#ساکن_موقت 🏠
قسمت اول: آغاز سکوت
درب چوبی را با صدای زمخت و کشیده اش پشت سرم بستم و وارد حیاط شدم. بوی نم و کهنگی در فضا پیچیده بود. کاشی های کف زمین انگار به اندازه ی عمر قدمهایی که در این خانه زده شده، یکی درمیان ترک خورده بودند. مجبور بودم که تحمل کنم. روی لبه ی حوض، کنار گلدانهای خشکیده ی شمعدانی نشستم و چشم چرخاندم. برگهای خشک درخت گردوی کهنسالِ بالای سرم، داخل حوض ریخته و رنگ فیروزهای اش را قایم کرده بودند. حال و حوصلهی جمع کردن چمدان ها و جعبه هایی که کارگرها گوشهی حیاط رها کرده بودند را نداشتم، اما دلم هم نمیخواست گرد و خاکِ این حال هوای کهنه، رویشان بنشیند. داخل خانه هم وضع بهتر نبود؛ ولی بالاخره سقفی بود بالای سرم، بهتر از بیسر و سامانی و پرسه زدن در خوابگاه های شلوغ. نگاهم چرخید و گره خورد به پله های بلندی که به پایین میرسیدند و حیاط نقلی خانه را به زیرزمین وصل میکردند. صدای مرد املاکی توی سرم تکرار شد: «میشه گفت این مِلک دو طبقه است. ولی چون زیرزمین بلااستفاده و متروکه مونده من به قیمت یه طبقه بهتون اجاره میدم.»
از همان موقع کنجکاوی غریبی هولم میداد که در اولین فرصت به آنجا سرک بکشم. برای همین، صبح زود، قبل از آمدن وانت وسایل و جعبهها، قفلساز آوردم و قفل زنگزده اش را شکستم.
از جا بلند شدم. کوله را روی یکی از جعبه ها گذاشتم و پله ها را آرام آرام پایین رفتم. غار غار کلاغها در هوای گرگ و میش عصر پیچیده بود و حس کنجکاوی ام را بیشتر قلقلک میداد. انگار میخواستم پرده از تمدنی کهن و ناشناخته بردارم.
بیپروا لگدی به درب کهنه زدم و بازش کردم. رنگ غروب تاریکی مطلق اتاق را برهم میزد. بوی خاک کهنهای زیر بینیام پیچید. فضا انگار از هیچ پر شده بود. کمی طول کشید که چشمانم، تمام جزئیات را ببینند. یک تلفن گردان کرم رنگ، گوشه ی انبار کز کرده و دو شاخه اش به دیوار متصل بود. از ذهنم گذشت اینجا چه صاحبخانهی بیخیالی داشته که همه چیز را جارو کرده و تلفن را همینطور متصل، جا گذاشته و رفته است. لحظه به لحظه هوا تاریکتر میشد و هنوز بیدلیل به تنها شی به جا مانده از تمدن قبلی خانه، خیره مانده بودم که ناگهان صدای زنگ تلفن، مرا از جا پراند. کف دستهایم عرق کرده بودند. صدای تپش قلبم در صدای زنگ پیچیده بود. احساس سنگینی داشتم. عقب پریدم، در یک آن درب را پشت سرم کوبیدم و پلهها را دوتا یکی بالا دویدم. عجب کابوسی بود اما... هنوز صدای زنگ تلفن میامد ...
به قلم حاد ✍
🌿 @had9797 🌿
سید رضا نریمانی12_Narimani_fadaeian-moharam-9402_(3)_(www.rasekhoon.net).mp3
زمان:
حجم:
11.9M
رفقا محرم اومده ...🚩
این چند روز که کارای مقدمات محرم رو انجام میدادم، دائم زیر لب این نوحه رو میخوندم ...
چون که قدیمیه و منو یاد روزای شیرین نوجوانی میندازه❤️🩹
حاد ✊🏻 ننهقاسم
#ساکن_موقت 🏠 قسمت اول: آغاز سکوت درب چوبی را با صدای زمخت و کشیده اش پشت سرم بستم و وارد حیاط شدم.
قسمت اول چطور بود ؟
میتونید حدس بزنید تو این ده شب چه اتفاقاتی قراره بیوفته ؟
نظر نظر نظر
نظراتتون برام ارزشمنده💎
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_kkd16t&btn=پیام.های.
