eitaa logo
- حجره ‌-
768 دنبال‌کننده
572 عکس
166 ویدیو
5 فایل
به‌نامِ‌خدای‌علی . حرف دلِ یه طلبه دهه هشتادی✊🏻 فعال فرهنگی ، اهلِ رسانه . سرباز امامِ شهید 🇮🇷 شروع : 04,1,19
مشاهده در ایتا
دانلود
- حجره ‌-
من دوست دارم بنویسم بزارم تو دوتا کانالاهااا ولی خب حدیث باید از زبون خودش بگه براتون🤷🏻‍♀ کلا بچه دی
حالا من مینویسم از غمِ توفیقی که نصیبِ دو دخترِ رسانه ای شد . روز سه‌شنبه بود که که برنامه ی بی برنامگی و دقیقه نودی مارا دقیق راس ساعت شروع مراسم تشیع شهدای جنگ رمضان به گلستان کشاند . حالا ما چرا رفتیم ؟ رفتیم مصاحبه ی مردمی بگیریم و حضورِ مردم را به رخ بکشیم رفتیم که نشان دهیم ایرانی فقط‌نمیگوید ؛ ایرانی میمیرد ذلت نمیپذیرد! بله به این عمل باور دارد و بهایش را هم میپردازد . - ادامه دارد . . . از زبان فاطمھ . 📸 _
- حجره ‌-
حالا من مینویسم از غمِ توفیقی که نصیبِ دو دخترِ رسانه ای شد . روز سه‌شنبه بود که که برنامه ی بی برنا
قصد داشتیم به تشیع برسیم و بعد از تشیع در محوطه ی گلستان شهدا از مردم و جمعیت حاضر مصاحبه را ضبط کنیم . ولی نمیدانم چه شد! به محل تدفین شهدا رسیدیم . داربست بسته بودند و فقط اعضای درجه یک خانواده های شهدا میتوانستند داخل بروند تقریبا برای حضور ما در آن محوطه ی حصار کشیده ۱ به ۱۰ بود . که حدیث یکدفعه انگار فرشته نجاتِ خود را یافته گفت : فاطمه این خانومه میتونه راهمون بده . همین شد و با یک تماس اجازه ورود ما صادر شد ! من هنوز در بهت بودم . غریب به ۱۵ شهید قرار بود به خاکِ سرد سپرده شوند . . . یکی یکی رد شدم از بالای سرشان و از مزار های خالی از جسمِ مطهرشان فیلم‌گرفتم . ما بالای قطعه بودیم ، فیلم را که گرفتم به حدیث گفتم ؛ بیا که به تشیع برسیم دیر میشه ) گفت ؛ بیا یکی ام اخر قطعه هست ) همین شد . بالا سر آن مزار که رسیدیم . چشمم به همسر شهید خورد که کودک چند ماهه ای بغل داشت و آقایی هم کنارشان ایستاده بود که گویا برادرشان بود . همسر شهید جان نداشت حتی روی پا باایستد . ادامه دارد . . . از زبان فاطمهـ . _
- حجره ‌-
قصد داشتیم به تشیع برسیم و بعد از تشیع در محوطه ی گلستان شهدا از مردم و جمعیت حاضر مصاحبه را ضبط کنی
برای خانواده شهید صندلی آوردند و نشستند شهید سه فرزند داشت پسر بزرگی تقریبا ۱۷ ساله پسری کوچک تر که دبستانی بود و فرزند دختری چند ماهه :) . میگفتند شهید در بیروت بوده ، لبنان ، او عضو سپاه قدس بود ، فرزند حاج قاسم بود . در جلسه کاری ساختمانشان مورد اصابت موشک های صهیونیستی قرار گرفته و همه به شهادت رسیده بودند . هر شات که می‌انداختم نگاه میکردم به همسر شهید که در آغوش برادرش مانند دختری یتیم اشک میریخت ، حالا این زن مانده بود و سه یادگاری از عزیز دلش از همسرش :)‌💔 پسر بزرگش داخل قبر رفت برای پدر زیارت عاشورا خواند ، من فاصله داشتم ، ولی حدیث میگفت پسر برای پدر روضه خوانده . . . برای پدر خاک تربت و سنگِ حرم مطهر امام حسین را داخل قبر گزاشت و بیرون آمد . پسر کوچکتر شهید دو زانو بالای سر قبر پدر نشسته بود هرچه خواهش و تمنا میکردند از جای خود تکان نمیخورد ، گریه نمیکرد ، انگار برادر بزرگتر را الگوی خود دیده میخواست مرد دیده شود . و من همچنان نگاهم به چهره ی رنجور همسر شهید بود که بعد از او با جگر گوشه هایش چه میکند ، چگونه تاب می‌آورد کسی که تمام خودش بوده را جلوی چشمانش میخواهند درون خاک سرد بگذارند ؟ و فقط با هر نگاه از خدا برایش طلب صبر میکردم ، صبری زینبی . . . ادامه دارد . . . از زبان فاطمھ _
- حجره ‌-
برای خانواده شهید صندلی آوردند و نشستند شهید سه فرزند داشت پسر بزرگی تقریبا ۱۷ ساله پسری کوچک تر که
