eitaa logo
حاد ✊🏻 ننه‌قاسم
409 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
211 ویدیو
11 فایل
🧕🏻حدیث‌الزهرا 🩵مامانِ آقا محمدقاسم |✍️اهل نوشتن |🎓دانش‌آموخته دانشگاه فرهنگیان |🦻مربی کودکان با نیازهای ویژه شهید حسن باقری: باید به‌خود جرات داد...✊🏻 ناشناس: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_kkd16t&btn=پیام.های.
مشاهده در ایتا
دانلود
قسمت هفتم : به وقت خانه خجالت میکشیدم به خانه زنگ بزنم. میترسیدم بالاخره یک نفرشان جرات کند و به رویم بیاورد که : اگه آنقدر دلت تنگ میشه چطور میخوای تا اون سر دنیا بری؟ از طرفی تلفن گردان و زنگ خور هایش هم حسابی ذهنم را مشغول کرده‌ بودند. از آن طرف هم بعد از اجاره‌ی خانه، بخاطر شلوغی کتاب‌ها و جزوه ها،اجاره نامه را به بابا دادم که با خودش به شهرستان ببرد. صبح به آبجی پیام دادم : « از اجاره نامه‌ی خونه‌ی من یه عکس بگیر بفرست بهم.» دل توی دلم نبود . هزار بار خودم را لعن کردم که چرا موقع قرارداد، اسم موجر را نگاه نکرده بودم . با هر صدای گوشی به سمتش خیز برمیداشتم تا اینکه حوالی ظهر بالاخره جواب داد. پیامش را باز کردم . یک کلمه نوشته بود :« خواهش کن» دوست داشتم سرم را توی دیواربکوبم . این دختر هیچ درکی از فوریت ندارد ؟ کشدار برایش نوشتم :« لطفاااااا» به دقیقه نکشید که فرستاد. عکس را باز کردم و بی فوت وقت اسم موجر را پیدا کردم: سید مرتضی توتونچیان‌ اسمش هم سنگین بود چه برسد به اموال و خانه اش. سر بلند کردم و به درب و دیوار نگاهی انداختم. انگار جور دیگری میدیمشان . حا لا به چشم خانه ای که اسم سید مرتضی بارها و بارها داخلش پیچیده بود. بلند شدم و اتاق ها و حیاط را هم گشت زدم. سید مرتضی چه رازی را در این خانه جا گذاشته است ؟ راز آن تلفن چیست ؟ صدای زنگ تلفن توی حیاط پیچید.. اما هنوز وقتش نرسیده بود... مگر نه؟ لابد خیالاتی شده ام. اما نه ، دوباره صدایش پیچید. بدو از اتاق بیرون دویدم و خودم را به زیر زمین رساندم. راز هرچه که بود، حالا من صاحبش بودم و باید مراقبش می‌بودم. صدای ظریف زنی در گوشی پیچید : « سلام... دلم پره، خیلی پر... مگه من رستمم که همچین بار سنگینی روی دوشم گذاشتید ؟» ابروهایم درهم گره خوردند . به دیوار تکیه دادم . زن ادامه داد:« وقتی تو این آسایشگاه استخدام میشدم، به همه چیزش فکر کردم. به سختی های روحی و جسمی، به شب بیداری ها، به حرف و ضربه خوردن از بیمارا... اما این یکی ، واقعا نه .... واقعا فکرش رو نمی‌کردم .» نفسی کشید و گفت :« خب اگه قرار بود تو این غربت و سختی از دنیا برن، اصلا چرا زنده موندن؟» اشک هایش جاری شدند :« حاجی اون همه سختی و درد تحمل کرد، روح و روانش نابود شد، صورتش بهم ریخت، ویلچر نشین شد، که تهش مثل یه شمع خاموش بشه ؟ همین ؟ خب همونجا تو منطقه شهید می‌شد دیگه ... چرا اینطور...؟» سنگین پلک زدم. از جنگ چیز زیادی نمی‌دانستم ولی زخم‌هایش را هنوز روی تن کشور و مردمم می‌دیدم . صداهای محوی از پشت خط آمد. زن لحنش را تند کرد :« خب ، خب من عجله دارم ، الآنه که شیفتم شروع بشه . ولی دلم هنوز پره. راستش الان که شیفتم شروع میشه باید برم و داروهای رفیق حاجی رو بدم . و خب ، آره ، قرارها بپرسه که حاجی کجاست و من ....» دوباره هق‌هقش پیچید : « خب چی بگم بهش؟ بگم رفیقت رفت خونه؟ یا بگم شهید شد ؟ یا بگم تویِ استراحت مطلق رو تنها گذاشت و اتاقش رو عوض کرد ؟ آخه چی بگم ؟اگه نفهمه، آرومه؛ ولی اگه بفهمه، دوباره حالش به هم می‌ریزه...» تلفن قطع شد. همانجا کنار تلفن چمباتمه زدم و نشستم. انگار داشتم یک فیلم پایان باز می‌دیدم. انگار آن زن تصمیمش را عملی کرده بود و من سعی میکردم باقی داستان را خودم تخیل کنم. چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که دوباره تلفن زنگ خورد . دوباره صدای زن پیچید :« به دروغش می‌ارزه. میگم حاجی برگشت خونش .گناهش تماما گردن خودم .» تماس قطع شد. حاجی واقعا به خانه اش برگشته بود. به قلم حاد ✍ 🌿 @had9797 🌿
خونه همسایه تلفن گردون کرمی داشت و منننن😍😲
رئیس کل دادگستری هرمزگان: متاسفانه موشک دشمن جنایتکار آمریکایی-صهیونیستی مستقیما به پیکر شهید ماکان نصیری برخورد کرده است...
