eitaa logo
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝🕯نفور
472 دنبال‌کننده
10 عکس
2 ویدیو
0 فایل
تو در دنیای من کاملا یک هدفی:) ولی وقتی نگاهت را دیدم، همه چیز تغییر کرد. 𝗠𝗶: @Haamimo 📝𝟭𝟯𝟵 "عضو جمعیت نویسندگان📖"
مشاهده در ایتا
دانلود
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝🕯 𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖 𝙋𝙖𝙧𝙩:14 گندم پشت در خشکش زده بود. دستش هنوز روی دستگیره بود و نفس‌هاش آروم و بریده بالا می‌اومد گندم با گیجی چند قدم از در فاصله گرفت. روی تخت نشست و به نقطه‌ی نامعلومی خیره شد. دلش می‌خواست بی‌تفاوت باشه. دلش می‌خواست بگه همه‌ی این‌ها یه بازی جدیده. یه ترفند تازه برای گیج کردنش. هنوز توی فکر بود که صدای دویدن چند نفر توی راهرو پیچید. بعد صدای یکی از نگهبان‌ها اومد: همه‌ی ورودی‌ها رو چک کنید! آقا دستور داده هیچ‌کس امشب بی‌اجازه وارد بخش نشه گندم از جا پرید. از پنجره به حیاط عمارت نگاه کرد. ماشین‌های سیاه یکی‌یکی جلوی پله‌ها می‌ایستادند. مردهایی با لباس تیره، بی‌سروصدا اما سریع رفت‌وآمد می‌کردند. فضا سنگین شده بود. شبیه سکوتِ قبل از طوفان. چند دقیقه بعد، صدای بسته شدن محکم درِ اصلی عمارت پیچید. حامیم رفته بود. گندم بی‌اختیار به سمت در اتاق دوید. در رو باز کرد و سرش رو بیرون آورد. راهرو خالی بود، جز یکی از خدمتکارها که پایین پله‌ها ایستاده بود. خدمتکار با دیدنش هول کرد: ـ خانم آقا گفته بودن از اتاق بیرون نیاید. گندم :آقا خیلی چیزا می‌گه خدمتکار سرش رو پایین انداخت. امشب اوضاع عادی نیست لطفاً برگردید داخل گندم لبش رو گاز گرفت می‌خواست چیزی بپرسه، اما از پله‌ها صدای قدم‌های تندی اومد. آریا بود. همون‌طور که از راهرو رد می‌شد، نگاهش برای یک لحظه به گندم افتاد. مکث کرد. انگار انتظار نداشت اون بیرون باشه. گندم :حامیم کجا رفت؟ آریا :این سؤال رو نباید از من بپرسی گندم با حرص جواب داد: پس از کی بپرسم؟ از خودش؟ که هر بار یا تحقیرم می‌کنه یا دروغ می‌گه اریا:حامی برای یه کار مهم رفته گندم: کار مهم؟ یعنی همون کاری که ممکنه جونش رو بگیره؟ آریا اخم کرد. ـ چی شنیدی؟ گندم:اون‌قدری که بفهمم یه اتفاق بد قراره بیفته آریا :بهتره امشب فقط ساکت باشی و از اتاقت بیرون نیای آریاگوشی‌اش توی جیبش لرزید. سریع بیرونش آورد، صفحه رو دید و رنگش تغییر کرد. گندم با نگرانی پرسید ـ چی شده؟ آریا تماس رو جواب داد. ـ بگو. گندم:چیزیادی نشنیدم فقط شنیدم مردی از پشت خط گفت درگیری شروع شده آقا تنها رفتن داخل تیراندازی آریا با صدایی تند گفت: لعنتی گفتم بدون پشتیبانی نره! الان کجایین؟ 𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫 𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . . 𝘁𝗮𝗴:@haamim71
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝🕯 𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖 𝙋𝙖𝙧𝙩:15 گندم :حامیم براش اتفاقی افتاده؟ آریا به دست گندم نگاه کرد؛ انگار تازه متوجه شده بود این دختر برخلاف همه‌ی حرف‌ها، هنوز نگرانِ حامیه. اریا:نمی‌دونم من باید برم داشت می‌رفت که گندم جلوی راهش ایستاد. منم میام آریا:شوخی می‌کنی؟ اونجا جای تو نیست گندم:اینجا هم جای من نیست این عمارت، این اتاق هیچ‌کدوم جای من نیستن. ولی اگه قراره امشب یه اتفاقی برای حامیم بیفته، من اینجا نمی‌شینم که بعدا فقط خبرش رو بشنوم آریا با تندی گفت: حامی اگه بفهمه تو رو بردم، خودم رو زنده دفن می‌کنه گندم :اگه نبری، خودم یه راهی برای اومدن پیدا می‌کنم چند ثانیه، فقط سکوت بود. بعد از بیرون عمارت صدای شلیک بلندی اومد. یکی از نگهبان‌ها با عجله وارد عمارت شد و فریاد زد: چند نفر از آدم‌های پدرام وارد عمارت شدن همه‌چیز در یک لحظه به هم ریخت. اریا:خدمتکارا گندم ببرین زیرزمین چند نفر پیشش بمونن اما گندم دیگه عقب نمی‌کشید. آریا دست گندم رو گرفت و محکم گفت: فقط یه راه داری یا همین الان می‌ری زیرزمین و ساکت می‌مونی، یا.... گندم:یا چی؟ آریا :یا می‌فهمی امشب حامی دقیقا چه چیزی رو داره با جونش بازی می‌کنه. گندم مات موند. ـ منظورت چیه؟ آریا لب باز کرد که جواب بده، اما صدای انفجار خفیفی از سمت حیاط اومد و شیشه‌های عمارت لرزیدند. گندم از ترس چشم‌هاش رو بست. وقتی بازشون کرد، آریا فقط یک جمله گفت ـ هدفِ اصلی امشب تویی، گندم 𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫 𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . . 𝘁𝗮𝗴:@haamim71
مهستا پارت بعدی کیههههههههههه؟؟؟؟؟ 😭😭😭😭🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍
https://eitaa.com/Haamimt . زاپاسمون. چون حسود زیاده😂.
کارامو کنم میام پارت میدم.
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝🕯نفور
کارامو کنم میام پارت میدم.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝🕯 𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖 𝙋𝙖𝙧𝙩:16 هدف اصلی منم؟ آریا نگاهش را از پنجره جدا کرد و مستقیم به او دوخت. نگاهی که ذرهای شوخی توش نبود. آره و این اولین باره که پدرام مرادی این همه آدم و مهمات رو برای یکشب صرف میکنه. اون نمیخواد فقط حامی رو بزنه میخواد با کشتن تو حامی بمیره میفهمی یعنی چی؟ صدای انفجار دوباره عمارت را لرزاند. گندم:اون اون بابای منه پس حامی میدونست؟ اریا: همه این مدت هر بار که با تو بدرفتاری کرد، هر بار که سرد بود و خودش رو کنار کشید فقط برای این بود که فاصله بگیره. چون میدونست نزدیک شدن به تو، یعنی به خطر انداختنِ تو. گندم:ولی من فکر میکردم ازم متنفره اریا:نه در این حد صدای قدمهای تند از راهرو بلند شد یکی از محافظها با عجله رسید: آقا چند نفر از راه پشتی وارد شدن. تا رسیدنِ خودمون، اونطرف حوالی فواره رو محاصره کردن! آریا سریع اسلحهاش را چک کرد و به گندم نگاه کرد: حالا تصمیمِ توئه. یا میری زیرزمین و ساکت میمونی تا این کار تمام شه یا میای و خودت رو و حامی رو مستقیما توی خطِ آتیش میذاری. انتخاب کن گندم چشمانش را پاک کرد. همه لرزش بدنش ناگهان جایش را به یک آرامش عجیب داد؛ حامیمجونش رو گذاشت که من زنده باشم، بدون اینکه حتی بدونم حالا که میدونم... اگه پشت این دیوار بشینم و صدای آخرین نفسش رو بشنوم، برای همیشه با خودم دشمن میشم آریا لحظهای به چشمانش خیره ماند. دیگر بحث نکرد. خب پس یه اسلحه بهت میدم. نه برای اینکه بجنگی برای اینکه اگه روزی رسید که من و حامی هر دو افتادیم، بتونی از خودت دفاع کنی ولی یه قول بده ـ بگو آریا اسلحه را به دستش داد و محکم گفت: قول بده تا وقتی هنوز حامی نفس میکشه، از خودت مراقبت کنی تو تنها نفسی هستی که این مرد براش میجنگه گندم اسلحهی سرد را در دستانش گرفت، سرش را پایین انداخت و آهسته گفت: ـ قول میدم اما اگه اون نفره دیگه نیومد، هیچ قدرتی توی این دنیا نمیتونه جلوم وایسه آریا هیچ نگفت فقط سر تکان داد و گفت: ـ پاشو بریم حامی رو پیدا کنیم 𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫 𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . . 𝘁𝗮𝗴:@haamim71