𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝♥️
𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧: 𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖
𝗙𝗮𝘀𝗹: 2
𝗣𝗮𝗿𝘁: 30 (The End)
ویو گندم:
همونطور که دستای سردش توی دستام بود، انگار تمام دنیا روی سرم خراب شد.
حامی داشت با تمام وجودش با مرگ میجنگید و من تمام این مدت از بیرحمی اون متنفر بودم،
در حالی که اون داشت با تمام وجودش برام میمرد.
نه حامی نه اینطوری
هقهق گریهام فضای اتاق رو پر کرده بود.
تو فکر کردی من با بدون تو خوشبخت میشم؟
تو فکر کردی من اگه بدون تو زندگی کنم، اصلاً زندهام؟
حامی با چشمهای خسته و پر از درد سعی کرد لبخند بزنه.
گندم من فقط میخواستم...
اما من اجازه ندادم جملهاش تموم بشه.
با تمام توانم، با تمام عشقی که سه سال زیر خاک فراموشی دفن شده بود فریاد زدم:
بسه دیگه بازی نکن اگه میخوای بمیری، پس بذار با هم بمیریم!
ولی اگه یه راهی هست، من باهات میجنگم.
من دیگه اون دختر ضعیف اون شب بارونی نیستم
اون شب بعد از اون اتفاق آرش و تیم پزشکی مخصوصی که حامی مخفیانه استخدام کرده بود، وارد عمل شدن.
یه معجزهی پزشکی، یه جراحی بسیار پیچیده و ماههایی که مثل جهنم گذشت...
اما من تسلیم نشدم هر شب کنار تختش مینشستم، دستشو میگرفتم و از اون روزایی میگفتم که قرار بود تو آینده تجربه کنیم.
شاید بپرسین پناه چیشده؟:)
اون روزی که با حامی توی اتاقش بودیم بایه پسر حامی مچشو گرفت و طلاقش داد.
من آدرین پسرشون عین پسر خودم دونستم و بزرگش کردم.
دو سال بعد...
نورِ ملایم از پنجرهی کافه به روی صورتِ حامی میتابید.
اون داشت با لبخند به من نگاه میکرد.
صورتش دیگه اون رنگ گچی و بیروح رو نداشت رنگ زندگی به گونههاش برگشته بود.
آدرین هم توی قسمت کودکان داشت با بچها بازی میکرد.
پزشکها گفتن که معجزه شده، اما من میدونم که معجزهی واقعی، اون عشقی بود که هر روز بهش تزریق میکردم.
حامی دیگه اون مرد درگیر با سایههای مرگ نبود.
اون حالا مردی بود که هر روز با هر نفس، قدر زندگی و قدر من رو میدونست.
حامی دستم رو روی میز گرفت.
این بار دستاش گرم بود.
گندم میدونی چقدر دوست دارم؟
خندیدم، اشکی از سر خوشحالی از گوشهیِ چشمم جاری شد.
میدونم حامی چون حالا دیگه نه سایهای در کاره، نه تاری در چشمها...
فقط خود تویی و من.
ما از اون سیاهی مطلق استودیو و اون درد فراموشی، به این روشنایی رسیدیم.
سایهی عشق، بالاخره به خورشید آزادی و زندگی رسید.
حامی:بریم خونه؟
گندم:اره بریم بزار برم آدرین بیارم.
ادرینننن ادرینننننن
حامی:چیشد گندم
گندم:آدرین نیستتتتتت
پایان
𝗡𝗼 ᴄᴏ𝗽𝘆ɪ𝗻ɢ🚫
ᴛʜᴇ ᴇɴᴅ. . .
ᴛᴀɢ:@haamim71
𝗦͢𝗮᪾𝘆𝗲 𝗘𝘀᪾𝗵᳞𝗴𝗵
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝♥️ 𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧: 𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖 𝗙𝗮𝘀𝗹: 2 𝗣𝗮𝗿𝘁: 30 (The End) ویو گندم: همونطور که دستای سردش توی دس
پارت سی فصل دوم رمان<سایه عشق>تقدیم نگاهتون شد:)
حرفی،نـظری ،انـتقادی ،شنوام♥️.
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_chektxo&btn=جونم
𝗦͢𝗮᪾𝘆𝗲 𝗘𝘀᪾𝗵᳞𝗴𝗵
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝♥️ 𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧: 𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖 𝗙𝗮𝘀𝗹: 2 𝗣𝗮𝗿𝘁: 30 (The End) ویو گندم: همونطور که دستای سردش توی دس
میزنم خودموشهیدمیکنمممم
میمردی خوب تمومش میکردییییییییی