eitaa logo
هَم کَلام🕊️
5.2هزار دنبال‌کننده
2.6هزار عکس
3.6هزار ویدیو
12 فایل
با من هَم کَلام شو تو دردات رو بگو من روش مَرهَم میذارم😌❤️‍🩹 اینجا پاتوق نوجوونای باانگیزس👊🏻 جون دلم؟ https://6w9.ir/Harf_11051828 @fatemeh_tajeryan تبلیغاتمون👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/1390674976C250716ebab کپی؟⑤صلوات براظهوراقا
مشاهده در ایتا
دانلود
🧚🏻‍♀️گاهی وقتا، وقتی بر اساس ارزش‌هامون کاری انجام میدیم بقیه مسخره مون می کنن و بهمون می گن: بی کلاس و عقب افتاده (๑˙ー˙๑) اون وقت میدونی بهترین واکنش تو این موقعیت چیه؟ 👇🏻👇🏻
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌈پیام شما 🤩 منم عاشق تک تکتون هستم و آرزوم موفقیت همتونه 👌🏻🍓
753.9K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آماده ایید بچه هااا؟؟؟😃 یه اسفند دود کنم واسه کانال ☝️🥳 🕊|@ham_kalam
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌈 خداوکیلی بین ساعات مطالعه که می‌خوای استراحت کنی نرو سراغ موبایلت😵‍💫 آخه موبایل یه کار فکری کامل و فعاله که نمیذاره مطالبی که یک ساعت خوندی تو حافظه دراز مدت تثبیت بشه🤦🏻‍♀️📵 🕊|@ham_kalam
🌈 رفیق حتماً از این ماه عادت کن که موقع درس خوندن کورنومتر برای خودت بزاری و از سر جات تکون نخوری تا یک ساعت مطالعه ات تموم بشه بعد برو استراحت⏳🤌🏻🚶‍♂️ 🕊|@ham_kalam
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
برای سال تحویل رفتیم قم. از قم که برگشتیم عید دیدنی و دید و بازدیدها شروع شد. حمید برای من مانتو شلوار گرفته بود مثل همیشه شیک‌ترین لباس‌ها را انتخاب کرده بود. زیاد از این مرام‌ها می‌گذاشت معمولاً هدیه برای من لباس یا شاخه گل طبیعی می‌خرید. من هم برایش عطر و ادکلن گرفتم. به او گفتم فردا بریم بوئین زهرا خونه خاله فرشته. گفت باشه بریم. صبح زنگ خانه را که زد سریع با بقیه خداحافظی کردم کفش‌هایم را پوشیدم و دم در رفتم. حمید گفت سوار شو بریم گفتم:« حمید جان شوخی نکن می‌خوایم بریم بوئین زهرا ۴۰ کیلومتر راهه،موتورو بذار خونه با ماشین میریم. هرچی گفتم قبول نکرد. گفت:«با موتور بیشتر می‌چسبه ترک موتور که نشستم مثل همیشه شدم جی پی اسِ سخنگو:«حواست باشه حمید، بریم راست، الان برو چپ، به میدون نزدیک میشیم، سرعت گیر نزدیکه سرعتت رو کم کن، اون آدمو ببین، گربه رو له نکنی،» از روی استرسی که داشتم این حرف‌ها رو می‌زدم. نگران بودم اتفاقی بیفتد حمید گفت:« تو چرا اینطوری می‌کنی؟ راننده حواسش به همه جا هست من خودم شوماخرم!» گفتم:«آخه تا حالا توی جاده به این شلوغی بیرون شهر موتور سوار نشدم دست خودم نیست می‌ترسم. زیر لب دعا می‌کردم که فقط سالم به مقصد برسیم. این وسط شیطنت حمید گل کرده بود. عمداً از جاهایی می‌رفت که یا دست انداز بود یا . بعد هم می‌گفت ببین چه مزه‌ای داره چه حالی میده خودتو برای چاله بعدی آماده کن. بعد می‌رفت دقیقاً لاستیک را داخل همان چاله می‌انداخت.چشم‌هایم را بسته بودم و محکم دست‌هایم را دورش حلقه کردم که نیفتم. 🕊|@ham_kalam