روسری های رفته و سیگار و لباس های ناجور راحت به چشم می آیند،
روسری های آمده و عقل و لباس قد کشیده را نمیبینیم.
یکی از آن جنین های شهید مال او بود.
با خوشمزگی عکس های دوران جاهلیتش را نشانم داد،
موهای کاهی و لباس هایی که« اینا که برای شما تجربه است، برای ما خاطره است»
دامن های سرخ و هر ژیگولی بازی که فکر کنید،
تا ظهور روسری به شکل عمامه و کم کم پیچیدنش دور گردن.
از یک جایی شروع کرده بود همه سخنرانی ها و نوشته های آقای خامنه ای را خواندن و شنیدن و فکر، فکر و بعد این شده بود:
طلبه،
باردار به فرزند چهارمی به خاطر نگرانی رهبر که امید داشت ببردش دیدار رهبر.
آن روز که دکتر گفت بچه ات دو هفته است مرده، گفت ولی من از جنگ نترسیده ام. چرا؟
دکتر گفته بود چشم هایش باز است، پرده گوشش پاره شده،بچه ترسیده.
یادش آمد دو هفته قبل نزدیک بیت بوده، بچه با رهبر شهید شده بود.
با لبخند گفت: ولی خوشحالم که من هم سهمی داشتم. تماشاچی نبودم.
#روزجنگ
پوستر
از
*السعدا(الشهدا) هم النجوم التی نهتدی بها*
هنرمند: زینب شُکُر(لبنان)
#گنج_جنگ
@ganjejang
حائر
روسری های رفته و سیگار و لباس های ناجور راحت به چشم می آیند، روسری های آمده و عقل و لباس قد کشیده را
این متن نوشتهی خانم داور است از کانالشان در بله.
بعضی متنها را باید محرم نوشت و محرم خواند.
چه علی اصغرها که بیصدا پرکشیدند و حتی کسی تعدادشان را هم نمیداند.
ملعون گفته: نمیشه همه موشک داشته باشن ایران نداشته باشه.
نمیشه پولهای ایران رو پس ندیم دیگه کسی توی دلار سرمایه گذاری نمیکنه.
گمونم حنظله ترامپ رو هک کرده!
تشکر ویژه از بچههای به وقت ایران برای برنامهی امشب.
الهی منشتون بین جوانهای انقلاب تکثیر بشه🤲🌿
﷽
در چاه سختی
بعضی وقتها دلم میخواهد مثل یک زن سانتی مانتال باشم که میرود توی پاساژها میگردد لباس مورد علاقهاش را میخرد، میآید خانه کیکاش را خامهکشی میکند و عکس میگیرد، میگذارد صفحه مجازیاش و همه غصهاش این است که پدیکور و مانیکورش عقب افتاده است.
ننشینم گوشی دست بگیرم، دائما فضای مجازی را دنبال کنم که غزه چه شد؟ لبنان چه خبر است؟ وقتی آتشبس میشود، وقتی تفاهمنامه امضا میشود؛ از هول اینکه مبادا متجاوز را کم گوشمالی داده باشیم فلج نشوم، سر رو ریختم آشفته نشود و ظرف و لباسهای نشسته از سرو کول خانهام بالا نروند.
دارم با بچههایم یوسف پیامبر میبینم، یوسف را برادرانش کتک زدهاند و انداختهاند توی چاه دلش برای پدرش تنگ شده، از تاریکی ترسیده و از سرما میلرزد فرشته پیغامرسان آمده و میگوید: یوسف نبی برای این که وجودش صیقل پیدا کند باید با چاه خو کند، بر سختیها صبر کند.
دلم نمیآید با این غصه بمیرم که ناخنم لبپر شده. پس غصهی لبنان و کشورم را به جان میخرم.
نزدیک یک هفته است دلم مثل دیگ آش عمهجان هم میخورد؛ از این که بعضیها دارند به سر و روی هم چنگ میزنند و میترسم دعواها بیخ پیدا کند، از این که آن وحشی جنوب لبنان را گرفته و دارد دانه دانه خانهها را آوار میکند و جانها را دانه دانه زخم میزند و چه بسا دوباره ایران را هم... از این که نظر آقایم چیز دیگری بوده است.
خیلی چیزها را نمیدانم اسرار نظامی،اقتصادی،اجتماعی کشورم را، این که جبههی مقاومت چه طرح و نقشهای دارد، هر مسئول و فعال سیاسی و اجتماعی دارد چه میکند و چه نیتی دارد؛ اما چیزهایی را میدانم که به همانها چنگ زدهام. این که آقای شهیدم من را از اهانت به مسئولین نهی کرده، این که آقاجان گفته باید مراقب وحدت باشم، نزاع نکنم و تحقق شروط تفاهم را مطالبه کنم.
این که خدا به من اجازه نداده حرفی بزنم که به آن علم ندارم و کسی را متهم کنم.
پر از آشوب به آنچه میدانم عمل میکنم به امید این که از زیربار صیقل حوادث شانه خالی نکرده باشم.
✍نویسنده:حائر
https://eitaa.com/haer1400
چه قدر با دیدن بازی امشب علیرضا بیرانوند یاد بختیاریهایی افتادم که با هر اسلحهای داشتن جلوی بالگردهای دشمن ایستادن