𝗦͢𝗮᪾𝘆𝗲 𝗘𝘀᪾𝗵᳞𝗴𝗵نفوررر
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝♥️ 𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖 𝗙𝗮𝘀𝗹:2 𝙋𝙖𝙧𝙩:25 اگه میخوای انتقام بگیری، باید فولاد باشی فهمیدی فو
الان حسم اینه پناهو دا. ر بزنم☺️
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝♥️
𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖
𝗙𝗮𝘀𝗹:2
𝙋𝙖𝙧𝙩:26
وقتی صدای پاشنههام رو شنیدن، هر دو برگشتن.
حامی دستاش رو توی جیب شلوارش فرو برد و با نگاهی که انگار داشت جزئیات بدنم رو آنالیز میکرد، بهم نگاه کرد.
پناه با صدایِ نازک و مغرورانهاش گفت:
اومد گندم، حامی میگه این طرح روی آستین لباست ایراد داره.
میخواد خودش اصلاحش کنه.
نفس عمیقی کشیدم به حامی نگاه کردم.
اون به سمت من اومد.
بوی سرد عطرش دوباره پیچید توی فضا.
حامی دستش رو دراز کرد و بدون اینکه اجازه بگیره، لبهی آستین لباسم رو بین انگشتانش گرفت.
حسِ سوزشی از تماس انگشتانش با پوستم توی رگهام دوید.
آروم گفت: این مدل گره زدن پارچه خیلی خاصه.
معمولا طراحهای ایرانی از این سبک استفاده نمیکنن.
تو این رو کجا یاد گرفتی؟
تپش قلبم رو تو گوشم میشنیدم.
این سبک این دقیقا همون چیزی بود که سه سال پیش بهش نشون داده بودم .
با صدای لرزانی که سعی کردم کنترلش کنم، گفتم: توی پاریس یاد گرفتم جناب.
اونجا خیلیها به این سبک علاقه دارن.
حامی مکث کرد انگشتانش رو روی پارچه کشید و بعد سرش رو بلند کرد.
زل زد توی چشمهام، جوری که انگار میخواست لایههای میکاپم رو کنار بزنه و چشمهای واقعیِ خودم رو ببینه زمزمه کرد:
پاریس یا شاید هم یه جایی که خیلی دور به نظر میرسه، اما هنوز بوی اون روزها رو میده؟
پناه با بیحوصلگی پرید وسط حرفشون:
حامی ولش کن دیگه وقت نداریم.
مدلهای بعدی منتظرن
حامی نگاهش رو از من گرفت، اما یه لبخند کج و مرموز گوشهی لبش نشست.
قبل از اینکه از کنارم رد بشه، خیلی آروم جوری که فقط من بشنوم گفت:
مواظب باش بعضی پارچهها وقتی زیاد کشیده بشن، پاره میشن.
همونطور که بعضی نقابها وقتی زیاد روی صورت بمونن، پوست رو میسوزونن
خشکم زد اون اون داشت تهدیدم میکرد؟
یا بهم هشدار میداد؟ پناه بازوی حامی رو گرفت و هر دو به سمت اتاق مدیریت رفتن.
من همونجا ایستاده بودم و لرزش دستم رو پنهان میکردم.
آرش کنارم اومد و زیرِ لب گفت:
شنیدی چی گفت؟
سرم رو به نشونهی تایید تکون دادم.
اون شک کرده بود.
نه، اون فراتر از شک بود...
اون داشت بازی رو شروع میکرد.
𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫
𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . .
𝘁𝗮𝗴:@haamim71
𝗦͢𝗮᪾𝘆𝗲 𝗘𝘀᪾𝗵᳞𝗴𝗵نفوررر
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝♥️ 𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖 𝗙𝗮𝘀𝗹:2 𝙋𝙖𝙧𝙩:26 وقتی صدای پاشنههام رو شنیدن، هر دو برگشتن. حامی د
پارت بیست و شیشم فصل دوم رمان<سایه عشق>تقدیم نگاهتون شد:)
حرفی،نـظری ،انـتقادی ،شنوام♥️.
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_chektxo&btn=جونم
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝♥️
𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖
𝗙𝗮𝘀𝗹:2
𝙋𝙖𝙧𝙩:27
بعد از اون جملهی تکاندهندهی حامی، انگار تمام دنیای اطرافم تار شد.
فقط صدای تپش قلبم رو میشنیدم.
آرش دستم رو فشار داد تا بفهمه هنوز زندهام.
باید بریم، گندم عکاسی شروع شد.
نباید بذاری حامی بفهمه چقدر لرزیدی.
با چشمهایی که از شدت استرس میسوخت، به سمت نورپردازیها رفتم.
هر کسی توی استودیو مشغول کار بود، اما سنگینی نگاه حامی که از پشت شیشهی اتاق مدیریت به سمت ما بود، رهایم نمیکرد.
اون داشت تماشام میکرد نه مثل یه مشتری، مثل یه شکارچی که منتظر یه حرکت اشتباه از طرف شکارش بود.
نورها روشن شد.
دوربین عکاس روی من تنظیم شد
آرش با صدای بلند گفت: بسیار خب، مدل جدید
گندم، میخوایم یه استایل قدرتمند و مرموز داشته باشیم.
تصور کن هیچکس نمیتونه بهت آسیب بزنه
تو ملکه هستی.
من سعی کردم به حرفش گوش بدم.
سعی کردم اون گندم سابق، اون دختر مظلوم رو دفن کنم.
لباسم رو صاف کردم، شانههام رو بالا آوردم و با نگاهی که سرد و بیروح بود، به لنز دوربین خیره شدم
𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫
𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . .
𝘁𝗮𝗴:@haamim71
𝗦͢𝗮᪾𝘆𝗲 𝗘𝘀᪾𝗵᳞𝗴𝗵نفوررر
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝♥️ 𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖 𝗙𝗮𝘀𝗹:2 𝙋𝙖𝙧𝙩:27 بعد از اون جملهی تکاندهندهی حامی، انگار تمام دنی
پارت بیست و هفتم فصل دوم رمان<سایه عشق>تقدیم نگاهتون شد:)
حرفی،نـظری ،انـتقادی ،شنوام♥️.
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_chektxo&btn=جونم