رمان رمضانی
🌙 ماه هانیه 🌙
✍به قلم حاد
قسمت دوم |
آمیختگی بوی آرد و شکر و تخم مرغ و در نهایت هل، برای همه ی آدم ها تداعی کننده ی عطر قنادی است. برای همسایه هایم، من زنِ شیرینیفروشِ تنهایی هستم که هر روز یک کار تکراری را انجام میدهم اما از نظر خودم، تک تک نان ها و کلوچه ها جان دارند، احساس دارند.
من آنها را به دنیا می آورم و چند ساعتی همراهشان زندگی میکنم تا در نهایت به دست مشتری ها برسند.
امروز هم مثل هر روز خمیر را آماده میکنم و منتظر میشوم تا ور بیاید.
از فرصت استفاده میکنم و چایی را دم میکنم. فلاسک را لبالب پر میکنم.
چانه چانه از خمیر برمیدارم و قالب میزنم.
اوهام نیست. هر کلوچه نامی دارد و هویتی. وقتی با کنجد صورتشان را آرایش میکنم، در چشمانم نگاه میکنند و حرف میزنند.
سینی که آماده میشود، درب فر را باز میکنم و سینی را داخلش میگذارم.
حرارت مثل نسیم بهاری توی فر میپیچد و کمکم نانچایی ها تپل میشوند.
با لبخند به تکتکشان نگاه میکنم .
ناگهان فر خاموش میشود.
سربلند میکنم و به اطراف نگاهی میاندازم.
سیم و دو شاخه سالماند.
صدای همهمه ی همسایهها از پنجرهی منتهی به راهرو به گوشم میرسد:
« اَهه بازم؟ داشتم اتو میکشیدم»
«فیوز ساختمون پریده؟»
«نه فکر کنم سراسریه»
قلبم همراه با همسایهها گرومو گرومپ صدا میکند. زیر چشمانم میسوزد.
هر دو دستم را روی سرم میگذارم به فر خاموش خیره میشوم.
صداها توی سرم میپیچند:
اگه سهراب بود...
اگه سهراب بود...
اگه سهراب بود...
روی زمین مینشینم و به ریشه های فرش چنگ میاندازم.
صدای خفهای ته دلم میگوید: « عیبی نداره حالا یه روز نفروش»
ولی صدای خفه آرامم نمیکند. دلم دستهای گرمی را میخواهد که روی شانه هایم بنشینند و این جمله را با تحکم بگوید.
به چراغِ خاموش فر نگاهی میاندازم و چشمانم را میبندم.
صدای صلوات توی راهرو میپیچد.
چشمانم را باز میکنم. نانچایی ها انگار که دوباره جان تازه گرفته باشند، نفس میکشیدند.
دوباره پف میکنند. لبخند به لب هایم برمیگردد.
چند دقیقه که میگذرد، فر صدایم میکند. دربش را باز میکنم و منتظر میشوم تا خنک شوند.
شال زرشکی را روی سرم میاندازم و حلقه را به دست میکنم.
هول و هراس تاریکی هنوز در جانم هست.
تند تند نانچایی ها را داخل جعبه میگذارم و وسایلم را جمع میکنم.
چهارراه کمی شلوغتر از دیروز شده است. تابلوهای «حلیم افطار» و «زولبیا بامیه رسید» در خیابان خودنمایی میکنند.
نانچایی هارا نچیده چند پسر جوان با موتور از راه میرسند.
از موتور پیاده میشوند و یکی قیمت میپرسد و دیگری کارت بانکی را بیرون میآورد.
سه نفر هستند اما چهارتا نان میخرند.
نفر سوم زیرلب میگوید:« امشب نوبت سینا بود. هرسال شب دوم میرفتیم خونه اونا. ولی امسال...» جمله اش را ادامه نمیدهد.
کسی که قیمت پرسیده بود، پاک نان هارا برمیدارد و داخل کیسهی پارچه ای میگذارد.
پسری که کارت کشیده روی تَرک مینشیند و میگوید: «لوکیشن بزنید به مقصد قطعه ۴۲» .
همگی سوار میشوند و در دل خیابان دور میشوند.
در دلم میگویم کاش یک نانچایی دیگر از طرف خودم بهشان میدادم.
بانگ اذان که میزند چایی میریزم و روزهام را باز میکنم.
در دل تاریکی شب، نور مهتاب تنهایم نمیگذارد.