دیروز گوشم شارژ نداشت نتونستم قسمت جدید بذارم براتون ... بجاش امروز دو قسمت میذارم❣
قسمت هشتم : عربده کش کتاب هارا گوشه ای رها کرده و به صفحه گوشی خیره شده بودم. نمی‌دانستم با چه بهانه ای املاکی را راضی کنم که طوری مرا به صاحبخانه وصل کند. دستانم زیرچانه ام‌خواب رفته بود . نفس عمیقی کشیدم. به سرم میزد بلند شوم و به یک قسمت خانه خسارت بزنم و خودم را با سید مرتضی رو در رو کنم اما همین هم از من برنمی آمد . سرم را روی دستانم گذاشتم و چشمانم را بستم. موبایلم زنگ خورد. با بی‌حوصلگی سر بلند کردم و به اسم تماس گیرنده نگاه کردم.چشمانم اول ریز و بعد درشت شدند. باورم نمیشد. آقای املاکی بود. علامت سبزرنگ را لمس کردم و گوشی را به گوشم نزدیک کردم . الوی کوتاهی که گفتم ، جملاتش را پشت سرهم چید :« سلام خانم. صاحبخونه‌تون گفته یه کار اداری داره اونجا . امروز فردا یه سر میخواد بیاد. انگار حوالی عصر . خواستم بهتون خبر بدم که آما ده باشید . خداحافظ.» نمیدانم چند دقیقه طول کشید که به بوق تلفن خاتمه بدهم و گوشی را قطع کنم. در همان حالت خشکم زده بود . یعنی فهمیده بود ؟ بالاخره یادش افتاده بود که چه جا گذاشته ؟ درد زیر دلم پیچید. بلند شدم و چند دور ، اتاق را دور زدم. هم خوشحال بودم که میتوانم سوالم را از او بپرسم ، هم نگران بودم که کتمان کند و تند برخورد کند . به حیاط رفتم. از آب خنک حوض، چند مشت روی صورتم پاشیدم. چشمم روی درب خانه خشک شد.یعنی کِی می آید ؟ کلید می‌اندازد یا ...؟ نسیم خنکی درخت گردو را تکان داد. چشمانم به سمت زیرزمین چرخیدند. حسی در گوشم می‌گفت ، وقتش رسیده. زنگ خورد؛ مثل هفت روز قبل، کوبنده و محکم. احساس میکردم باید از صاحبخانه اجازه بگیرم و تماس را جواب بدهم. دومین و سومین زنگ هم نواخته شدند. با احتیاط از پله ها پایین رفتم و به تلفن رسیدم. گوشی را برداشتم و گوش دادم ؛ صدای نفس‌های سنگین یک شیر خشمگین می آمد. انگار برای شکار کمین کرده بود . بالاخره لب باز کرد: «خب ، بالاخره چِش تو چِش شدیم .» صدای کلفتش سکوت را میشکست و لحن خشنش لرزه به تنم می‌انداخت . ادامه داد: « پول خوبی بابتش میدن. گفتن فقط یه ربع، مسیر دسته رو به‌هم بریز. یه عربده، دو تا قمه، چند نفر هم دور و برم باشن؛ بقیه‌ش با خودشون. ولی نقل این چیزا نیس. اگه انجامش بدم، میشم لاتِ لاتا. میشم همون چِغر بد بدنی که هیشکی جیگر نداره جلوش وایسه. سایه به سایم نوچه راه میوفته.» پاهایم را جفت کردم وسر به زیر به ادامه ی حرفش گوش دادم . خنده ای کرد و گفت :« میبینی مشتی! لات تویی که حتی اگه کسی بخواد باهات سرشاخ بشه باز معروفش می‌کنی . » سکوت کرد. آب دهانم را محکم قورت دادم. ادامه داد : « همه چی به کنار . حتی اینکه مامورا بگیرنم و حبس واسم ببرن هم به کنار . اگه ننم بفهمه چی؟ دیگه اسممو نمیاره ...» به نظرم مثل صخره ی سخت و محکمی می‌ماند که در برابر یک چشمه‌ی ضعیف مقاومت نداشت. گوشی را به دهانش نزدیک کرد :« دل ننه مهم تره یا عربده کشی و بستن مسیر دسته‌ی عزا ؟ » سوالش را آرام پرسید ولی مثل پتک روی سرم کوبیده شد. لحنش را آرام‌تر کرد. مثل آتشی که مهار شده باشد ، گفت : « دل ننه .» برای اولین بار گوشی را زودتر از پست خطی قطع کردم دستم را روی قلبم گذاشتم. ✍ به قلم حاد 🌿 @had9797 🌿
