#ارسالی_از_مخاطبین
سلام علیکم
عنایت شهدا همیشه شامل حال انسان میشه،تو راهیان نور سال 1389که برای بازدید از مناطق عملیاتی هشت سال دفاع مقدس عازم مناطق جنگی شدیم
حال و هوای دیگری داشت،برای اولین بار عنایت شهدا رو از جان و دل اونجا مشاهده کردم نزدیک گلزار شهدای هویزه یکی از بچه های بیرجند یا بجنورد بود اومد جلو یه تسبیح تربت تو دستش بود،پر از گره از سر تا پاجلوم رو گرفت گفت ببین الکی شعار ندین شهدا اینجوری،شهدا اونجوری یه مشکلی دارم این تربت رو هم از یادمان طلائیه آوردم نیت کردم که اگه گره های این تربت باز بشه
مشکل منم باز میشه،به شهداتون بگین گره از مشکلم باز کنن.تربت رو داد دستم گفت ماشین شماره 8هستم اینم شمارم من موندم و یه تربت تمام گره رفتم وضو گرفتم اومدم دم در گلزار شهدا کفشهامو در آوردم به رسم ادب دست روی سینه گفتم السلام علیک یا اولیاءالله بعد روی تک تک قبرها فاتحه خوندم و با خودم میگفتم خدایا به عصمت و آبروی شهدا خودت کمکم کن.خطاب به شهدا میگفتم خودتون آبرودارید خودتان ضامن آبروی خودتان
روی یکی از قبرها بی اختیار نشستم،سرم رو روی قبر گذاشتم و زجه زدم،خیلی گریه کردم و قسمش دادم به آبروی مولاشون که من چیکاره هستم،شما آبرو دارین.التماس میکردم که یک راهی جلوی پایم بگذارن
هر کسی میومد و میگفت بیچاره خدا صبرش بده انگار از اعضای خانوادشونه،یکی میگفت دعا کن ما هم شهید بشیم،سعادته.یکی آب میداد و...
ولی من بی توجه به همه ی اینها التماس به شهید میکردم باور کنید پا شدم همه رفته بودن من بودم و گلزار شهدا،از قبر شهیدی که کنارش بودم تا دم در گلزار فاصله زیاد بود
تسبیح رو گرفتم دستم گفتم بسم الله الرحمن الرحیم ای شهدای ناظر و حاضر خودتان آبرودار خودتان باور بفرمائید یک گره من باز میکردم،یک گره خودش باز میشد،یک گره من،یک گره خودش تا دم در گلزار این کار ادامه داشت.دم در که رسیدم نگاهی به تسبیح انداختم تمامی گره ها باز شده بود
بی اختیار گریه ام گرفت ،از بچه ها گفتن وقت تمومه ماشینها حرکت میکنن یه سلام دوباره دادم کفشهامو پوشیدم،شماره اون طرف رو گرفتم بعد از چند بار زنگ زدن بالاخره موفق شدم با صاحب تسبیح صحبت کنم و به ایشون بگم که تسبیحتون رو میارم محضرتون بدو بدو خودم رو به ماشین شماره 8رسوندم و صاحب تسبیح رو دیدم.در گوشش گفتم بفرمایین خواهر این هم تسبیح شما برگشت گفت میشه ماشین ما باشین همه ی مسیرها یکی هستن تا مسیر بعدی ماشین ما باشین
بهشون گفتم باید از مسئولمون اجازه بگیرم،برگشتم سمت ماشین خودمون مسئول کاروان کارد میزدی خونش در نمیومد،چنان عصبانی بودن از دیر کردن حقیراجازه گرفتم ایشون گفتن با مسوولیت خودت میری.گفتم چشم
برگشتم ماشین شماره 8پیش اون خانم جا نبود بشینم جلوتر از اونا یه صندلی خالی بود نشستم گفتم میشه خانم فلانی رو صدا بزنین،دوستاش گفتن حالش خرابه،پاشدم برم عقب نذاشتند نشستم و دعای توسل رو به نیت مشکل گشایی همه ی کسایی که مشکل داشتن خوندم مشغول خوندن دعا بودم که از پشت چنان جیغی بلند شد که راننده ی اتوبوس ترمز کرد و ایستاد
من پاشدم رفتم عقب همه گرد اون خانوم بودن،گفتم چی شده اون خانوم پاشد اومد جلوی من ایستاد من خیلی ترسیدم با خودم گفتم الان یه سیلی میزنه،میلرزیدم
ولی برگشت گفت من ایمان میارم به اون شهدایی که تو ایمان داری بهشون.تو نمیدونی چه معجزه ای شده
گفتم میشه بگی،برگشت گفت همسرم هشت ماه پیش تصادف کرد و رفت کما،حالم خیلی بد بود چون دوستام حالم رو میدیدن که خیلی ناراحت هستم و قطع امید
بهم گفتن بیا بریم راهیان نور،حال و هوات عوض میشه.من از همه گله داشتم از خدا از همه کس گفتم من کجا شهدا کجا اونا هم دروغن اومدیم راهیان نور ولی انگارنه انگار هیچ حسی نداشتم تو طلائیه دوستام نماز ظهر رو خوندن ،من منتظرموندم تا نمازشون تموم بشه .من حال هیچ کاری رو نداشتم
نشسته بودم کنار جامهری .داخلش تسبیح هم بود با خودم گفتم یه تسبیح بردارم حداقل دستم باشه،اینجوری خیلی ضایع هستش یه تسبیح برداشتم تربت بود تمام گره.به خدا گفتم من نیت میکنم این گره ها باز بشن مشکل منم باز بشه.مطمئن بودم که ابدا باز نمیشن چنان گره ها در هم و پیچ خورده بودن که خودمم خندم گرفت که امتحان خدا با گره تسبیح
تصمیم گرفتم تو مکان بعدی اولین کسی رو که دیدم بهش طعنه بزنم و بگم جمع کنین این مسخره بازیهاتونو با این توسلات به شهدا و ....
تا اینکه شما رو جلوی گلزار شهدا دیدم و اومدم تسبیح رو دادم به شماالان میدونی از کجا زنگ زده بودن؟گفتم نه خواهر
گفت از بیمارستان بود،بهم گفتن همسرت به هوش اومده بعد از هشت ماه
ایشون تعریف میکرد و من گریه میکردم
و میگفتم لا حول و لا قو ة الا بالله العلي العظيم گفت الان به همه میگم
دستمو گذاشتم دهنش گفتم تو رو خدا اجازه بده من برم ماشین خودمون
این هم عنایت شهدای عزیز
#ارسالی_از_مخاطبین