eitaa logo
حاد ✊🏻 ننه‌قاسم
416 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
211 ویدیو
11 فایل
🧕🏻حدیث‌الزهرا 🩵مامان |✍️اهل نوشتن |🎓دانش‌آموخته دانشگاه فرهنگیان |🦻مربی کودکان با نیازهای ویژه شهید حسن باقری: باید به‌خود جرات داد...✊🏻 ناشناس: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_kkd16t&btn=پیام.های.
مشاهده در ایتا
دانلود
تولدت مبارک بادوم خانوم 💕
سلام علیکم 💫
یه کمردرد عجیبی دارم ! 😶 نه که خود درد عجیب باشه ها ، نه اتفاقی که افتاد و باعث شد کمرم درد بگیره عجیبه! 😬 رفتم رو صندلی چرخدار که بالای کمد یه چیز بذارم ، یهو صندلی چرخید🌀 منم عین تام و جری 🐱🐭 پایین تنم چرخید ولی بالا تنم ثابت بود !!!‌😆 خلاصه که کمرم هنوز نمیدونه چه اتفاقی براش افتاده فقط میدونه باید درد کنه 👩🏻‍🦽
به اعضای جدید خوش آمد میگم🧕🏻 "خوش آمد " 😆😆😆😆 همیشه انقدر سخیف نیستما فقط بعضی وقتا...
لازم میدونم تولد این تحفه ی شهریوری رو هم تبریک عرض کنم ( با تاخیر) تولدت مبارک فندق خان 🌰❣ / عکس قدیمیست/
🚩 ۳/ دوشنبه صبح بعد نماز نخوابیدم ، 🌥 دوش گرفتم 🚿 کوله هارو نهایی کردم ،🎒 یکم خونه رو جمع کردم و نشستم سر درس📖 قرار بود ناهار کاروان کوچیکمون رو خودمون درست کنیم ، با هدايت بنده و سرآشپزی آقای همسر 👨🏻‍🍳 چند ساعتی که گذشت یه نایلون دستی برداشتم ، کارت مترو و جامدادی و گوشیم رو انداختم توش و راه افتادم .✏️💳📱 اولین بار بود آنقدر محقر میرفتم دانشگاه 😫 قرار بود تا میتونم از امتحان زود دربیام که زودتر راه بیوفتیم ولی از شانس ، 🎲 اولش که برگه بهم نرسید ، کلییی طول کشید تا دوباره تکثیر کنن ، 📄 بعد هم که سوالا رو دیدم تا چند دقیقه متحیر بودم ،😧 آخرش هم که تموم کردم ،مامور صورت جلسه ، با ناز و افاده از اون سر سالن شروع کرد و تا به من برسه ۲۰ دقیقه ای طول کشید!!!👩🏻‍🏫 از امتحان درومدم و به همسرم زنگ زدم تا ببینم تکلیف چیه که دیدم دو همسفر گرام ، جلوی دانشگاه دارن به طور مشکوکی به قیافه تک تک دانشجوها نگاه میکنن ! 🧐🧐 رفتم جلو و الحمدلله شک‌شون برطرف شد و مقصود رو یافتن !😇 یکم منتظر شدیم که دیدم یه ماشین شاسی بلند جلو پامون ترمز کرد .🚙 داشتم واسه " برید گمشید مزاحم نشید" نفش گیری میکردم که درب شاگرد باز شد و همسر پیاده شد و در پشت رو باز کرد و گفت بفرمایید ! سبحان الله 😲 با اییین؟ کوله ها و وسایل هارو گذاشتیم تو صندوق و راه افتادیم . یک و نیم ساعتی طول کشید که از تهران خارج بشیم . توی راه هنوز یخمون آب نشده بود .🧊 آقای راننده با احترام زیادی حرف میزدم و ماهم بله بله میگفتیم. ✅ نماز رو بین راه خوندیم. بعد دوباره راه افتادیم . واقعا گرسنم بود .🍽 بخاطر سرماخوردگی هم کامم تلخ بود و دلم میخواست یه چیزی بخورم که چیزی همراهم نبود .😭 بالاخره توی جاده یه سایه بان پلیس دیدیم و ماشین رو نگه داشتیم . 