#روایت
گلزار
مشغول دید و بازدید از شهدا، در نقطه ای متوقف شدم.
به جماعت زائر چشم دوختم.
یک سمت شهدایی با القاب سرهنگ و سردار، با رفقایشان.
سمت دیگر، شهدای جوان و نوجوان با زوار همسن و سال خودشان.
در این سمت، ریش سپیدترها، با انگشتان نحیف و چروکیده و اغلب انگشتر عقیق،
با سری که خاطرات دفاع مقدس ۸ ساله را هم به دوش میکشد، بالا سر حاج تقی و سردار زارعی مینشستند و لبخند حسرت میزدند.
عمق خاطراتشان زیاد بود؛ غرق میشدند.
گاهی باهم حرف میزدند و خاطره زنده میکردند.
آن سو اما، بچه مسجدی ها، به گوشه و کنار پناه برده و با صدای بلند گریه میکردند. صوت مداحی را تا آخر بالا میدادند و در میان اشک، زمزمه میکردند :
رفیقِ نیمهراهِ من ، خداحافظ...
شور داشتند و سری بی باک. خاطراتشان برای همین چند روز و چند ماه پیش بود. عمق نداشت ولی تر و تازه بود. مثل آب خنک به صورتشان میپاشیدند و زنده میشدند.
بو کشیدم.
جنس دلتنگی ها فرق داشت .
دلتنگی رفقای حاج تقی، عطر چای و هل میداد؛ عطر گل خشک شدهی لای کتاب؛ عطر پلاک و سربندی که چهل سالی قدمت دارد.
دلتنگی بچهها اما عطر یاس تازهچیدهشده داشت؛ عطرِ کفشِ تازه واکس خورده، عطرِ وانیلِ کیک تولد ۱۸ سالگی محمدحسین ...
اینجا هر دلی پرنده میشود و آنطور که فراخوانده شده، به پرواز در میآید.
📷✍ حاد
🌿 @had9797 🌿
حاد ✊🏻 ننهقاسم
اگه اهل پادکست هستید، صوت های رادیو مناهج رو گوش بدید 👍 🌿 @had9797 🌿
قبلا هم مناهج رو توی کانال معرفی کردم 🎧
حالا دیگه کانال زدن و محتواهاشون رو اینجا هم میذارن !
حاد ✊🏻 ننهقاسم
کماکان خیابان با ماست ✊🏻 👞ایستگاه صلواتی واکس کفش داریم 👞 📍پیاده راه سبزه میدان، حوالی سینما بهمن ب
رفقای جان
برای ارتقای ایستگاه صلواتی نیاز به کمک مالی تون داریم .
یا علی 🖤👞
💳
6219861870794525💳 به نام دربانی
امشب یه عروس خانمی رو فرستادیم خونهی بخت🤍
البته ما فامیل داماد بودیم 😎🖤
روزی همه مجردا 🕊