𝗦͢𝗮᪾𝘆𝗲 𝗘𝘀᪾𝗵᳞𝗴𝗵
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝♥️ 𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖 𝗙𝗮𝘀𝗹:2 𝙋𝙖𝙧𝙩:28 هر بار که نور شدید دوربین میزد، تصویرِ حامی و پناه
میشه یه پارت دیگه بدی؟
یکم گیج شدم🫤🫢
𝗦͢𝗮᪾𝘆𝗲 𝗘𝘀᪾𝗵᳞𝗴𝗵
میشه یه پارت دیگه بدی؟ یکم گیج شدم🫤🫢
آقا میشه توضیح بدی😭
من نگرفتم یعنی الان هم پناه میدونه هم حامی؟
𝗦͢𝗮᪾𝘆𝗲 𝗘𝘀᪾𝗵᳞𝗴𝗵
فقط یه سوال😁 منظورش از اون شب و اون کوچه چی بوددد؟
برای منم سوال شد😂
𝗦͢𝗮᪾𝘆𝗲 𝗘𝘀᪾𝗵᳞𝗴𝗵
فقط یه سوال😁 منظورش از اون شب و اون کوچه چی بوددد؟
من سر همین گیج شدم😁
𝗦͢𝗮᪾𝘆𝗲 𝗘𝘀᪾𝗵᳞𝗴𝗵
فقط یه سوال😁 منظورش از اون شب و اون کوچه چی بوددد؟
؟؟؟؟؟؟؟؟ راستی مهستا فکر کنم این رو جا انداختی😂😳☺️💓
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝♥️
𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖
𝗙𝗮𝘀𝗹:2
𝙋𝙖𝙧𝙩:29
ویو گندم:
توی اتاق نیمهتاریک حامی بودم قلبم میزد.
دنبال مدرکی میگشتم که ثابت کنه اون با پدرام مرادی دستبهیکی کرده.
اما به جای قراردادها، یک پروندهی پزشکی روی میز دیدم که اسم حامی روش بود.
با کنجکاوی بازش کردم کلمات جلوی چشمم تار میشدن.
سرطان ...تومور... وخیم...
دنیا دور سرم چرخید.
حامی؟ اون؟
صداش از پشتِ در اومد.
-چرا بازش کردی؟
برگشتم حامی بود، رنگش مثل گچ سفید شده بود.
به تکیهگاه در چنگ زده بود تا نیفته.
با صدایی که از ته گلوش میاومد، زمزمه کرد:
میخواستم نفهمی
میخواستم فکر کنی بیرحمم.
وقتی فهمیدم چقدر زمان دارم، تنها راهی که به ذهنم رسید این بود که تورو از خودم دور کنم.
اگه منو میدیدی که دارم جلوی چشمات آب میشم، میمردی گندم، من فقط میخواستم زنده بمونی.
اشک از چشمام جاری شد.
تو منو طرد کردی به خاطر اینکه میترسیدی منو داغدار کنی؟
حامی به سمتم اومد، اما دستاش میلرزید. اون شب شبِ تصادف یادت میاد؟
داشتی از دستِ من فرار میکردی میخواستی بری.
من نمیتونستم جلوتو بگیرم، چون فکر میکردم بدون من خوشبختتری.
وقتی اون ماشین به ماشینت زد.
وقتی دکترها گفتن حافظهت رو به خاطر ضربه از دست دادی وقتی پدرام گفت تو مردی بعد از این که از زبون اریا شنیدم زنده ای
فکر کردم خدا بهم یه فرصت دوباره داده تا بدون اینکه منو بشناسی و اذیت بشی، فقط از دور مراقبت باشم.
حالا همه چیز یادم اومد.
من فراموش کرده بودم، چون نمیخواستم یادم بیاد که چقدر اون شب برای فرار از دوست نداشتن حامی عجله داشتم.
فریاد زدم: و تو تمامِ این مدت داشتی با این درد تنها میجنگیدی؟ تنهایی؟
حامی روی صندلی افتاد.
عشق یعنی همین، گندم.
فدا کردن خودم برایِ اینکه تو حتی یه لحظه هم گریه نکنی.
ولی حالا دیگه مهم نیست.
هر چی که هست، من فقط میخواستم قبل از رفتن، یه بار دیگه ببینم که چشمات باز شده و زندگی میکنی.
من کنارش زانو زدم و دستای سردش رو توی دستام گرفتم.
حالا میفهمیدم اون سایهی عشقی که دنبالش بودم از اول هم همین مرد بود.
سایهای که همیشه پشت سرم بود، حتی وقتی فکر میکردم رهام کرده.
𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫
𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . .
𝘁𝗮𝗴:@haamim71