#سلام_بر_ابراهیم
#پارت_هشتاد_و_چهار
ادامه حلال مشکلات ( یکی از دوستان شهید )
سراغ کی بروم؟ به چه کسی رو بیندازم؟ خواستم بروم خانه برادرم.
اما او هم وضع خوبی نداشت.
سر چهار راه عارف ایستاده بودم. با خودم گفتم:
فقط باید خدا کمک کند.
من اصلا نمی دانم چه کنم!
در همین فکر بودم که یکدفعه
دیدم ابراهيم سوار بر موتور به سمت من آمد.
خیلی خوشحال شدم.
تا من را ديد از موتور پیاده شد،
مرا در آغوش کشید.
چند دقیقه ای صحبت کردیم.
وقتي می خواست برود اشاره کرد: حقوق گرفتی؟!
گفتم: نه، هنوز نگرفتم ، ولی مهم نیست.
دست کرد توی جیب و یک دسته اسکناس در آورد.
گفتم: به جون آقا ابرام نمی گیرم،
خودت احتیاج داری.
گفت: این قرضالحسنه است. هر وقت
حقوق گرفتی پس میدی. بعد هم پول را داخل جیبم گذاشت و سوار شد و رفت.
آن پول خیلی برکت داشت.
خیلی از مشکلاتم را حل کرد.
تا مدتی مشکلی از لحاظ مالی نداشتم.
خیلی دعایش کردم. آن روز خدا ابراهيم را رساند. مثل همیشه حلال مشکلات شده بود.
🕊🦋