#ماه_هانیه
🌿 @had9797 🌿
حاد ✊🏻 ننهقاسم
بسمالله❣ ❤️روز اول چله زیارت عاشورا ❤️ 🥀به نیت بانو سمیه ، اولین شهیدهی اسلام 🥀 🌿 @had9797 🌿
❤️روز دوم چله زیارت عاشورا ❤️
🥀به نیت ام المومنین حضرت خدیجه سلام الله علیها🥀
🌿 @had9797 🌿
بیاید نظرتون رو درباره ماه هانیه🌙 اینجا بنویسید :
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_kkd16t&btn=پیام.های.ناشناس.کانال.حاد.🌿
رو هر قسمت خونه که تکانده شده، باید بنویسم :
در روز اول فروردین بازگشایی میگردد .
🌿 @had9797 🌿
🐚این روزه هم گذشت
اما
خداوندا
به تو پناه میبرم از کارهایی که کرده ام مثل ؛
اینکه هنگام غذا خوردن به یاد فقیران نبودم...
🌿 @had9797 🌿
👩🏻🍼ننه قاسم|
چند وقت بود دنبال یه جاحرزی قشنگ برای پسری میگشتم،
کل سایت هارو بالا پایین کردم و درنهایت با هنرمندی زنداداش عزیز، صاحب این هایپر سونیک فسقلی شدیم😍💙🚀
موووشکی حمایت بشن
👉http://zibascharm.ir👈
🌿 @had9797 🌿
رمان رمضانی
🌙 ماه هانیه 🌙
✍به قلم حاد
قسمت سوم |
چانههای خمیر را روی سینی میچینم و نگاهی از بالا به آنها میاندازم.
از اول صبح که به نظرم آمد کیسهی آرد سبک تر از کیسههای همیشگی است، انگار وسواس گرفتهام.
حالا هم احساس میکنم که چانهها نامتوازن اند. هر کدام را دوباره روی ترازو میگذارم. نه! همه یکساناند.
شیطان را لعنت میکنم و چانه هارا قالب میزنم.
سینی را داخل فر میگذارم و به سراغ چایی میروم.
هر لحظه هوس میکنم که برگردم و از پشت شیشه، نانچایی هارا با همدیگر مقایسه کنم اما نمیروم.
نمیروم.
نمیروم.
فر زنگ میزند. به سراغش میروم و سینی را بیرون میکشم.
نانچایی ها با ناامیدی نگاهم میکنند. انگار احساس ناکافی بودن را در خمیرشان ریختهام.
جعبه را روی میز میگذارم و نان هارا داخلش میچینم.
وسایلم را جمع میکنم و راهی بازار شخصی ام میشوم.
خیابان بازهم شلوغ است. هرکس بسته و کیسه ای در دست به سمتی میدود.
جارچی ندارم اما نانچایی ها جورم را میکشند. عطرشان را در خیابان فریاد میزنند.
چشمان ماشین ها یکی یکی روشن میشود و تیرهای چراغ هم به رقابت روشن میشوند.
سایه های کوتاه و بلند روی میز فروشم افتاده اند.
فرصت سر خاراندن که هیچ، سربلند کردن هم ندارم.
شکل دست هارا به صداها وصل میکنم و پاکت های نانچایی را تحویلشان میدهم.
صدای ظریفی میگوید: « دوتا لطفا»
یک پاکت دوتایی را داخل دستان نحیف لاک زده میگذارم.
صدای پیر و پخته ای میگوید: «هشت تا دخترم»
پاکت را داخل دستان چروکیده قرار میدهم.
سایه ها کمرنگتر میشوند.
یک جفت کفش بندیِ تازه واکس خورده جلوی رویم میآید.
به جای کارت بانکی و دست خالی، پاکت را مقابلم میگیرد.
قفل کرده ام.
آخرین «الله اکبر» اذان بلند میشود و من هنوز افطار نکردهام.
نمیدانم باید چه واکنشی نشان دهم .
صدای رسایی میگوید: «به نظرم کم حساب کردید»
تازه دوزاریم میافتد.
پاکت را میگیرم و رسید مشتری را از داخلش بیرون میآورم.
پول ۳تا نانچایی را حساب کرده ام اما داخل پاکت ۴ تا نان هست.
لبهایم را روی همدیگر فشار میدهم.
صدای سهراب توی گوشم میپیچد: « پول اشتباه برکت نمیاره»
چشمهایم هم روی هم میآیند.
پس وسواس امروز بیجا نبود؛ نباید دقت ظهرم را رها میکردم.
در دلم خدارا شکر میکنم که زیاد حساب نکردهام.
دست دراز میکنم و پاکت را برمیگردانم: « اشکالی نداره. قبول باشه»
سایه از روی بساط کنار میرود.
نانچایی ها تمام شدهاند.
انگار روزی آخرین نفر چنین مقدر شده بود.
#ماه_هانیه
🌿 @had9797 🌿