eitaa logo
حاد ✊🏻 ننه‌قاسم
416 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
211 ویدیو
11 فایل
🧕🏻حدیث‌الزهرا 🩵مامان |✍️اهل نوشتن |🎓دانش‌آموخته دانشگاه فرهنگیان |🦻مربی کودکان با نیازهای ویژه شهید حسن باقری: باید به‌خود جرات داد...✊🏻 ناشناس: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_kkd16t&btn=پیام.های.
مشاهده در ایتا
دانلود
رمان رمضانی 🌙 ماه هانیه 🌙 ✍به قلم حاد قسمت اول | از سه روز پیش که کیسه ی آرد را گوشه ی اتاق گذاشتم، خانه عطر و بوی دیگری گرفته است. همین دیوار ها و درب و پنجره ها ، تمام یازده ماه سال را ساکت و بی‌روحند اما این چند روز انگار روح در پیکرشان دمیده شده است . دست هایم را می‌شویم و وضو میگیرم . چند پیمانه آرد را به دقت الک میکنم طوری که مثل دانه ی لطیف برف داخل ظرف فرود می آیند. کره و شکر و باقی مواد را هم اضافه می‌کنم. هل را هم می‌سابم. روحم تازه می‌شود. اصلِ کار همین‌جاست؛ اگر عطر هل جا نیفتد، نان‌چایی جان نمی‌گیرد. خمیر که ور می‌آید،تمام جانم را توی دستانم میریزم و ورز میدهم. زندگی هم به همین زور و زحمت شکل میگیرد. نان ها را قالب میزنم و داخل فر میگذارم. تا پخته شوند سر رویم را می‌شویم. لباس هایم را هم عوض میکنم و به سراغ نان‌چایی هایم می‌روم. مثل هر سال، همه یک شکل و زیبا شده‌اند. از عطرشان هم می‌توانم مغز پخت بودنشان را حدس بزنم. تا خنک شوند حلقه‌ی طلایی را از گوشه‌ی اتاق برمیدارم و به انگشتم می‌اندازم. خودش نیست ولی یادش همیشه در کنار من است. نان هارا داخل جعبه های مخصوص میچینم و همه را داخل صندوقچه میگذارم و به راه میوفتم. چهارراه مثل همیشه شلوغ است. اما حالا کمی اضطراب و عجله هم چاشنی شلوغی شده است. کسی به مخاطب پشت تلفنش می‌گوید:« دارم میام، سفره رو بندازید.» دیگری دوان دوان فریاد میزند: «خودمو می‌رسونم. چیزی لازم نداری ؟» پیرمردی جلو می‌آید: «از بوشون هم سیر میشم و لذت میبرم.» به نگاهش لبخند می‌زنم. جلوتر می‌آید و قیمت میپرسد. تا جوابش را بدهم چند نفر دیگر هم دور بساطم جمع می‌شوند. انگار تازه عطر نان‌چایی ها به مشامشان رسیده است. هر کس چندتایی سفارش می‌دهد و کیسه به دست، با عجله از من دور می‌شود. دخترکی جلو می‌آید و پاکت می‌خواهد.‌ زیر لب میگوید: «می‌دونم اگه به تعداد بخرم کم میاد. زیاد بخرمم ممکنه خشک بشه.» تا جوابش را بدهم، پاکت را جلویم می‌گیرد. ده تا نان برداشته‌است. قیمتش را حساب می‌کند. با دستان نحیفش پاکت را سفت می‌چسبد و با قدم های کوچکش دور می‌شود. هر پاکت که می‌رود، احساس میکنم بخشی از سفره ی مردم را من چیده ام‌. انگار خودم هم کنارشان، به انتظار بانگ اذان نشسته ام. ماه شب اول بالا می‌آید. نور ملایمش روی بساط