👮🏻‍♂ زیر انداز انداختیم و عدس پلوی شوهر پز رو زدیم بر بدن . 🍛 سر ناهار یخمون با اقای راننده که فهمیدیم اسمش آقا منصوره ، بیشتر باز شد . مثل همیشه همه پاشدن، خودشون رو تکوندن ، الهی شکر گفتن و رفتن سوار ماشین بشن و من همچنان با اقتدار داشتم غذامون درحالیکه نصفش مونده بود، می‌خوردم . 😌 دیگه راه افتادیم .🛣 توی راه از شهر دومم ، همدان عبور کردیم .🎓 پنجره باز بود و یه لحظه از بوی ماه مهر که زده شد تو صورتم ، حس شعف توام با خفگی بهم دست داد .🤧 جاده میرفت و ما میرفتیم . از کنار شیرین خفته و بیستون گذشتیم .🛌 توی راه آقا منصور برامون کلیییی خاطره تعریف کرد . از تولد و بچگیش تو دیار شیرین و فرهاد . 👩‍❤️‍👨 از کنار شهر صحنه عبور کردیم و به قول آقا منصور " صحنه رو ترک کردیم ". 😬 یه روستای سبز و زیبا ، اون طرف جاده نشونمون داد و گفت روستای پدریش اونجاست. همونجا به دنیا اومده و قد کشیده .👶🏻👦🏻👨🏻 یکم که گذشتیم، کنار جاده یک روستای دیگه دیگه دیدیم . از همون جاده ، خم اولین کوچه روستا ، دم در قهوه ای رنگ خونه ی کاهگلی ، یه پیرزن کوچولو که نشسته بود، دیده می‌شد. 🧓🏻 آقا منصور پیچید تو روستا ، مستقیم رفت جلو در قهوه ای و ترمز کرد . 🚪 پیاده شد و گفت : نیم‌تاج حالت چطوره ؟ خوبی؟ و شروع کرد با لهجه ی لکی چیز هایی گفت . من نمیفهمیدم چی میگه ولی از خنده های نمکی پیرزن ، میشد حدس زد که داره خاطرات قدیمی رو مرور میکنه . بعد از رد تعارف پیرزن برا یه چای اصیل کرمانشاهی بخاطر دیر وقت بودن ، 🫖 آقا منصور خداحافظی کرد و راه افتادیم. تعریف که نیم‌تاج خالش بوده که تو جوونی شوهرش رو از دست داده و منصور رو بزرگ کرده . یجورایی مادر دومش به حساب میاد . در دل غروب ، به سمت خورشید حرکت کردیم ...🌅 🌿@had9797🌿
«بسم الله الرحمن الرحیم» _هیئت هفتگی انصارالمهدی _زمان: سه شنبه، ۲۱ شهریور ماه، ساعت ۱۶ _مکان: اتحادیه انجمن های اسلامی دانش آموزان استان زنجان «هیئت دانش آموزی انصارالمهدی زنجان» @ansarolmahdi_znj
سلام علیکم روزتون بخیر🌾
قصه 🚩 ما هم ، مثل قصه بقیه زوار ، جالب و اعجاز آوره... ولی من تصمیم گرفتم فقط جالب‌ترین قسمتش ، که مربوط به راهی شدنمون از تهران تا خسروی بود رو براتون روایت کنم .📓 بقیه اش ، تو ذهن و قلب خودمون ماندگار شد .🫀 شما هم اگر از اربعین خاطره دارید ، سعی کنید هر از گاهی با خودتون مرورش کنید ؛🖼 و اگر خاطره ای ندارید ، براتون دعا میکنیم که خاطره ساز بشید . 🕊
حاد ✊🏻 ننه‌قاسم
به ذهنم رسید درباره دانشگاه #فرهنگیان واستون بگم ...🏢 از درس خوندن تو دبیرستان و انتخاب رشته و مصاح
خلاصه اینکه روایت اربعین تمام شد و میریم سراغ قصه‌ی دانشگاه فرهنگیان ! 🏢 هرچی مشتاقید ، این پیام👆👆👆 رو فوروارد کنید که کسای بیشتری روایت ما رو بشنون 🪐