#روایت
باجاناقلار
از قدیم هرکس سر سفره میرسید میگفتن: مادر زنت دوسِت داره!
مادرزنی از ته دل برای عاقبت بخیری دختراش دعا کرد و خواست که پیش حضرت مادر رو سپید بشن،
و شدن ...
سفرهی شهادت که پهن شد،
باجناق ها باهم عهد برادری بستن و زدن زیر ضربالمثل های غلط.
«باجناق فامیل نمیشه» برادر میشه!
شهید سلیمی همون اول جوونی، جزو سربازای امام روحالله، بهشتی شد.
شهید مرادخانی وقتی دید دارن به حرم بیبی زینب س دست درازی میکنن، راهی شام شد و از اونجا به سالار زینب ع رسید.
شهید زارعی هم بعد از اینکه با امام سید مجتبی عهد بست، برای خنثی کردن کمکهای رئیس جمهور ایالات متحده ، دل به دشت و صحراهای اطراف زنجان زد و آسمونی شد.
مادرزنشون حتما دوستشون داره !!!
📷✍ حاد
🌿 @had9797 🌿
#روایت
پدرانه
مداح میکروفون را به دست گرفت و شروع کرد.
سلام های اول زیارت عاشورا که خوانده میشد، صندلی کمر راست کرد.
پدر شهید رستمخانی، دو دست پیرمرد را گرفت و روی صندلی نشاند.
با همان چشمان خیس از اشک، جلوی ریش های سپید خم شد و کم و کسری پرسید.
بعد انگار که کنار ضریح مطهری زانو بزند، زانو زود و کنار صندلی، روی زمین نشست.
از دلم گذشت حالا لابد دارد در ذهنش رفتارهای علی را مرور میکند.
اینکه در این ۱۸ سال، چطور پسری بوده و چطور دل پدر را به دست آورده ؟
اینکه چطور مقابلش احترام میکرد و هوایش را داشته؟
همیشه پسرها از پدر الگو میگرفتند ولی حالا، پدر از پسر درس میگیرد ...
📷✍ حاد
🌿 @had9797 🌿
حاد ✊🏻 ننهقاسم
تولد آقا محمدحسین سودی 🌷 با یادگاری هایی که بوی بهشت داشتن 🥰 و پسری که سر گرفتن گل باهام به شدت رقا
حقیقتا خیلی دلم میخواست گل رو بدم دست پسرم و از دست کوچولوش عکس بگیرم بذارم و بنویسم :
این گل را به رسم هدیه ، تقدیم نگاهت کردیم...🌷
ولی تا گل رو دیدی جوری بهش هجوم آورد و خواست بخورتش که فقط میتونستم بنویسم :
این گل پرپر از کجا آمده ؟🥀🤦🏻♀
#روایت
گلزار
مشغول دید و بازدید از شهدا، در نقطه ای متوقف شدم.
به جماعت زائر چشم دوختم.
یک سمت شهدایی با القاب سرهنگ و سردار، با رفقایشان.
سمت دیگر، شهدای جوان و نوجوان با زوار همسن و سال خودشان.
در این سمت، ریش سپیدترها، با انگشتان نحیف و چروکیده و اغلب انگشتر عقیق،
با سری که خاطرات دفاع مقدس ۸ ساله را هم به دوش میکشد، بالا سر حاج تقی و سردار زارعی مینشستند و لبخند حسرت میزدند.
عمق خاطراتشان زیاد بود؛ غرق میشدند.
گاهی باهم حرف میزدند و خاطره زنده میکردند.
آن سو اما، بچه مسجدی ها، به گوشه و کنار پناه برده و با صدای بلند گریه میکردند. صوت مداحی را تا آخر بالا میدادند و در میان اشک، زمزمه میکردند :
رفیقِ نیمهراهِ من ، خداحافظ...
شور داشتند و سری بی باک. خاطراتشان برای همین چند روز و چند ماه پیش بود. عمق نداشت ولی تر و تازه بود. مثل آب خنک به صورتشان میپاشیدند و زنده میشدند.
بو کشیدم.
جنس دلتنگی ها فرق داشت .
دلتنگی رفقای حاج تقی، عطر چای و هل میداد؛ عطر گل خشک شدهی لای کتاب؛ عطر پلاک و سربندی که چهل سالی قدمت دارد.
دلتنگی بچهها اما عطر یاس تازهچیدهشده داشت؛ عطرِ کفشِ تازه واکس خورده، عطرِ وانیلِ کیک تولد ۱۸ سالگی محمدحسین ...
اینجا هر دلی پرنده میشود و آنطور که فراخوانده شده، به پرواز در میآید.
📷✍ حاد
🌿 @had9797 🌿
حاد ✊🏻 ننهقاسم
اگه اهل پادکست هستید، صوت های رادیو مناهج رو گوش بدید 👍 🌿 @had9797 🌿
قبلا هم مناهج رو توی کانال معرفی کردم 🎧
حالا دیگه کانال زدن و محتواهاشون رو اینجا هم میذارن !