eitaa logo
هَم کَلام🕊️
5.1هزار دنبال‌کننده
2.7هزار عکس
3.7هزار ویدیو
12 فایل
با من هَم کَلام شو تو دردات رو بگو من روش مَرهَم میذارم😌❤️‍🩹 اینجا پاتوق نوجوونای باانگیزس👊🏻 جون دلم؟ https://6w9.ir/Harf_11051828 @fatemeh_tajeryan تبلیغاتمون👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/1390674976C250716ebab کپی؟⑤صلوات براظهوراقا
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هر شب، ساعت دوازده، گوشیِ نازنین روشن می‌شد.🤳 یک پیام کوتاه از پسری که تازه چند هفته بود می‌شناختش — «بیداری؟ دلم برات تنگ شده.»💗 نازنین همیشه سریع جواب می‌داد. حتی اگر خواب بود، حتی اگر فردا امتحان داشت.🙆🏻‍♀️ آن چند کلمه برایش شبیه یک پتوی گرم بود؛ چیزی که مدت‌ها در خانه‌شان کم داشت.🥺 پدرش آدم بدی نبود؛ اما همیشه خسته بود، همیشه سرش درگیر کار بود، و بیشتر از چند جمله با او حرف نمی‌زد — «درسات خوبه؟» — «دیر نکن.» — «گوشی‌تو بذار کنار.» نازنین کم‌کم با خودش فکر کرده بود: «شاید فقط این پسر واقعاً منو می‌بینه.» یک شب پسر پیام داد: — «چرا جواب ندادی؟»🤔 نازنین نوشت: «داشتم با دوستم حرف می‌زدم.» جواب آمد: — «دوستات برات مهم‌ترن یا من؟»😕 نازنین چند دقیقه به صفحه خیره ماند. دلش نمی‌خواست او ناراحت شود. نوشت: — «نه… تو مهم‌تری.»😊 پسر نوشت: — «اگه واقعاً دوستم داری، با یه کاری بهم ثابت کن 🚶‍♂️ انگشتش روی صفحه خشک شده بود. دلش می‌خواست بگوید نه؛ اما یک ترس قدیمی درونش زمزمه می‌کرد😥 «اگر مخالفت کنی، تو را هم ترک می‌کند… مثل همه‌ی وقت‌هایی که تنها مانده‌ای.»💔 پس برای نگه‌داشتنش، به خواسته های پسر تن داد کم‌کم از دوستانش فاصله گرفت، بیشتر دروغ گفت، کمتر می‌خندید و هر شب با اضطراب منتظر پیامش می‌ماند..... اما یک شب، همان پسری که گفته بود «هیچ‌وقت تنهات نمی‌ذارم»، فقط نوشت: — «فکر کنم بهتره تمومش کنیم. دیگه حس قبل رو ندارم.» و بعد… ناپدید شد. نه توضیحی داد، نه خداحافظیِ درستی..... فقط نازنین ماند و صفحه‌ای که دیگر روشن نمی‌شد. روزهای بعد، برای نازنین فقط غمِ جدایی نبود انگار تمام زخم‌های قدیمی‌اش دوباره باز شده بودند😥: «حتماً من کافی نبودم.» «حتماً اگر بهتر بودم، می‌ماند.» «شاید هیچ‌کس واقعاً من را دوست ندارد.» او ساعت‌ها خودش را سرزنش می‌کرد؛ درس‌خواندن برایش سخت شده بود، از نگاه‌کردن به گوشی می‌ترسید و با هر صدای اعلان، قلبش تند می‌زد. بعضی شب‌ها حتی با خودش می‌گفت: «خدایا، چرا کسی که این‌قدر به او دل بسته بودم، این‌قدر راحت رفت؟» یک شب، خسته از گریه، وضو گرفت و در سکوت اتاقش نماز خواند.🌠 نه برای اینکه ناگهان همه‌چیز خوب شود؛ فقط برای اینکه جایی داشته باشد که لازم نباشد خودش را ثابت کند. بعد از نماز، آرام گفت: — «خدایا… من محبت را از کسی خواستم که خودش ماندن را بلد نبود. کمکم کن خودم را گم نکنم.»✨ آن شب جوابی روی صفحه‌ی گوشی نیامد. اما در دلش چیزی آرام تکان خورد؛ این فکر که شاید رفتن او، پایانِ ارزش نازنین نبود شاید نجاتش از رابطه‌ای بود که هر روز ذره‌ای از آرامش و عزت‌نفسش را می‌گرفت. نازنین هنوز گاهی دلش تنگ می‌شد. هنوز بعضی پیام‌های قدیمی را می‌خواند و گریه می‌کرد. اما کم‌کم فهمید: آدمی که برای ماندنش باید از مرزها، آرامش و ایمانِ خودت بگذری، پناه نیست و فهمید محبتِ واقعی، تو را از خدا، خانواده، درس، دوست‌های سالم و احترام به خودت جدا نمی‌کند. محبت واقعی تو را آرام‌تر، پاک‌تر و باارزش‌تر می‌کند. 🕊|@ham_kalam
12.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به خون خواهی فریاد عدالت که در گلویت گره خورد به سوی تو بر میگردیم هر سال و هر سال و هر سال که اربعین تمرین جهان برای به تو بازگشتن است.....
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا