- در میان شلوغی شهر، چشمهایشان در یک تقاطع تصادفاً به هم گره خورد. او با عجله قدم برمیداشت، اما نگاه گرم و پرمعنای او لحظهای او را متوقف کرد. دلهرهای شیرین در قلبش جاری شد، گویی که منتظر این دیدار بود.
با لبخندی دلنشین، قدم به سمت او برداشت، و سرنوشت، بازی زیبای خود را آغاز کرد. کلمات در آن لحظه بیمعنی بودند، اما نگاههایشان داستانهای عاشقانه میسرود.
عشق، در آن لحظه، در میان شلوغی و هیاهو، متولد شد و زندگی هر دو را برای همیشه تغییر داد.