تو مختارنامه امام مجتبی ع که خنجر خوردند، به منزل عموی مختار،یعید این مسعود ثقفی،پناه بردند. سعید خیلی خوب امام رو تیمار کردند. و چه حیف که ما نتونستیم اندکی زخم جسم و دل امام مجتبی‌ِ زمان خودمون رو التیام بدیم 💔
مثلا چشمامو باز کنم ببینم تو ذوقِ طلوع آقا تو شب عاشورای ۱۴۰۴ ، خوابم‌ برده بوده 😭❤️‍🔥
قسمت نهم : خانه‌ی آقا جزوه را در یک دستم و خودکار را در دست دیگرم گرفته و به دیوار ایوان تکیه زده بودم . هر لحظه منتظر بودم مرد پر ابهتی وارد خانه شود ، نگاهی به اطراف بیندازد ، تلفن را زیر بغلش بزند و برود . خط به خط مبحث برایم نامفهوم می‌ماند . عجیب بود که بعد از چند سال تحصیل رشته ‌ی روانشناسی ، حالا آنقدر ذهنم درگیر شده که نمیتوانم درس را بفهمم. خوب شد دیروز نیامد. برای اینطور آدم ها، باید چای قندپهلو ریخت و جایی بالا اتاق نشاندشان . زنگ خانه به صدا درآمد. صدایش از جنس زنگ تلفن بود؛ ناخودآگاه آدم را گوش‌به‌زنگ می‌کرد. شالم را روی سرم انداختم و به حیاط رفتم. از کنار حوض عبور کردم و پشت درب چوبی رسیدم. نفس عمیقی کشیدم و درب را باز کردم . دو مرد جوان جلوی در ایستاده بودند. چهره یک نفرشان آشنا بود ، به نظرم آمد در بنگاه املاک او را دیده ام . آن یکی آشنا نبود. داشتند با همدیگر صحبت میکردند . سلامی دادند و وارد خانه شدند . پشت سرشان هیبت حاج مرتضی نمایان شد. مثل یک کوه بلند و با شکوه ، به عصای منبت‌کاری شده تکیه کرده و به چارچوب پایینی درب زل زده بود. گلویم را صاف کردم و گفتم :« بفرمایید» عصا زنان وارد حیاط شد. نگاهم نمی‌کرد. چشمانش جز به جز حیاط را می کاویدند . درب را بستم و به حیاط برگشتم. مردها به سمت حاجی رفتند و سوالاتی درباره ‌ی خانه پرسیدند. مرد غریبه از قواعد می‌گفت و املاکی یادداشت می‌کرد . به اتاق برگشتم. لیوان‌های یکبار مصرف را چیدم و داخلشان چای ریختم. حرف هایشان بیشتر از اینکه بوی معامله داشته باشد، شبیه مشارکت بود. سینی چایی را روی لبه‌ی حوض گذاشتم و کنارش ایستادم .حاجی در تمام مدت حتی کلمه‌ای نگفت ، فقط سر به زیر حرفهایشان را تأیید می‌کرد. چشمم به کلاغ‌های روی سیم برق افتاد . تا دیر نشده باید سر بحث را باز میکردم . مردها دفتر و دستکشان را جمع کردند، چای هایشان را سر کشیدند و آماده‌ی رفتن شدند. در یک لحظه چشمان هر سه نفرمان به سمت حاج مرتضی چرخید؛ آنها به تعارف که بروند و من به التماس که بماند . حاجی اما خیره به شمعدانی دور حوض ، محکم گفت : « برید. میمونم .» دو مرد خداحافظی کردند و درب پشت سرشان بسته شد . آب دهانم را قورت دادم و