🌈 برای امتحانای دی ماه، ده تا نکته
طلایی دارم براتون که هر روز یکی دو تاشو
میذارم. این نکات به درد همه ی پایه ها
مخصـــــــــــوصا کنکوری جونا خیلی میخوره🤌🏻🔖
#نکته_امتحانی
#دکتر_مرضیه_شرکت
🕊|@ham_kalam
🍒#نکته_اول
اول اینکه:دیــــماه یکی از ماههای طلایی
موفقیت تو کنکور سراسریـــه
چرا؟؟؟ 👇🏻👇🏻👇🏻
#نکته_امتحانی
#دکتر_مرضیه_شرکت
🕊|@ham_kalam
.
🍒شاید شنیده باشید که مشاوران مجرب
معتقدند تعطیلات نوروز یعنی فاصله
حدود ۲۰ اسفند تا ۲۰ فروردین یه سکوی
پرش برای موفقیت تو کنکوره.🧗♀️🤸♂️
#نکته_امتحانی
#دکتر_مرضیه_شرکت
🕊|@ham_kalam
🍒این برای بچههایی صدق میکنه که معدل
دیماه شون ۱۹ به بالا شده باشه و هیچ
دغدغهای برای درسهای سال دوازدهم
خودشون اون زمان نداشته باشند تا
بتونن درسهای دهم و یازدهم را یه دور
بخونن😌👌🏻
#نکته_امتحانی
#دکتر_مرضیه_شرکت
🕊|@ham_kalam
8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥این انیمیشن زندگیت رو تغییر میده 👌🏻😌
#حال_خوب
🕊|@ham_kalam
.
امام علی جانمون می فرمایند🌱
ایانسان!
داروی تو در درونت وجود دارد
درحالیکه تو نمیدانی!
همانطورکه دردت هم
ازخودت هست اما نمیبینی
گمانمیکنیکه موجود کوچکی هستی؟!
درحالیکهدنیایبزرگیدروجودتنهفته است
#حال_خوب
🕊|@ham_kalam
#قسمت_بیست_و_نهم
هوای آن شب به شدت سرد بود.
در کوچه و خیابان پرنده پر نمیزد.
حمید زنگ زده بود صحبت کنیم،
از صدای گرفته ام فهمید حال چندان خوشی ندارم. نمیخواستم این وقت شب نگرانش کنم. ولی آنقدر اصرار کرد که گفتم:«حالم خوش نیست دل پیچه عجیبی دارم».
تو نگران نشو نبات داغ میخورم خوب میشم.»
اسپاسم شدیدی گرفته بودم به خودم تلقین میکردم که یک دل دردِ ساده است ولی هرچه میگذشت بدتر میشدم.
از خداحافظی مان یک ربع نگذشته بود که زنگ در را زدند. حمید بود. گفت:« پاشو حاضر شو بریم بیمارستان» گفتم:«حمید جان چیز خاصی نیست نگران نباش هرچه گفتم راضی نشد هر کار کردم کوتاه نیامد» آماده شدم و به بیمارستان رفتیم.
تشخیص ِاولیه این بود که آپاندیسم عود کرده است.
دستم را آنژیوکت زدند. خیلی خون از دستم آمد. تمام لباسها و کفشهایم خونی شده بود.
حمید با گاز استریلی که خیس کرده بود.
دستم را میشست و کفشهایم را تمیز میکرد عین پروانه دور من بود.
برای سونوگرافی باید به بیمارستان شهید رجایی میرفتیم.
از پرستارها کسی همراه ما نیامد من و حمید سوار آمبولانس شدیم.
پشت آمبولانس، خودمان بودیم.
حالم بهتر شده بود یکجا بند نمیشدم بلند میشدم میایستادم. اولین بار باری بود که آمبولانس سوار میشدم
از هیجان درد را فراموش کرده بودم از خط بالای شیشه بیرون را نگاه میکردم. آنقدر شیطنت کردم که حمید صدایش درآمد و گفت:« بشین فرزانه! تو آبرو برای ما نذاشتی مثلاً داریم مریض میبریم!!»
#داستان_دنباله_دار
#رمان_عاشقانه
🕊|@ham_kalam
「 ♡📙🪴」
برای اینکه
بیشتر بدست بیاری
باید بیشتر یاد بگیری👌🏻
#پروفایل
🕊|@ham_kalam