یه کمردرد عجیبی دارم ! 😶
نه که خود درد عجیب باشه ها ، نه
اتفاقی که افتاد و باعث شد کمرم درد بگیره عجیبه! 😬
رفتم رو صندلی چرخدار که بالای کمد یه چیز بذارم ، یهو صندلی چرخید🌀
منم عین تام و جری 🐱🐭
پایین تنم چرخید ولی بالا تنم ثابت بود !!!😆
خلاصه که کمرم هنوز نمیدونه چه اتفاقی براش افتاده فقط میدونه باید درد کنه 👩🏻🦽
به اعضای جدید خوش آمد میگم🧕🏻
"خوش آمد "
😆😆😆😆
همیشه انقدر سخیف نیستما
فقط بعضی وقتا...
حاد ✊🏻 ننهقاسم
اینم اضافه کنم که متولدین شهریور پول و وقت برامون نذاشتن ؟ هن؟؟؟
از خانواده ی ۱۳ نفره ی ما ، ۵ نفر شهریورن🥲💸
🚩 #اربعین ۳/
دوشنبه صبح بعد نماز نخوابیدم ، 🌥
دوش گرفتم 🚿
کوله هارو نهایی کردم ،🎒
یکم خونه رو جمع کردم و نشستم سر درس📖
قرار بود ناهار کاروان کوچیکمون رو خودمون درست کنیم ، با هدايت بنده و سرآشپزی آقای همسر 👨🏻🍳
چند ساعتی که گذشت یه نایلون دستی برداشتم ، کارت مترو و جامدادی و گوشیم رو انداختم توش و راه افتادم .✏️💳📱
اولین بار بود آنقدر محقر میرفتم دانشگاه 😫
قرار بود تا میتونم از امتحان زود دربیام که زودتر راه بیوفتیم ولی از شانس ، 🎲
اولش که برگه بهم نرسید ، کلییی طول کشید تا دوباره تکثیر کنن ، 📄
بعد هم که سوالا رو دیدم تا چند دقیقه متحیر بودم ،😧
آخرش هم که تموم کردم ،مامور صورت جلسه ، با ناز و افاده از اون سر سالن شروع کرد و تا به من برسه ۲۰ دقیقه ای طول کشید!!!👩🏻🏫
از امتحان درومدم و به همسرم زنگ زدم تا ببینم تکلیف چیه که دیدم دو همسفر گرام ، جلوی دانشگاه دارن به طور مشکوکی به قیافه تک تک دانشجوها نگاه میکنن ! 🧐🧐
رفتم جلو و الحمدلله شکشون برطرف شد و مقصود رو یافتن !😇
یکم منتظر شدیم که دیدم یه ماشین شاسی بلند جلو پامون ترمز کرد .🚙
داشتم واسه " برید گمشید مزاحم نشید" نفش گیری میکردم که درب شاگرد باز شد و همسر پیاده شد و در پشت رو باز کرد و گفت بفرمایید !
سبحان الله 😲
با اییین؟
کوله ها و وسایل هارو گذاشتیم تو صندوق و راه افتادیم .
یک و نیم ساعتی طول کشید که از تهران خارج بشیم .
توی راه هنوز یخمون آب نشده بود .🧊
آقای راننده با احترام زیادی حرف میزدم و ماهم بله بله میگفتیم. ✅
نماز رو بین راه خوندیم. بعد دوباره راه افتادیم .
واقعا گرسنم بود .🍽
بخاطر سرماخوردگی هم کامم تلخ بود و دلم میخواست یه چیزی بخورم که چیزی همراهم نبود .😭
بالاخره توی جاده یه سایه بان پلیس دیدیم و ماشین رو نگه داشتیم . 👮🏻♂
زیر انداز انداختیم و عدس پلوی شوهر پز رو زدیم بر بدن . 🍛
سر ناهار یخمون با اقای راننده که فهمیدیم اسمش آقا منصوره ، بیشتر باز شد .
