دوستان جان
سلام 💛
اول مهر نزدیکه و از طریق یکی از مدیران مهربان و دغدغهمند مطلع شدیم
که چندتا از دانشآموزان مدرسشون توان خرید کتاب و لباس فرم و ... ندارند.🎒
دست کمک به سمت دلهای پاک شما دراز کردند☁️
خانم مدیر میخوان مبالغ رو جمع آوری کرده و خودشون اقلام رو برای بچهها تهیه کنن (پول صرف کار دیگری نخواهد شد)💷
الهی که دست کمککننده برسه به ضریح امام حسین ع🌹
6037998198377227💳حدیث دربانی 💳 💸مهلت واریز تا صبحِ شنبه، 7 شهریورماه 💸
حاد ✊🏻 ننهقاسم
دوستان جان سلام 💛 اول مهر نزدیکه و از طریق یکی از مدیران مهربان و دغدغهمند مطلع شدیم که چندتا از
تا نیومدم پیویهاتون بریزید پولو🔪
فردا صبح میره به حساب خانم مدیر!
حاد ✊🏻 ننهقاسم
دوستان جان سلام 💛 اول مهر نزدیکه و از طریق یکی از مدیران مهربان و دغدغهمند مطلع شدیم که چندتا از
دست دهنده محتاج نمونه 💗
مبلغ جمع آوری شده واریز شد ✅
❌دیگه پول نزنید ❌
هدایت شده از گنج / روایتهای مردمی از جنگ
💢 ورودی موکب
🏴 پسرک را شستم و همانطور حولهپیچ و بدون پوشک، «یاالله یاالله» گویان از سرویس بهداشتی به سمت استراحتگاهِ موکب دویدم.
🚩 میدانستم در این موکب قانون گذاشتهاند که همه کفشهایشان را داخل نایلون بگذارند و با خود ببرند، اما از عمد خودم را به خادم کنار درب ورودی نشان دادم تا اجازه بگیرم و چند دقیقهای کفشهایم بیرون بمانند.
🏴 وضعیتم را که دید، لبخند زد و گفت: «بدو بدو.»
🚩 کفشها را از پا کندم و وارد «قاعة النسا» شدم. سریع برگشتم که درب را ببندم، اما دوتا دختربچه پشت سرم خواستند که وارد شوند.
🏴 نمیدانم چه شد که در آن هول و هراس به تماشای رفتار آنها ایستادم. دختر اول وارد شد. دومی تا خواست داخل شود، چشمش به داخل کفشهای من افتاد.
🚩 دوستش را صدا کرد: «عهههه ببین...»
🏴 با انگشت شصت پایش، پرچم آمریکایی را که داخل کفشم چسبانده بودم به دوستش نشان داد.
🚩 به روی همدیگر نمکین خندیدند. هر دو دوباره از چارچوب در بیرون رفتند. اینبار بعد از اینکه پاهای کوچکشان را داخل کفشم گذاشتند، وارد موکب شدند.
🏴 و منِ معلم، به تربیت مادرانی که ماهها فرزندانشان را ضد ظلم و استکبار تربیت کردهاند، از عمق وجود افتخار کردم.
👤 راوی: حدیث دربانی 🏷️ #اربعین
🚩 #یالثارات_الخامنهای ✊ #باید_برخاست
🇮🇷 پایگاه نشر روایتهای مردمی از جنگ رمضان
🆔 @ganj_history