بیا برگردیم به عقب.
به اون زمانی که چشمات رو باز کردی و با این دنیا آشنا شدی ، راه رفتن رو یاد گرفتی و تونستی روی پای خودت وایسی.
بعضی وقتا میوفتادی زمین و زانوهات زخم میشدن و توام از درد گریه میکردی.
زمان جلوتر رفت و تو اونقدر بزرگ شدی که به مدرسه رفتی ، روز اول مدرسه..روز شگفت انگیزی بود.
کلی بچه دور هم جمع شده بودن و خوشحال از اینکه بالاخره قراره خوندن و نوشتن رو یاد بگیرن دست میزدن و بالا و پایین میپریدن.
تو تونستی خوندن و نوشتن رو یاد بگیری.
خوشحال بودی از اینکه تونستی این کار رو انجام بدی هرسال روز مادر و پدر واسشون نامه مینوشتی و یا نقاشی میکشیدی.
بیرون میرفتی میتونستی تابلوهای خیابون هارو بخونی و خانوادت هم با ذوق بهت نگاه کنن و تشویقت کنن.
درس میخوندی و خانوادت هم واست جایزه میاوردن توی مدرسه و بچه های کلاس واست دست میزدن و تشویقت میکردن.
همگی دور هم جمع میشدین و باهم سال نو رو جشن میگرفتین.
پیک نوروزی میگرفتی و به خونه ی بقیه اعضای خانوادت میرفتی.
شبا زودی میخوابیدی و گوشی هم نبود که بخوای باهاش تا صبح بیدار بمونی.
وقتی میفهمیدی قراره فردا بری اردو از شبش لباس و وسایلت رو کنارت میذاشتی و با خوشحالی میخوابیدی.
روزها و شب ها گذشتن و روز تولدت رسید.
روزی که تمام دوستات رو دعوت کرده بودی و میخواستید دور هم تولدت رو جشن بگیرید.
تولد ، تولد ، تولدت مبارک ، مبارک ، مبارک ، تولدت مبارک.
آرزو میکردی و بعد شمع رو فوت میکردی.
عکس میگرفتید و اون عکس رو توی آلبوم عکسات میذاشتی و اون روز رو توی دفتر خاطراتت ثبت میکردی.
بهار ، تابستون ، پاییز و زمستون ها میگذشتن و تو بزرگ تر میشدی.
اونقدر بزرگ که خیلی چیزا تو زندگیت عوض شدن.
خیلیا از زندگیت رفتن و خیلیا ام وارد زندگیت شدن ، گریه کردی و شبا تا صبح خوابت نبرد ، با پایین اومدن نمراتت ناراحت میشدی و کلی اتفاق دیگه واست افتاد و میخواستی همه چیز رو درست کنی.
یاد گرفتی وقتی ناراحتی لبخند بزنی.
مسخره شدی ، قلبت شکست ، خواستی خودت رو به خاطر حرف دیگران اذیت کنی.
روحت درد میکرد ، همه چی واست تیره و تار شده بود و میخواستی فقط بگذرن ، خسته شدی.
ی روز یا ی شب به خودت میای.
تمام خاطراتت رو از نظر میگذرونی و بلند میشی و از کمد قدیمی دفترچه خاطرات بچگیتو میاری و تک تک خاطراتت رو میخونی.
گاهی اشک میریزی و گاهی لبخند میزنی.
من کی بودم؟؟!
چطور شد که اینطور شد؟؟!
فهمیدی که روی پا وایسادن فقط راه رفتن نیست.
فهمیدی جز خودت کسی نیست زخمات رو ببنده.
فهمیدی حرف های منفی هیچکس نباید واست مهم باشه.
فهمیدی سلامتیت مهم تر از ی نمرست که میتونی جبرانش هم کنی.
فهمیدی زندگی رفت و آمد داره و باید بهش عادت کنی.
فهمیدی باید قوی باشی.
به دفترچه نگاه میکنی و با خودت میگی وقتشه خودم رو دوباره بسازم.
از اون روز یا شب همه چیز عوض شد.
لبخند میزدی و هروقت حس میکردی نیاز به گریه داری گریه میکردی و هیچوقت خودت رو اذیت نمیکردی چون فهمیدی تو مهم ترین آدم تو زندگیه خودتی و باید از خودت مراقبت کنی و خودت رو دوست داشته باشی.
واسه هدفات تلاش میکردی و نتیجه میگرفتی و با خوشحالی قدم های بعدی رو بر میداشتی.
میدونستی ی روز میرسه که به تمام این روز ها لبخند میزنی و میبینی که به اون چیزایی که همیشه میخواستی رسیدی.
تو واسه زندگیت جنگیدی.
و حالا..
موفق شدی:)
هدایت شده از 𝙈𝙖𝙝𝙠𝙖𝙩
خانومسهساله ، امشبگرههایِکور
زندگیمونروبادستایِکوچیکتبازکن.
مگر نه آنکه از پسر آدم ،
عهدی ازلی ستاندهاند که حُسینعلیهالسلام را
از سَرِ خویش بیشتر دوست داشته باشند..؟:)
ـ سید اهلقلم