می‌افتد و نان‌ها طلایی‌تر دیده می‌شوند. بوی کره و هل و خمیر تازه با نسیم شب ترکیب می‌شود. پیرزنی از کنارم عبور می‌کند. چند قدم برمیگردد و میپرسد: «دخترم، امسال هم مثل همیشه اوضاع خوبه؟» لبخند میزنم و می‌گویم: «خدا به شما برکت بده» می‌خندد و پاکتی برمیدارد. دوتا نان چایی را در زنبیلش می‌گذارد و مبلغ را حساب می‌کند. خیلی وقت است که چیزی دوتایی ندیده‌ام. فنجان چایی دوتایی، غذای دوتایی، نان چایی دوتایی و ... چند دقیقه مانده به اذان، آرامش عجیبی دارم. بساط کوچک من، پر است از صدا و بو و حرکت. رمضان برای من فقط فرصت فروش نیست، بلکه فرصتی است برای دیدن زندگی جاری آدم‌ها و تکرار لحظات کوچک و شیرین. احساس میکنم که خسته و گرسنه‌ام؛ اما زنده‌ام و بخشی از این محله، این لحظه و رمضان هستم. با خودم می‌گویم: «هانیه! این حس واقعی زندگیه.» 🌿 @had9797 🌿
حاد ✊🏻 ننه‌قاسم
☝️🏻اول از همه چادر نماز و سجاده ام رو شستم 🧺 ✌️🏻دوم هم میخوام یه کتاب جدید شروع کنم به خوندن. کت
یکی دیگه از برنامه هام اینه که یک چله زیارت عاشورا شروع کنم🌹 به نظرم بهترین زمانش هم همین الانه یعنی فاصله اذان صبح تا وقت ادای نماز صبح ⛅️ 🥀به نیت شهدای خانم 🥀 🌿 @had9797 🌿
حاد ✊🏻 ننه‌قاسم
یکی دیگه از برنامه هام اینه که یک چله زیارت عاشورا شروع کنم🌹 به نظرم بهترین زمانش هم همین الانه یع
بسم‌الله❣ ❤️روز اول چله زیارت عاشورا ❤️ 🥀به نیت بانو سمیه ، اولین شهیده‌ی اسلام 🥀 🌿 @had9797 🌿
هدایت شده از دالانِ خیال🦢
ترتیل جزء اول قرآن کریم.mp3
زمان: حجم: 8M
جزء اول🌱 به نیت شهید حاج قاسم سلیمانی🙂✨
مدتها پیش مامانم یه نایلون پر از کتابچه های دعایی که خونه استفاده نمیشدن بهم دادن که بدم به یه مسجد یا حسینیه یا... خلاصه که از بین اونا این کتابچه ی قدیمی بابا رو پیدا کردم. بچه که بودم بابام همیشه از روی این دعاهای مربوط به ماه مبارک رو می‌خوندن . اصلا این کتابچه بوی سفره افطار میده 🤌 برش داشتم برای خودم ... یه قسمتی ازش برام جالبه و می‌خوام براتون ازش پست بذارم 💚 🌿 @had9797 🌿
🐚این روزه هم گذشت اما خداوندا به تو پناه میبرم از کارهایی که کرده ام مثل ؛ تظاهر به دانستن کردم درحالیکه هیچ نمی‌دانستم... 🌿 @had9797 🌿
رمان رمضانی 🌙 ماه هانیه 🌙 ✍به قلم حاد قسمت دوم | آمیختگی بوی آرد و شکر و تخم مرغ و در نهایت هل، برای همه ی آدم ها تداعی کننده ی عطر قنادی است. برای همسایه هایم، من زنِ شیرینی‌فروشِ تنهایی هستم که هر روز یک کار تکراری را انجام میدهم اما از نظر خودم، تک تک نان ها و کلوچه ها جان دارند، احساس دارند. من آنها را به دنیا می آورم و چند ساعتی همراهشان زندگی میکنم تا در نهایت به دست مشتری ها برسند. امروز هم مثل هر روز خمیر را آماده میکنم و منتظر