𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝♥️
𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖
𝗙𝗮𝘀𝗹:2
𝙋𝙖𝙧𝙩:25
اگه میخوای انتقام بگیری، باید فولاد باشی
فهمیدی فولاد؟
سرم رو تکون دادم.
اشکی که توی چشمهام جمع شده بود رو سریع پاک کردم.
پناه حامی همهشون باید بهای اون سه سال جهنمی من رو میدادن.
هنوز داشتم سعی میکردم به خودم مسلط بشم که صدای تقتق در اتاق گریم بلند شد.
قلبم دوباره ریخت.
صدای پناه از پشت در اومد:
گندم؟ باید بیای بیرون.
حامی میخواد قبل از شروع ادامهی عکاسی، یه نکتهی مهم در موردِ لباسها بهت بگه.
عجله کن.
آرش یه نگاهِ معنادار بهم انداخت.
بازی دوباره شروع شده بود.
با هر قدمی که به سمتِ سالن برمیداشتم،
انگار داشتم روی لبهی پرتگاه راه میرفتم.
آرش چند قدم عقبتر بود، اما میتونستم سنگینی نگاهش رو حس کنم که بهم هشدار میداد
وارد سالن شدم.
حامی کنار یک رگال لباس ایستاده بود و با جدیت به طرحهای مشکی خیره شده بود.
پناه هم کنارش بود، با اون لبخند پیروزمندانهای که همیشه روی لبش داشت، انگار میخواست به همه نشون بده که حامی فقط متعلق به اونه.
𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫
𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . .
𝘁𝗮𝗴:@haamim71
𝗦͢𝗮᪾𝘆𝗲 𝗘𝘀᪾𝗵᳞𝗴𝗵
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝♥️ 𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖 𝗙𝗮𝘀𝗹:2 𝙋𝙖𝙧𝙩:25 اگه میخوای انتقام بگیری، باید فولاد باشی فهمیدی فو
پارت بیست و پنجم فصل دوم رمان<سایه عشق>تقدیم نگاهتون شد:)
حرفی،نـظری ،انـتقادی ،شنوام♥️.
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_chektxo&btn=جونم
𝗦͢𝗮᪾𝘆𝗲 𝗘𝘀᪾𝗵᳞𝗴𝗵
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝♥️ 𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖 𝗙𝗮𝘀𝗹:2 𝙋𝙖𝙧𝙩:25 اگه میخوای انتقام بگیری، باید فولاد باشی فهمیدی فو
الان حسم اینه پناهو دا. ر بزنم☺️
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝♥️
𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖
𝗙𝗮𝘀𝗹:2
𝙋𝙖𝙧𝙩:26
وقتی صدای پاشنههام رو شنیدن، هر دو برگشتن.
حامی دستاش رو توی جیب شلوارش فرو برد و با نگاهی که انگار داشت جزئیات بدنم رو آنالیز میکرد، بهم نگاه کرد.
پناه با صدایِ نازک و مغرورانهاش گفت:
اومد گندم، حامی میگه این طرح روی آستین لباست ایراد داره.
میخواد خودش اصلاحش کنه.
نفس عمیقی کشیدم به حامی نگاه کردم.
اون به سمت من اومد.
بوی سرد عطرش دوباره پیچید توی فضا.
حامی دستش رو دراز کرد و بدون اینکه اجازه بگیره، لبهی آستین لباسم رو بین انگشتانش گرفت.
حسِ سوزشی از تماس انگشتانش با پوستم توی رگهام دوید.
آروم گفت: این مدل گره زدن پارچه خیلی خاصه.
معمولا طراحهای ایرانی از این سبک استفاده نمیکنن.
تو این رو کجا یاد گرفتی؟
تپش قلبم رو تو گوشم میشنیدم.
این سبک این دقیقا همون چیزی بود که سه سال پیش بهش نشون داده بودم .
با صدای لرزانی که سعی کردم کنترلش کنم، گفتم: توی پاریس یاد گرفتم جناب.
اونجا خیلیها به این سبک علاقه دارن.
حامی مکث کرد انگشتانش رو روی پارچه کشید و بعد سرش رو بلند کرد.
زل زد توی چشمهام، جوری که انگار میخواست لایههای میکاپم رو کنار بزنه و چشمهای واقعیِ خودم رو ببینه زمزمه کرد:
پاریس یا شاید هم یه جایی که خیلی دور به نظر میرسه، اما هنوز بوی اون روزها رو میده؟
پناه با بیحوصلگی پرید وسط حرفشون:
حامی ولش کن دیگه وقت نداریم.
مدلهای بعدی منتظرن
حامی نگاهش رو از من گرفت، اما یه لبخند کج و مرموز گوشهی لبش نشست.
قبل از اینکه از کنارم رد بشه، خیلی آروم جوری که فقط من بشنوم گفت:
مواظب باش بعضی پارچهها وقتی زیاد کشیده بشن، پاره میشن.
همونطور که بعضی نقابها وقتی زیاد روی صورت بمونن، پوست رو میسوزونن
خشکم زد اون اون داشت تهدیدم میکرد؟
یا بهم هشدار میداد؟ پناه بازوی حامی رو گرفت و هر دو به سمت اتاق مدیریت رفتن.
من همونجا ایستاده بودم و لرزش دستم رو پنهان میکردم.
آرش کنارم اومد و زیرِ لب گفت:
شنیدی چی گفت؟
سرم رو به نشونهی تایید تکون دادم.
اون شک کرده بود.
نه، اون فراتر از شک بود...
اون داشت بازی رو شروع میکرد.
𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫
𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . .
𝘁𝗮𝗴:@haamim71