𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝♥️
𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖
𝗙𝗮𝘀𝗹:2
𝙋𝙖𝙧𝙩:20
ویو گندم:
بارون میبارید.
مثلِ حال دلم بیهدف تو خیابونها میدویدم.
نمیدونستم عروسی کجاست
فقط میدونستم باید حامی رو ببینم.
توی اون فیلم، چهرهی حامی اون دردی که تو چشماش بود قلبم رو هزار تکه کرد.
تلفنم رو برداشتم، دستهام اینقدر میلرزید که نمیتونستم شمارهاش پیدا کنم
حامیِ من اون حتی نمیدونست من زنده هستم.
فکر میکرد من مردم گرفتم و اونم داشت با پناه ازدواج میکرد.
رفتم جلوی دفتر قبلیاش، ولی همهچیز خاموش بود.
اونجا نبود هیچکس نبود.
مثل یه روح سرگردان، ساعتها توی خیابون چرخیدم.
مردم با تعجب نگاهم میکردن خیس آب بودم.
وقتی بالاخره ناامید برگشتم خونه، حس کردم دنیا روی سرم آوار شده.
پدرام چطور تونست؟ چطور تونست به کسی که عشق من بود شلیک کنه؟
روی زمین افتادم و هقهق گریههام توی سکوت خونه گم شد.
من حامی رو پیدا نکردم، ولی یه نفرت عمیق توی دلم جوونه زد.
صبح که شد دیگه اون گندم ضعیف دیروز نبودم.
صورت بیروحم رو توی آینه نگاه کردم.
آرایش کردم لباس پوشیدم و ماسک یه مدل بیتفاوت رو زدم.
پدرام فکر میکرد من هنوز همون عروسک خیمهشببازیام.
رفتم شرکت پدرام با همون لبخندِ شیطانیاش اومد سمتم:
گندم جان، شنیدم دیشب حالت خوب نبود.
استراحت کن
نگاهش کردم، کار مهمتره.
میخوام رویِ پروژهی جدید تمرکز کنم
اون فکر میکرد من دارم برایِ پیشرفت شرکت اون تلاش میکنم
ولی نمیدونست دارم از همین جایگاه استفاده میکنم تا به حامی نزدیک بشم.
آرش اومد سمتم و با نگرانی گفت:
گندم، دیشب کجا بودی؟ خیلی نگرانت شدم
نگاهی به آرش انداختم اون تنها کسی بود که بهم اهمیت میداد.
آروم زمزمه کردم: آرش، من باید حامی رو پیدا کنم و این بار به کمکِ تو نیاز دارم
آرش سکوت کرد انگار از چیزی میترسید.
ولی من راهِ برگشتی نداشتم.
مسیر من برای انتقام و رسیدن به حامی، از همینجا شروع میشد.
𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫
𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . .
𝘁𝗮𝗴:@haamim71
𝗦͢𝗮᪾𝘆𝗲 𝗘𝘀᪾𝗵᳞𝗴𝗵
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝♥️ 𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖 𝗙𝗮𝘀𝗹:2 𝙋𝙖𝙧𝙩:20 ویو گندم: بارون میبارید. مثلِ حال دلم بیهدف تو خ
پارت بیست فصل دوم رمان<سایه عشق>تقدیم نگاهتون شد:)
حرفی،نـظری ،انـتقادی ،شنوام♥️.
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_chektxo&btn=جونم
𝗦͢𝗮᪾𝘆𝗲 𝗘𝘀᪾𝗵᳞𝗴𝗵
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝♥️ 𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖 𝗙𝗮𝘀𝗹:2 𝙋𝙖𝙧𝙩:20 ویو گندم: بارون میبارید. مثلِ حال دلم بیهدف تو خ
به پارتهای مورد علاقم اضافه شد😭😭😭
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝♥️
𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖
𝗙𝗮𝘀𝗹:2
𝙋𝙖𝙧𝙩:21
ویو گندم:
سکوت سنگینی توی اتاق بود.
سکوتی که فقط با صدای تیکتیکِ ساعت و صدای نفسهای آرش شکسته میشد.
من هنوز همونجا روی مبل نشسته بودم
با چشمهایی که از گریه سرخ شده بود.
تصویر اون فیلم تصویر حامی که داشت به خون افتاد، از چشمهای من جدا نمیشد.
آرش با احتیاط نزدیک شد.
اون همیشه میدونست کی باید حرف بزنه و کی فقط باید گوش بده.
دستش رو آروم گذاشت روی شونهام و گفت:
گندم تو نمیتونی همینطوری بشینی و منتظر بمونی که تقدیر دوباره بهت ضربه بزنه.
پدرام فکر میکنه تو یه مهرهی بیخطر و ازکارافتادهای، ولی اون اشتباه میکنه.
نگاهش کردم توی چشمهاش یه نوع تصمیم جدی میدیدم.
ادامه داد: دنیا هر روز داره بزرگتر میشه.
اگه میخوای حامی رو پیدا کنی اگه میخوای از سایهی پدرام بیرون بیای، باید یه نقاب بزنی.
باید جوری باشی که همه برات سر و دست بشکنن
جوری که حتی اگه حامی از دور هم تو رو ببینه، نتونه از کنارِت رد بشه
لحظهای مکث کرد و بعد پیشنهادش رو زد:
بیا با من شروع کن.
دنیای مد، دنیای نور و دوربین.
بیا مدل اصلی برند من بشو.
بیا یه زن قدرتمند و بیپروا بسازیم که هیچکس نتونه به راحتی بهش آسیب بزنه.
این تنها راهیه که میتونی بدون اینکه شک پدرام رو برانگیزی، به حامی نزدیک بشی
کلماتش مثلِ رعد و برق توی سرم پیچید.
شوکه شدم مدل مدرن؟ من؟ دختری که تا همین چند ساعت پیش فقط میخواست زیر پتو گریه کنه و از دنیا فرار کنه؟
اما یه لحظه چشمهام بسته شد و صورت حامی رو دیدم.
دیدم که چطور با پناه زندگی میکنه، در حالی که من اینجا مثل یه روح گمشده بودم.
یه تصمیم بزرگ توی دلم جوونه زد.
یه تصمیم که میدونستم اگه انتخابش کنم
دیگه راه برگشتی ندارم با صدایی که از شدت لرزش، ضعیف بود اما با قاطعیت سنگ الماس
-قبوله آرش.
من دیگه اون گندم ضعیف و فراموشکن نیستم.
از امروز، من فقط برای رسیدن به هدفم زندگی میکنم.
اون شب وقتی بارون دیگه بند اومده بود، من فهمیدم که یه جنگ جدید شروع شده.
جنگی که سلاحش دیگه اشک نیست، بلکه قدرت و زیبایی بیرحمانهس.
𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫
𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . .
𝘁𝗮𝗴:@haamim71