میشوم تا ور بیاید. از فرصت استفاده میکنم و چایی را دم میکنم. فلاسک را لبالب پر میکنم. چانه چانه از خمیر برمیدارم و قالب میزنم. اوهام نیست. هر کلوچه نامی دارد و هویتی. وقتی با کنجد صورتشان را آرایش میکنم، در چشمانم نگاه میکنند و حرف میزنند. سینی که آماده میشود، درب فر را باز میکنم و سینی را داخلش میگذارم. حرارت مثل نسیم بهاری توی فر می‌پیچد و کم‌کم نان‌چایی ها تپل میشوند. با لبخند به تک‌تکشان نگاه میکنم . ناگهان فر خاموش می‌شود. سربلند میکنم و به اطراف نگاهی می‌اندازم. سیم و دو شاخه سالم‌اند. صدای همهمه ی همسایه‌ها از پنجره‌ی منتهی به راهرو به گوشم می‌رسد: « اَهه بازم؟ داشتم اتو میکشیدم» «فیوز ساختمون پریده؟» «نه فکر کنم سراسریه» قلبم همراه با همسایه‌ها گرومو گرومپ صدا میکند. زیر چشمانم میسوزد. هر دو دستم را روی سرم میگذارم به فر خاموش خیره میشوم. صداها توی سرم می‌پیچند: اگه سهراب بود... اگه سهراب بود... اگه سهراب بود... روی زمین می‌نشینم و به ریشه های فرش چنگ می‌اندازم. صدای خفه‌ای ته دلم میگوید: « عیبی نداره حالا یه روز نفروش» ولی صدای خفه آرامم نمیکند. دلم دستهای گرمی را میخواهد که روی شانه هایم بنشینند و این جمله را با تحکم بگوید. به چراغِ خاموش فر نگاهی می‌اندازم و چشمانم را میبندم. صدای صلوات توی راهرو میپیچد. چشمانم را باز میکنم. نان‌چایی ها انگار که دوباره جان تازه گرفته باشند، نفس می‌کشیدند. دوباره پف میکنند. لبخند به لب هایم برمیگردد. چند دقیقه که میگذرد، فر صدایم می‌کند. دربش را باز میکنم و منتظر میشوم تا خنک شوند. شال زرشکی را روی سرم می‌اندازم و حلقه را به دست میکنم. هول و هراس تاریکی هنوز در جانم هست. تند تند نان‌چایی ها را داخل جعبه میگذارم و وسایلم را جمع میکنم. چهارراه کمی شلوغتر از دیروز شده است. تابلوهای «حلیم افطار» و «زولبیا بامیه رسید» در خیابان خودنمایی میکنند. نان‌چایی هارا نچیده چند پسر جوان با موتور از راه می‌رسند. از موتور پیاده می‌شوند و یکی قیمت میپرسد و دیگری کارت بانکی‌ را بیرون می‌آورد. سه نفر هستند اما چهارتا نان میخرند. نفر سوم زیرلب میگوید:« امشب نوبت سینا بود. هرسال شب دوم می‌رفتیم خونه اونا. ولی امسال...» جمله اش را ادامه نمی‌دهد. کسی که قیمت پرسیده بود، پاک نان هارا برمی‌دارد و داخل کیسه‌ی پارچه ای می‌گذارد. پسری که کارت کشیده روی تَرک می‌نشیند و می‌گوید: «لوکیشن بزنید به مقصد قطعه ۴۲» . همگی سوار می‌شوند و در دل خیابان دور می‌شوند. در دلم می‌گویم کاش یک نان‌چایی دیگر از طرف خودم بهشان میدادم. بانگ اذان که می‌زند چایی میریزم و روزه‌ام را باز میکنم. در دل تاریکی شب، نور مهتاب تنهایم نمی‌گذارد. 🌿 @had9797 🌿
ایییییییی😵😵 🌿 @had9797 🌿