
چند ثانیه، فقط سکوت بود.
بعد از بیرون عمارت صدای شلیک بلندی اومد.
یکی از نگهبانها با عجله وارد عمارت شد و فریاد زد:
چند نفر از آدمهای پدرام وارد عمارت شدن
همهچیز در یک لحظه به هم ریخت.
اریا:خدمتکارا گندم ببرین زیرزمین چند نفر پیشش بمونن
اما گندم دیگه عقب نمیکشید.
آریا دست گندم رو گرفت و محکم گفت:
فقط یه راه داری یا همین الان میری زیرزمین و ساکت میمونی، یا....
گندم:یا چی؟
آریا :یا میفهمی امشب حامی دقیقا چه چیزی رو داره با جونش بازی میکنه.
گندم مات موند.
ـ منظورت چیه؟
آریا لب باز کرد که جواب بده، اما صدای انفجار خفیفی از سمت حیاط اومد و شیشههای عمارت لرزیدند.
گندم از ترس چشمهاش رو بست.
وقتی بازشون کرد، آریا فقط یک جمله گفت
ـ هدفِ اصلی امشب تویی، گندم
𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫
𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . .
𝘁𝗮𝗴:@haamim71
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝🕯نفور
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝🕯 𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖 𝙋𝙖𝙧𝙩:15 گندم :حامیم براش اتفاقی افتاده؟ آریا به دست گندم نگاه کرد؛
پارت پانزدهم رمان <سایه عشق>تقدیم نگاهتون شد:)
حرفی،نـظری ،انـتقادی ،شنوام♥️.
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_chektxo&btn=جونم