منممممم میام تازه بعد از اینمه باهاتون اومدم تنهایی هم میرممممممممم😡😡😡😡😡😡😡😡😡😡😡😡😡
بچه ها حامیم ۱۲ هم همین ماه کنسرت داره؟؟؟؟؟؟؟؟
اگر داشته باشه و نرم مطمئنم بدترین روز زندگیم میشه چون (۱۲ هم تولدمه) 😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭
𝗦͢𝗮᪾𝘆𝗲 𝗘𝘀᪾𝗵᳞𝗴𝗵نفور
عاشق ناشناس کویر و لف دادنتون شدم و بس💔😌
خودشون میدونن لیاقت ندارن لف میدن😁😊
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝♥️
𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖
𝗙𝗮𝘀𝗹:2
𝙋𝙖𝙧𝙩:8
صبح روز بعد حامی بدون اینکه حتی نگاهی به لباس پیشنهادی پناه بندازه
همون پیراهن و پالتوی مشکی و سنگین همیشگیاش رو پوشید و وارد سالن جلسات شد.
اشکان احمدی، با اون لبخند کج و فندکِ طلاییاش، وسط اتاق لم داده بود.
وقتی حامی وارد شد، اشکان حتی تکون نخورد.
اشکان: شنیدم این روزها حامی بزرگ اوضاعش به هم ریخته.
رنگ و روت پریده مرد شایعهها راسته؟
حامی با قدمهای محکم پشت میز نشست.
نگاش مثل تیغِ برنده بود
وقت من رو برای خاله زنکبازی تلف نکن اشکان.
مدارک محموله رو بذار روی میز و برو
اشکان پوزخندی زد، یه پوشه رو پرت کرد روی میز و به صندلی تکیه داد
محمولهی بندر گیر کرده چون تمرکزت کلا به هم ریخته.
میدونم بعد از تصادف اون دختر ضعیف گندم...
هنوز کلمه از دهن اشکان کامل درنیومده بود که حامی مثل پلنگ از جا بلند شد.
توی یک صدم ثانیه یقه اشکان رو گرفت و اون رو محکم به دیوار کوبید
صدای شکستن گلدون تزیینی روی میز کناری بلند شد.
حامی با چشمهای پر از خون و صدایی خفه:
اسم اون رو توی دهن کثیفت نیار وگرنه همینجا مغزت رو میپاچم رو دیوار
اشکان با اینکه زیر فشار دستهای حامی داشت خفه میشد اما پوزخند میزد
دقیقا دنبال همین بود که حامی کنترلش رو از دست بده.
در سالن با شتاب باز شد و پناه با چندتا برگه وارد شد.
سریع اوضاع رو خوند و فهمید اشکان داره با یه ویس یا دوربین مخفی این صحنه خشم رو ضبط میکنه.
پناه با صدایی محکم و قاطع گفت:
آقای احمدی طبق بند ۴ قرارداد
هرگونه تحریک شفاهی و توهین قرارداد حمل بندر رو باطل میکنه و تمام خسارت به عهده شرکت شماست.
نسخه ضبطشده هم تحویل پلیس امنیت اقتصادی داده میشه.
بهتره همین الان برید!
اشکان جا خورد نگاهی به پناه و بعد به حامی انداخت.
حامی یقه اشکان رو ول کرد و با تنفر به عقب هلش داد.
اشکان کتش رو مرتب کرد نفس عمیقی کشید به پناه گفت:
مشاور جدیدت باهوشتر از خودته حامی...
ولی حواست باشه، زنها وقتی زیادی نزدیک میشن مرگت رو جلو میندازن
اشکان از اتاق بیرون رفت.
حامی از شدت خشم نفسنفس میزد و دستهاش میلرزید.
پناه یه لیوان آب سرد ریخت و جلوی حامی گذاشت
داشت تله میگذاشت تا مجوز شرکتت رو باطل کنه و ادعای غرامت کنه.
خوشحالم که کار به تیراندازی نکشید
حامی لیوان رو محکم روی میز کوبید
کی بهت اجازه داد بپری وسط جلسه من؟!
فکر کردی قهرمانی؟
پناه بدون ذرهای ترس مستقیم به چشمهای برافروخته حامی خیره شد:
من قهرمان نیستم فقط وظیفهام رو انجام دادم تا این بیزینس سرپا بمونه.
اگه میخوای غرورت رو به هوش و منطق ترجیح بدی، راحت باش
سکوت سنگینی توی اتاق حاکم شد
حامی برای اولین بار احساس کرد پناه فراتر از یه دختر لوس و استایلیست ساده است
انگار پشت این چهره نقشههای بزرگتری پنهان شده بود
𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫
𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . .
𝘁𝗮𝗴:@haamim71