بعد از گرفتن جواب آزمایش قرار شد دو روز بعد عقد کنیم. همان موقع تقویم را نگاه کردم و به حمید پیام دادم:«روز دهم آبان تولد امام هادی«ع» نظرت چیه این روز عقد کنیم؟»🎉
بلافاصله جواب داد عالیه همین الان با پدر مادرم صحبت میکنم که قطعی کنیم.
آن روز با پدر مادرم سر ساعت ۴ به محضر رسیدیم. خیابان فلسطین محضرخانه ۱۲۵ .بعد از نیم ساعت پدر و مادر حمید رسیدند اما خبری از خود داماد نبود. خشکم زده بود. این همه آدم آمده بودیم، ولی اصلِ کاری نیامده بود تا پرسیدم چه شده دیدم بله! داستانِ سری قبل باز تکرار شده .آقا وسط راه متوجه شده که شناسنامه نیاورده 😲!تا حمید برسه ساعت از ۵ هم گذشته بود ،پدر من نظامی بود و روی وقت خیلی حساس بود ساعت ۴ با ساعت ۴:۰۵ برایش فرق داشت ما هم به همین شکل بزرگ شده بودیم, از این دیر آمدن ناراحت شده بودم کارد میزدی خونم در نمیآمد.😐 عاقدگفت چون به موقع نرسیدیم و بقیه از قبل نوبت گرفتهاند باید صبر کنیم تا کار همه انجام بشود و نفر آخر عقد ما را بخواند. عروسها و دامادها یکی یکی میآمدند و برای خطبه عقد داخل میرفتند ما هم که شده بودیم تماشاچی.
حمید وقتی دید من ناراحتم پیام داد: «دارلینگِ من😍 ناراحت نباش حتماً حکمتیه که من شناسنامه رو دو بار جا گذاشتم .وقتایی که میدونست من ناراحتم به من میگفت« دارلینگ» یعنی «همسر ِعزیزِ من». پیام رو خوندم ولی جواب ندادم. این دفعه تا دید جواب ندادم،یه جوک فرستاده بود دیگه نتونستم جلوی خندمو بگیرم و بخشیدمش.☺️
#داستان_دنباله_دار
#داستان_عاشقانه
🕊️|@ham_kalam
هَم کَلام🕊️
نم نم باران پاییزی باعث شد برای بیشتر خیس نشدن دل به خداحافظی بدهیم .قطرههای لطیف باران روی برگ گل
آقا ببخشید انقدر طول کشید تا قسمت جدید رو بذارم 🙃🥲
اینم قسمت قبلی 💌
10.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⭕تکنیک های درس خواندن که باعث میشه پیشرفت کنی !
♨️بیا تو ۲۰ ثانیه یادت بدم چجوری !!
#موفقیت
#نکته_مشاوره_ای
#برنامه_ریزی
🕊️|@ham_kalam
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی میخوام یه مطلبی رو حفظ کنم:
😂😂عجب ایده ای😅🤣
🕊️|@ham_kalam
📌جعبه پچ پچ
ما صدای( من ضعیف) را پچ پچ می نامیم.
صدایی که همیشه در گوش ما وزوز میکند؛
❌من خوب نیستم
❌من هیچ وقت پیشرفت نمی کنم
❌همه از من بهتر هستند
❌همه کارهایشان را بهتر از من انجام میدهند
این پچ پچ ها
اعتماد به نفس شما را از بین میبرد
#واگویه
🕊️|@ham_kalam
لحظهای که خطبه خوانده میشد گفت :«فرزانه دعا کن ,از خدا بخواه دعایی که من دارم مستجاب بشه، نگاهی به چهره حمید انداختم. نمیدانستم دعایش چیست؟!
دوست داشتم بدانم در چنین لحظهای به چه دعایی فکر میکند ؟از ته دل خواستم هر چیزی که از خدا میخواهد اگر به خیر و صلاح است همانطور بشود.
لحظه عقد این بار تا بله را گفتم اذان مغرب شد حمید خندید دست من را گرفت و گفت:« دیدی حکمت داشته قسمت این بوده تو بلهها رو به من موقع اذان بگی!»
دوران شیرینِ نامزدیِ ما به روزهای سردِ پاییز و زمستان خورده بود. لحظاتِ دلنشینی بود تنها اشکالش این بود که روزها خیلی کوتاه بود. سرمایِ هوا هم باعث میشد بیشتر خانه باشیم تا اینکه بخواهیم بیرون برویم.
یک بار به حمید گفتم می دونی آرزوی دوره نامزدی من چیه؟! گفت:« بگو ببینم کنجکاو شدم بشنوم »گفتم :«اولین آرزوم اینه که از دانشگاه تا خونه قدم بزنیم و با هم باشیم. دومیشم اینه که تا بالای کوه میلدار بریم من اون موقع که کوچکتر بودم با داییم تا پای کوه رفتم ولی نشد بالا بریم» حمید گفت خوشم میاد آدم قانعی هستی آرزوهای سادهای داری چَشم به روی چِشَم!!
اولین باری که به من زنگ زد ۵۷ دقیقه با هم حرف زدیم. پشتِ گوشی شنیدم که برادرش اذیتش میکرد و به شوخی میگفت:« حمید تو دیگه خیلی زن ذلیلی آبرو برای ما نذاشتی!!»
حمید گفت:«من زن ذلیل نیستم !من زن شَهیدم !من ذلت زده نیستم!میگفت:« مرد باید نوکر زن و بچهاش باشه»
#داستان_دنباله_دار
#داستان_عاشقانه
🕊️|@ham_kalam