جشن بود و عیش ،
شادیِ ظریفی در گوشه ای زندگی خوابگاهی .
حلقهام مانع محکم دست زدن میشد😅
🌿 @had9797 🌿
امروزم املا گفتم به یکتا .
هم املای عادی ،
هم مسابقه ای!
املای بینقطه !
انصافا خطش خیلی بهتر شده 😍🥰
🌿 @had9797 🌿
یکی از قشنگ ترین چیزایی که اینجا میبینیم،
تعامل مثبت بین بچه هاست .
بچه های ناشنوا
ولیچر برمیدارن
میرن سراغ کمتوان ذهنی ها
خواهرانه بغلشون میکنن میزارن رو ویلچر و میبرن حیاط و میگردن 😍
🌿 @had9797 🌿
صدا ۰۲۳.m4a
حجم:
2.4M
صدای مریم خانم قشنگ 😍
آنقدر که این بچه فاخر و فرهیخته تست، هرچی بگم که گفتم ...
مشکل جسمی حرکتی 👩🏻🦽
🌿 @had9797 🌿
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دلشورهی ما بود ...
جای خالی ❤️🔥
🌿 @had9797 🌿
نوشتهاند برای زیارت زهرا
بسوی مرقد تو رهسپار باید شد
/ مهدی نظری
یا سیدهفاطمه س 🌸🖤
🌿 @had9797 🌿
آذین ۱۷ سالشه ،
دلش میخواد دکتر بچه ها بشه ،
زیست رو خوب میخونه و برا اینکه بهتر بفهمه ، نوشین رو مینشونه جلوش بهش توضیح میده تا جفتشون هم یاد بگیرن .
نوشین اما ۱۵ سالشه و قصد داره بره تربیت معلم .
میخواد معلم ریاضی بشه و همیشه عینک بزنه و بچه ها ازش سوالای سخت بپرسن و اونم راحت انگار که داره نقاشی میکشه ، مسئله هارو براشون حل کنه !
سر و صدای امیرحسین ۶ ساله نمیزاره دخترا درس بخونن ،
نشسته رو دوچرخهی آبیرنگ و بلند بلند زبون میریزه که : مامان بیا افشین رو بزار رو ترک دوچرخه ، قول میدم نندازمش،
بخدا مواظبم .
افشین تازه یادگرفته بشینه ،
نشسته کنج خونه و به بحثای آبجیا میخنده.
مامان تو آشپزخونه داره قیمه برا ناهار بار میذاره و قربونصدقه ی تهتغاری میره .
بابا موج رادیو رو جابجا میکنه و میگه : خدا رزمنده هارو حفظ کنه ...
بلند میشه و میاد حیاط ،
رو به امیر حسین میکنه و میگه : اون که نمیتونه رو ترک تو بشینه ،
ولی میخوای دوتایی با دوچرخه ی من بریم نون بخریم ؟
امیرحسین دوچرخه رو وسط حیاط ول میکنه و و میدوه تو خونه و میگه؛ الان آماده میشم .
بابا به خورشید بهاری وسط آسمون نگاه میکنه ،
خورشید سیاه میشه و ...
#تراوش
🌿 @had9797 🌿
9.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آذین و نوشین و امیرحسین و افشین ،
هرچهارتا بچه های حسین
که ۱۵ روز بعد از شروع بهار ۶۴ ، دست همو گرفتن و پرواز کردن ...
ایرانی که روزی غزه بود 💔
🌿 @had9797 🌿