مثل همیشه همه پاشدن، خودشون رو تکوندن ، الهی شکر گفتن و رفتن سوار ماشین بشن و من همچنان با اقتدار داشتم غذامون درحالیکه نصفش مونده بود، میخوردم . 😌
دیگه راه افتادیم .🛣
توی راه از شهر دومم ، همدان عبور کردیم .🎓
پنجره باز بود و یه لحظه از بوی ماه مهر که زده شد تو صورتم ، حس شعف توام با خفگی بهم دست داد .🤧
جاده میرفت و ما میرفتیم .
از کنار شیرین خفته و بیستون گذشتیم .🛌
توی راه آقا منصور برامون کلیییی خاطره تعریف کرد .
از تولد و بچگیش تو دیار شیرین و فرهاد . 👩❤️👨
از کنار شهر صحنه عبور کردیم و به قول آقا منصور " صحنه رو ترک کردیم ". 😬
یه روستای سبز و زیبا ، اون طرف جاده نشونمون داد و گفت روستای پدریش اونجاست. همونجا به دنیا اومده و قد کشیده .👶🏻👦🏻👨🏻
یکم که گذشتیم، کنار جاده یک روستای دیگه دیگه دیدیم .
از همون جاده ، خم اولین کوچه روستا ، دم در قهوه ای رنگ خونه ی کاهگلی ، یه پیرزن کوچولو که نشسته بود، دیده میشد. 🧓🏻
آقا منصور پیچید تو روستا ، مستقیم رفت جلو در قهوه ای و ترمز کرد . 🚪
پیاده شد و گفت : نیمتاج حالت چطوره ؟ خوبی؟
و شروع کرد با لهجه ی لکی چیز هایی گفت .
من نمیفهمیدم چی میگه ولی از خنده های نمکی پیرزن ، میشد حدس زد که داره خاطرات قدیمی رو مرور میکنه .
بعد از رد تعارف پیرزن برا یه چای اصیل کرمانشاهی بخاطر دیر وقت بودن ، 🫖
آقا منصور خداحافظی کرد و راه افتادیم.
تعریف که نیمتاج خالش بوده که تو جوونی شوهرش رو از دست داده و منصور رو بزرگ کرده . یجورایی مادر دومش به حساب میاد .
در دل غروب ، به سمت خورشید حرکت کردیم ...🌅
🌿@had9797🌿
هدایت شده از هیئت انصارالمهدی زنجان
«بسم الله الرحمن الرحیم»
_هیئت هفتگی انصارالمهدی
_زمان: سه شنبه، ۲۱ شهریور ماه، ساعت ۱۶
_مکان: اتحادیه انجمن های اسلامی دانش آموزان استان زنجان
«هیئت دانش آموزی انصارالمهدی زنجان»
@ansarolmahdi_znj
حاد ✊🏻 ننهقاسم
«بسم الله الرحمن الرحیم» _هیئت هفتگی انصارالمهدی _زمان: سه شنبه، ۲۱ شهریور ماه، ساعت ۱۶ _مکان: اتح
هیئت گل دخترام
تشریف ببرید حتما 😇
قصه #اربعین🚩 ما هم ، مثل قصه بقیه زوار ، جالب و اعجاز آوره...
ولی من تصمیم گرفتم فقط جالبترین قسمتش ، که مربوط به راهی شدنمون از تهران تا خسروی بود رو براتون روایت کنم .📓
بقیه اش ، تو ذهن و قلب خودمون ماندگار شد .🫀
شما هم اگر از اربعین خاطره دارید ، سعی کنید هر از گاهی با خودتون مرورش کنید ؛🖼
و اگر خاطره ای ندارید ، براتون دعا میکنیم که خاطره ساز بشید . 🕊
حاد ✊🏻 ننهقاسم
به ذهنم رسید درباره دانشگاه #فرهنگیان واستون بگم ...🏢 از درس خوندن تو دبیرستان و انتخاب رشته و مصاح
خلاصه اینکه روایت اربعین تمام شد و میریم سراغ قصهی دانشگاه فرهنگیان ! 🏢
هرچی مشتاقید ، این پیام👆👆👆 رو فوروارد کنید که کسای بیشتری روایت ما رو بشنون 🪐