لب‌هایم را تر کردم. خواستم بگویم :« حقیقتش ازتون یک سوال...» حاجی پرید میان حرفم :« این خونه موقوفه است. کارای ثبتش تو اوقاف طول کشید. خواستم تو این مدت دست مستاجر باشه که به سر و وضعش برسه.» لبخند تحسین‌آمیزی به من زد و ادامه داد:« دست شما درد نکنه . معلومه اشتباه نکردم.» چایی اش را برداشت و چشمانش را دور حیاط چرخاند. دلم قرص شد. برخلاف ظاهر جدی‌اش، آدم مهربانی بود. غریبه نبود که محتاج مقدمه سازی شوم. بی مهابا پرسیدم : « ماجرای اون تلفن گردون چیه ؟» نگاهش روی درب زیر زمین متوقف شد. مثل معلمی که داشت درس می‌پرسید ،منتظر شد که حرفم را ادامه بدهم و امتحانم را پس دهم. گفتم:« هر روز، راس یک ساعت مشخص ، تلفنی که میکروفنش هم خرابه ، تو این خونه‌ی قدیمی و خالی، زنگ میخوره و آدما چیزهایی میگن ...» دوباره میان حرفم پرید:« حرفاشونو گوش دادی؟» خشکم زد. مگر تلفن برای جواب دادن نیست؟ مگر آن‌ها تماس نمی‌گرفتند که کسی جوابشان را بدهد و گره از کارشان باز کند ؟ انگار ذهنم را خوانده باشد جواب داد : « اگه قرار بود کسی حرفاشونو بشنوه ، از یه تلفنی که میکروفنش سالم باشه استفاده میکردیم... گفتم که، خونه وقف شده. از چند ده سال پیش که علَم روضه‌ی امام حسین اینجا بالا رفت ، نیت کردیم که وقف بشه برای حسینیه. » خانه رنگ و بوی جدیدی برایم گرفت. حوض، میانه‌ی هیئت شد و در و دیوار شدند جای آویختن پرچم و بیرق و علَم و کتَل . دست دراز کردم و یکی از شمعدانی ها را نوازش کردم. دوباره پرسیدم : پس اون تلفن ؟...» حاج مرتضی لیوان چای را سرجایش گذاشت و عصایش را به سمت زیرزمین کج کرد . گفت :« حسینیه یعنی خونه‌ی امام حسین. اون آدما زنگ‌میزنن که با آقا درددل کنن. اونا جواب نمی‌خوان ... فقط یه جایی می‌خوان که حرف دلشونو بزنن.» صدای عصا زدنش در زنگ تلفن پیچید. از حوض دور شدم و مقابل درب زیر زمین ایستادم. سایه‌ی حاجی ، گوشی را برداشت و همان‌جا ، کنار تلفن گذاشت و به سمت پله ها برگشت . بغض ریزی در گلویم نشست. هضمش نکردم . با همان صدای خش دار گفتم : « میشه شماره ‌ی تلفن رو بهم بدید ؟» ✍ به قلم حاد 🌿 @had9797 🌿
هدایت شده از فاطمه‌ی سلطانی
به لطف خدا و رزقی خادمی‌ای که نصیبمون کرده قراره در مصلی تهران به مدت ۳ روز (برای مراسم وداع و تشییع پیکر رهبر عزیزمون به همراه خانواده‌شون) برای پذیرایی از زائرین مراسم آقا و رهبرمون موکب پذیرایی برپا کنیم 😭🥺 این رزق خادمی برای تک تک بانی‌هاست برای تک تک کسانی که در برپایی این موکب نقش دارن؛ برای این رزق از خدا تشکر کنیم بعد نیت کنیم و سهیم بشیم... شماره کارت
6063731282671271
شماره حساب
300386328154
شماره شبا
IR590600000000300386328154
به نام سلطانی نیاز به ارسال فیش نیست برای هرکس که دوست داره تو مراسم وداع و تشییع مراسم به نحوی سهیم باشه و کاری کرده باشه بفرستین 🌱 @fatemeyesoltanii
از هوش مصنوعی خواستم که حال حضرت رباب س رو برام تصویر کنه 💔