eitaa logo
حاد ✊🏻 ننه‌قاسم
391 دنبال‌کننده
1.5هزار عکس
232 ویدیو
11 فایل
مامان | معلم | دانش‌آموخته دانشگاه فرهنگیان شهید حسن باقری: باید به‌خود جرات داد...✊🏻 ناشناس: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_kkd16t&btn=پیام.های.
مشاهده در ایتا
دانلود
اهع بدترین علت سحرخیزی برای امروز ✅‌
دوستان جان سلام 💛 اول مهر نزدیکه و از طریق یکی از مدیران مهربان و دغدغه‌مند مطلع شدیم که چندتا از دانش‌آموزان مدرسشون توان خرید کتاب و لباس فرم و ... ندارند.🎒 دست کمک به سمت دل‌های پاک شما دراز کردند☁️ خانم مدیر می‌خوان مبالغ رو جمع آوری کرده و خودشون اقلام رو برای بچه‌ها تهیه کنن (پول صرف کار دیگری نخواهد شد)💷 الهی که دست کمک‌کننده برسه به ضریح امام حسین ع🌹
6037998198377227
💳حدیث دربانی 💳 💸مهلت واریز تا صبحِ شنبه، 7 شهریورماه 💸
خدا برکت بده به مالتون💚 موجودی تا الان ...
بعد از مدت‌ها دونفری 💕
اومدیم هیئت به خانما قسمت حسینیه اصلی رو اختصاص دادن ( جایی که اغلب آقایون میان) و من داشتم به این فکر میکردم ؛ اینجا همون زمینی هستش که قراره توش سبک بشی💚💙
تو حالم خودم بودم و تاب می‌خوردم یهویی اومد جلو گفت: زنداداش براتون آلو کندم !
به قصد استخوان سبک کردن❤️‍🩹
با محمدقاسم رفتیم مسجد و شاید با خودتون بگید : چون پسرش آرومه راحت می‌ره هرجا ! در حالیکه واقعیت اینه که آخر نماز خانمهای کناریم حتی از من هم زودتر نمازشونو تموم کردن که برن محمد قاسم رو بگیرن که یوقت نره تو کوچه😄🤦🏻‍♀
یک روایت تلفیقی از جنگ رمضان و اربعین نوشتم و برای گنج ( پایگاه روایت مردمی ) فرستادم و خداروشکر تایید شد🌹
💢 ورودی موکب 🏴 پسرک را شستم و همان‌طور حوله‌پیچ و بدون پوشک، «یاالله یاالله» گویان از سرویس بهداشتی به سمت استراحتگاهِ موکب دویدم. 🚩 می‌دانستم در این موکب قانون گذاشته‌اند که همه کفش‌هایشان را داخل نایلون بگذارند و با خود ببرند، اما از عمد خودم را به خادم کنار درب ورودی نشان دادم تا اجازه بگیرم و چند دقیقه‌ای کفش‌هایم بیرون بمانند. 🏴 وضعیتم را که دید، لبخند زد و گفت: «بدو بدو.» 🚩 کفش‌ها را از پا کندم و وارد «قاعة النسا» شدم. سریع برگشتم که درب را ببندم، اما دوتا دختربچه پشت سرم خواستند که وارد شوند. 🏴 نمی‌دانم چه شد که در آن هول و هراس به تماشای رفتار آنها ایستادم. دختر اول وارد شد. دومی تا خواست داخل شود، چشمش به داخل کفش‌های من افتاد. 🚩 دوستش را صدا کرد: «عهههه ببین...» 🏴 با انگشت شصت پایش، پرچم آمریکایی را که داخل کفشم چسبانده بودم به دوستش نشان داد. 🚩 به روی همدیگر نمکین خندیدند. هر دو دوباره از چارچوب در بیرون رفتند. این‌بار بعد از اینکه پاهای کوچکشان را داخل کفشم گذاشتند، وارد موکب شدند. 🏴 و منِ معلم، به تربیت مادرانی که ماه‌ها فرزندانشان را ضد ظلم و استکبار تربیت کرده‌اند، از عمق وجود افتخار کردم. 👤 راوی: حدیث دربانی 🏷️ 🚩 ✊ 🇮🇷 پایگاه نشر روایت‌های مردمی از جنگ رمضان 🆔 @ganj_history