حقیقتا در تمام رویاهای رسانه ای و عکاسی های خیالی ام روزی را میدیدم که به عنوان عکاس به تشیع شهدا بروم ، ولی نه به این زودی و در این ایامِ عجیب . در لنز دوربین مردمی را میدیدم که بر سر و صورت میزدند ک برای شهیدشان اشک میریختند این بین دختری از خانواده شهدا ضعف بدی داشت و از حال رفته بود ، حدیث وسایلش را کنارم گزاشت و رفت به دختر کمی تربت داد ، تربت را انگار واقعا نوش جان کرد که اینقدر سریع روی پا شد و جان گرفت . به مزارِ خالی نگاه میکردم و نمیخواستم قابی را از دست بدهم ، اشک های همسرش ، دعای پسرش ، آغوش برادرهمسرش ، دخترکِ کوچکشان ، هیچکدام را نمیخواستم از دست بدهم انگار که جانم را به شاتر دوربین وصل کرده بودند دوربین شارژ نداشت و باید هی خاموش روشن میکردم . کمی کنار ایستادیم که مزاحم خلوت خانواده شهید نشویم . آسمان پر شده بود از ابرهای سیاه ، و من خدا خدا میکردم باران نبارد ، خودم میدانم که باران رحمت و برکت است ولی در آن لحظه دوربین و تجهیزات و‌... مکافاتِ عظیمی میشد خیلی بیراه حدیث گفت ؛( آی الان بارو بزنه چیچی میشه ) . راست میگفت ، او جنبه ی احساسی و حال مردم را میگفت و من به فکر این بودم که تمام عکس ها به واسطه ی لنز خیسِ من خراب میشوند . همین را گفت و صدای رعد و برق آمد ، طَرَق . باران ؟ سیل ! اینقدر شدید و سریع که باران های عربی میماند . یکدفعه خاک زیر پایمان همه گل شد جمعیت تازه وارد گلستان شده بودند و شهدارا به محل تدفین نزدیک میکردند ، چادرم خیس بود دوربین هم زیر بغلم که حالا این وسط خسارتِ تجهیزاتی نزنم . با پر روسری ام آنقدر لنز را از قطرات باران پاک کرده بودم که آن هم خیس شده بود . موقع دفن که شد ، دور مزار مرد ها حلقه زده بودند و دسترسی نداشتم ، اما تجربیات رسانه ای میگفت کار نشد ندارد . یک صندلی از گوشه ی محوطه پیدا کردم و روی آن ایستادم عکس هایم را که گرفتم آن را هم سر جایش گزاشتم . بماند که این بین آقایی که ادعای امنیتی بودن داشت اجازه نداد از جنازه ی داخل کفنِ شهید عکس بگیرم با من دعوا گرفت میانِ آن همه مرد ! و وسط معرکه شارژ دوربین هم تمام شد . ادامه دارد . . . از زبان فاطمھ . _
- حجره ‌-
حقیقتا در تمام رویاهای رسانه ای و عکاسی های خیالی ام روزی را میدیدم که به عنوان عکاس به تشیع شهدا بر
مراسم تلقین و مراحل خاکسپاری که تمام شد رفتیم ، لباسهایمان آنقدر خیس بود که تنمان سنگین بود ، به خیمه رفتیم لباس ها که خشک شدند سمت ماشین رفتیم که به خانه برویم . در خیمه که هیچ ، در ماشین هم صحبت زیادی نداشتیم ، بغضِ دفن شهید ، گریه های همسرش و کودکانش در گلوی ما مانده بود و سنگ شده بود و نمیخواست بشکند . هر دو در تحیر بودیم که از یک مصاحبه ساده بالای سر شهید رسیدیم و شدیم تصویر بردار شهید مجید حسنی . و حالا باید آن تصاویر ثبت و ضبط شده را به خانواده ی داغدارش تحویل دهیم . + پایان :) از زبان فاطمھ _
- حجره ‌-
اون روز یه جور عجیبی عجیب بود :) و اتفاقات قبل از این در دوره خادمی بهم ثابت کردند شهدا واقعا هوایِ من رو دارند و من هر لحظه و اتفاق خوب زندگیم رو مدیون یک شهیدم :) 🌱 |
- حجره ‌-
حقیقتا در تمام رویاهای رسانه ای و عکاسی های خیالی ام روزی را میدیدم که به عنوان عکاس به تشیع شهدا بر
آن دختری که تربت را خورد و آرام گرفت ظاهر درستی نداشت اما داشت در غم نبود برادرش جان میداد :) با خوردن تربت و صحبت کردن باهاش زمانی یک قطره اشک ریخت سرپا شد و دوباره سر مزار برادرش رفت ، من خودم چون این مشکل برام زیاد پیش میاد و از حال میرم میدونستم با گریه حالش خوب میشود اما اطرافیانش در اوج نگرانی و تلاطم بودن و بعد خیلی تشکر کردن :) |
کلا آن روز انگار دوباره شهدا داشتند نگاه ویژه‌ای به من میکردند و من فقط در بهت و حیرت بودم و اصلا حرفی نمی‌تونستم بزنم ❤️‍🩹 |
🪧" از دلت بریز بیرون آرزوهاتو ببین چندتاش میرسه به امام زمان ؟! 📩 @hdisw_official