#ساکن_موقت 🏠
قسمت دوم: برای بودنش
کوله پشتی را روی تنها فرش پهنشده روی زمین انداختم و به آشپزخانه رفتم. کتری را پر کردم و روی اجاق گذاشتم. هنوز فرصت خرید خورد و خوراک پیدا نکردهبودم. به ناچار نسکافهای از کیسهی گوشهی کابینت برداشتم و داخل ماگ خالی کردم. برگشتم و به جزوههای پخش و پلا روی زمین چشم دوختم. از همین فاصله هم میتوانستم محتوای ورق به ورق هر کدامشان را تشریح کنم.
قلقل کتری که بلند شد چشم از منظره برداشتم و نوشیدنیام را تیار کردم. ماگ به دست از اتاقهای تو در تو گذشتم و به ایوان رسیدم. از ذهنم گذشت که با کمی حوصله میتوان حیاط را برای درس خواندن مناسب کرد.
باد بین برگهای خشکیدهی گردو پیچید. کلاغها با سر و صدا از بالای سرم رد شدند. دیروز همین وقتها بود، درست موقع غروب. دوباره کنجکاویام گل کرد. پلههای ایوان را پایین رفتم، حیاط را هم رد کردم و بالای پلههای زیرزمین ایستادم. آنچه دیده بودم واقعی بود؟
ثانیهای نگذشته بود که دوباره صدای زنگ تلفن بلند شد. نفس در سینه ام حبس شد. خشکم زد. به درب زنگ زده خیره ماندم . هر صدای زنگ مثل شوک الکتریکی تکانم میداد.
نمیدانم چند دقیقه گذشت ولی بالاخره قطع شد. جوری که انگار هیچوقت زنگ نخورده بود.
ماگ را گوشهای ها گذاشتم و پلهها را پایین رفتم. با دستهای لرزان درب را به داخل هل دادم و بازش کردم. نسبت به دیروز، غباری جابجا نشده بود. بالای سرش ایستادم و به هیبتش خیره شدم. قدیمی بود اما کهنه نه. انگار خیلی مراقبش بودهاند. نمیدانم چقدر طول کشید که دوباره صدای زنگ بلند شد. دستم جلو رفت. نیرویی وادارم میکرد که پاسخ بدهم. در یک حرکت گوشی را برداشتم و روی گوشم گذاشتم.از آن سو، صدای خیابان میآمد. چند ثانیه گذشت. تا خواستم چیزی بگویم، صدای شکنندهی زنی روی خط تماس پیچید:
ـ «تروخدا تو بهم بگو چی کار کنم؟ درست کدومه؟ غلط چیه؟ از یه طرف میگم پارهی تنمه ، از طرفی هم وقتی جایی تو این دنیا نداره، برای چی اصلا بیاد؟»
اول قطع خواستم کنم ولی روح انساندوستی ام اجازه نداد. شروع کردم به بافتن کلیشه ها: «خانم! خونسردی خودتونو حفظ کنید. به خودتون مسلط بشید...» با صدای بلند زجه زد . صدایم را کمی بالا بردم ، داد و بیداد کردم ولی انگار نمیشنید. ادامه داد: «هیچی بدتر از دوراهی نیست. اونم وقتی باید برای بودن یا نبودن یه آدم دیگه تصمیم بگیری. من خودمم تو این دنیا اضافیام. این طفل معصوم که بابا هم بالا سرش نیست.»
صدای هق هق پیچید توی گوشم. فقط گوش شده بودم. انگار نباید چیزی میگفتم. زن نفس عمیقی کشید و گفت:« اگه تقدیر این بوده که باشه، پس منم جلوشو نمیگیرم. ولی... ولی جوری تربیتش میکنم که حقش رو از این دنیا بگیره.»
صدای زن، جایش را به بوق ممتد تلفن داد. تمام.
به راهپلهای تاریک و ماگی که دیگر بخار از رویش بلند نمیشد، خیره ماندم.
به قلم حاد✍
🌿 @had9797 🌿
حاد ✊🏻 ننهقاسم
رمانِ 🏠 ساکن موقت «قرار بود فقط چند روز، ساکنِ آن خانه باشم...» هر غروبِ دههٔ اول محرم...🌇 قسمت ا
ماجرای ساکن موقت رو به دوستاتون بفرستید تا اونا هم بخونن و لذت ببرن 💙📲