𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝♥️
𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖
𝗙𝗮𝘀𝗹:2
𝙋𝙖𝙧𝙩:15
ویو گندم:
پدرام بالاخره رضایت داد از خونه بیام بیرون البته نه برای تفریح.
منو فرستاد شرکت خودش تا به عنوان مدل تبلیغاتی برند جدیدشون کار کنم.
حس غریبی داشتم همه چیز برام جدید بود
ولی ته دلم میدونستم این اون زندگیای نیست که واقعا میخواستم.
توی سالن عکاسی ایستاده بودم و با کلافگی به لباسهای عجیب و غریبی که برام چیده بودن نگاه میکردم.
-سلام من آرشم، استایلیست جدیدت
برگشتم و با یه پسر خوشتیپ و با لبخند صمیمی روبرو شدم.
آرش دفترچهاش رو باز کرد و شروع کرد به بررسی لباسها.
لحن حرف زدنش آروم و حرفهای بود،
ولی یه جور صمیمیت خاصی توی رفتاراش داشت که باعث شد بعد از مدتها حبس خانگی، یکم احساس راحتی کنم.
آرش: نگران نباش گندم خانوم با این استایلهایی که برات چیدم، مطمئنم میترکونی فقط باید خودت باشی.
لبخند محوی زدم. آرش دستش رو گذاشت روی شونهام تا پوزیشن ایستادنم رو اصلاح کنه.
حس عجیبی بود با اینکه اون فقط داشت کارش رو میکرد، ولی انگار این ارتباطات کاری داشت منو از اون فضای خفهکنندهی خونهی پدرام نجات میداد.
𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫
𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . .
𝘁𝗮𝗴:@haamim71
𝗦͢𝗮᪾𝘆𝗲 𝗘𝘀᪾𝗵᳞𝗴𝗵نفور
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝♥️ 𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖 𝗙𝗮𝘀𝗹:2 𝙋𝙖𝙧𝙩:15 ویو گندم: پدرام بالاخره رضایت داد از خونه بیام بیرو
پارت پانزدهم فصل دوم رمان<سایه عشق>تقدیم نگاهتون شد:)
حرفی،نـظری ،انـتقادی ،شنوام♥️.
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_chektxo&btn=جونم
𝗦͢𝗮᪾𝘆𝗲 𝗘𝘀᪾𝗵᳞𝗴𝗵نفور
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝♥️ 𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖 𝗙𝗮𝘀𝗹:2 𝙋𝙖𝙧𝙩:15 ویو گندم: پدرام بالاخره رضایت داد از خونه بیام بیرو
گندم تو فقط عاشق آرش بشو🔪
عالی بود
𝗦͢𝗮᪾𝘆𝗲 𝗘𝘀᪾𝗵᳞𝗴𝗵نفور
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝♥️ 𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖 𝗙𝗮𝘀𝗹:2 𝙋𝙖𝙧𝙩:15 ویو گندم: پدرام بالاخره رضایت داد از خونه بیام بیرو
عاشق آرش نشیاااااااا گندم....
𝗦͢𝗮᪾𝘆𝗲 𝗘𝘀᪾𝗵᳞𝗴𝗵نفور
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝♥️ 𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖 𝗙𝗮𝘀𝗹:2 𝙋𝙖𝙧𝙩:15 ویو گندم: پدرام بالاخره رضایت داد از خونه بیام بیرو
بههه بهههههه 🤌🤌خووشم اومد،ااینن جاذبه
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝♥️
𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖
𝗙𝗮𝘀𝗹:2
𝙋𝙖𝙧𝙩:16
ویو حامی:
بیماری روز به روز داشت بیشتر توی تنم ریشه مینداخت ولی حضور پناه شده بود مثل یه مسکن قوی.
اون دختر دستبردار نبود.
بعد از اینکه فهمیده بود مریض احوالم بیشتر از قبل حواسش بهم بود.
هر روز صبح با یه فنجان دمنوش گرم میاومد توی اتاق کارم و با همون چشمهای جسورش بهم زل میزد.
پناه: حامی، امروز باید داروهات رو سر وقت بخوری لجبازی نکن.
به صندلی تکیه دادم و نیمنگاهی بهش انداختم.
ته دلم میلرزید وقتی اینقدر نگرانم میشد.
من که به همه چنگ و دندون نشون میدادم جلوی مهربونیهای اون بیدفاع شده بودم.
حامی: تو کار و زندگی نداری پناه؟ چرا اینقدر پیگیری؟
پناه نزدیکتر اومد و فنجون رو گذاشت روی میز.
پناه: چون برام مهمی حتی اگه خودت نخوای، من نمیذارم تسلیم بشی
نگاهش کردم. توی عمق چشماش یه چیزی بود که دلم میخواست باورش کنم.
شاید آریا راست میگفت؛ شاید پناه همون کسی بود که میتونست این روزهای آخر رو برام قابل تحمل کنه.
دستم رو آروم روی دستش گذاشتم.
پناه تعجب کرد، ولی لبخند زد.
احساس میکردم مسیر زندگیم داره کاملا عوض میشه، غافل از اینکه سرنوشت بازیهای خیلی بزرگتری برامون چیده بود...
𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫
𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . .
𝘁𝗮𝗴:@haamim71
𝗦͢𝗮᪾𝘆𝗲 𝗘𝘀᪾𝗵᳞𝗴𝗵نفور
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝♥️ 𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖 𝗙𝗮𝘀𝗹:2 𝙋𝙖𝙧𝙩:16 ویو حامی: بیماری روز به روز داشت بیشتر توی تنم ریشه
پارت شونزدهم فصل دوم رمان<سایه عشق>تقدیم نگاهتون شد:)
حرفی،نـظری ،انـتقادی ،شنوام♥️.
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_chektxo&btn=جونم