eitaa logo
𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝-𝙚 𝙋𝙚𝙣𝙝𝙖𝙣🫐
509 دنبال‌کننده
32 عکس
9 ویدیو
0 فایل
تو در دنیای من کاملا یک هدفی ولی وقتی نگاهت را دیدم همچیز تغییر کرد.. رمان سایه و‌ عشق فصل اول و‌ دوم پایان💙 رمان عشق پنهان در حال پارت گذاری💙 𝗠𝗶: @Haamimo 📝𝟭𝟯𝟵 "عضو جمعیت نویسندگان📖" #تابع‌قوانین‌ایتا
مشاهده در ایتا
دانلود
لطف کنم پارت بدم؟؟
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝-𝙚 𝙋𝙚𝙣𝙝𝙖𝙣🫐 𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖 𝙋𝙖𝙧𝙩:5 دلارا با تمامِ وجودش فریاد زد: من می‌خوام برم خونممم اینجا جای من نیست.. حامی بدون اینکه حتی به چشماش نگاه کنه، خیلی خونسرد گفت: تو فعلا خونت همین‌جاست؛ شب برای شام زود بیا... دلارا خشکش زد کلمه‌ای از گلوش بیرون نیومد، فقط با نگاهی پر از اعتراض به اون خیره شد. ساحل، که انگار می‌دونست دلارا تو چه وضعیتیه، با مهربانی به سمتش اومد و گفت: بیا، اتاقت رو نشونت بدم. [ویو ساحل] اتاق رو بهش نشون دادم همه چیز تمیز و مرتب بود، اما می‌دیدم چطور با نگاه‌های شکاک به اطراف زل زده. قبل از اینکه از اتاق بیرون برم، زیر لبی بهش گفتم: - ببین دلارا، سعی کن به حرف‌های حامی گوش بدی. ا گه خوب گوش بدی، قول می‌دم کمکت کنم... نمی‌ذارم مثل بقیه دخترا باهات رفتار کنه. نگاهش رو بهم دوخت، نگاهی که پر از سوال و تردید بود: مثلا چی؟ فعلا ندونی برات بهتره. دلارا با بی‌حوصلگی سر تکون داد باشه...؛ [ویو دلارا] با اینکه اتاق خیلی بزرگ‌تر از خونه‌ی کوچیک و مخروبه‌ام بود و امکاناتش عالی بود، اما هیچ آرامشی توی وجودم حس نمی‌کردم. اونجا بوی خطر می‌داد. دلم برای سلنا و مانی تنگ شده بود؛ دلم برای اون زندگیِ ساده‌ی پر از آب‌نبات لیمو‌نعنایی تنگ شده بود. با بدنی که از شدت خستگی و استرس می‌لرزید، خودم رو روی تخت انداختم. چشمام رو بستم و قبل از اینکه بفهمم چی شده، خوابم برد..؛ 𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫 𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . . 𝘁𝗮𝗴:@haamim71