قسمت چهل و هفتم
آن هفته من هم داخل دانشگاه خیلی درگیر بودم. برای دعوت از شهید گمنام طومار و امضا جمع میکردیم. خیلی دوست داشتم مثل دانشگاههای دیگر ما هم داخل محوطه دانشگاه مقبره شهید گمنام داشته باشیم. چند روز مانده به عروسی صبحها بین دانشکدهها دنبال امضا میچرخیدم و بعد از ظهرها هم با حمید برای خرید یا چیدن وسایل خانه میرفتم
یکی از دوستان صمیمیم از روی شوخی به من گفت تو دیگه چه عروسی هستی؟ بیا برو دنبال کارای مراسم هرکی جای تو باشه تمام فکر و خیالش این میشه که ببینه کدوم آرایشگاه بره؟ کدوم آتلیه عکس بندازه؟ کدوم لباسو بگیره؟ اون وقت تو اینجا داری برای مقبره شهید گمنام امضا جمع میکنی خندیدم و گفتم شما نگران نباشین شوهرم راضیه. تا جایی که بشه امضا جمع میکنم بقیهاش با شما. روز جهاز برون، هم شوق داشتم و هم استرس همه خانواده و بستگان درجه یک در م وسایل جهاز را با خودمان ببریم. برای همین بسیاری از وسایل مثل پشتیها، میز ناهارخوری، تابلو فرش، میز تلفن خانه مادرم ماند و در جواب اعتراضها هم گفتم انشالله هر ماه، خونه بزرگتر رفتیم اینها را هم میبریم.
#داستان_دنباله_دار
#رمان_عاشقانه
🕊|@ham_kalam
بیقرارم ای نگارم...
تو کجایی خبر ندارم.... 🍃✨
#سلام_یا_مهدی
#اللّٰهُمَ_عجِّل_لِوَلیّکَ_الفَرَج
🕊|@ham_kalam
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
انتظاراتت رو از خودت بالاببر نه از بقیه👌🏻☕
#صبح_به_خیر_جانا🍃
🕊|@ham_kalam
8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مهم اینه که نگاهت به مسائل زندگی چجوریه.....😍👌🏻🍃
#تغییر_برداشت
🕊️|@ham_kalam
203.9K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دقیقا با همین حجم از ذوقیدن
بچه ها برای تموم شدن امتحاناتشون
روبرو هستیم 😁😍
مبااارکههههه 🎉
🕊|@ham_kalam