•𝗗𝗮𝘀𝘁𝗮𝗻.𝗬𝗲𝗸.𝗦𝗵𝗮𝗯•
𝗗𝗮𝘀𝘁𝗮𝗻.𝗬𝗲𝗸.𝗦𝗵𝗮𝗯✨ ִֶָ𓏲࣪ 𝗣𝗮𝗿𝘁🕯:77 𝗙𝗮𝘀𝗹☁️1 دکتر:حالشون خوب نیست،ضربه بدی به سر و شکمشون خورده..و.. آو
𝗗𝗮𝘀𝘁𝗮𝗻.𝗬𝗲𝗸.𝗦𝗵𝗮𝗯✨ ִֶָ𓏲࣪
𝗣𝗮𝗿𝘁🕯:78
𝗙𝗮𝘀𝗹☁️1
•چند دقیقه بعد•
شروین:آوین یهو از خواب پرید و گفت..
آوین:ا..النی خوبه..
شروین:اروم باش اوین،اره نترس چیزی نشده
آوین:هوف..سرم..
شروین:پاشو بریم یه قرص بگیرم برات بخوری بهتر شی پاشو
آوین:باشه..
حامی:دیگه نمیتونستم تحمل کنم...مطمئنم یه چیزی شده ولی شروین و آوین نمیگن..باید یه کاری میکردم..سرم و از دستم کشیدم و از تخت بلند شدم..سرم گیج رفت،نزدیک بود بیوفتم اما دستم و گرفتم به تخت..در. رو باز کردم که دیدم پرستار اومد سمتم..
پرستار:آقای صالحی شما باید استراحت کنین اینجا چی کار میکنین
حامی:خ..خواهش میکنم فقط میخوام دکتر حال همسرم رو بپرسم..
پرستار:اما شما...(دکتراومد)
دکتر:آقای صالحی مشکلی پیش اومده حالتون خوبه،اینجا چی کار میکنین؟
حامی:آقای دکتر فقط میخوام حال النی رو بدونم همین..
دکتر:مگه خواهرشون بهتون نگفتن؟..
حامی:ن..نه چ..چی شده؟(نگران)
دکتر:آقای صالحی باید بگم متاسفانه..
حامی:چی شده تورو خدا بگین (بغض)
دکتر:بچه..فوت شدن..حال خانمتون خوبنیست..
حامی:چی..چی میگی دکتر دارین شوخی میکنین دیگه اره(خنده)
دکتر:آقای صالحی خواهش میکنم برین توی اتاقتون حالتون خوب نیست،سرمتون هم در آوردین..
حامی:کاری به حال من نداشته باشین..بگین دارین شوخی میکنین دیگه
دکتر:متاسفام..
شروین:قرص و اب رو گرفتیم..توی راهرو داشتیم میرفتیم سمت اتاق حامی که دیدم حامی بیرونه و دکتر داره باهاش حرف میزنه..
آوین:وای شروین..
شروین:خدانکنه نگفته باشه..
آوین:دویدیمسمت حامی و دکتر...
حامی:ش..شروین..
شروین:حامی تو اینجا چی کار داری حالتون خوب نیست!!
آوین:د..دکتر..
دکتر:میشه چند لحظه تنها صحبت کنیم؟
آوین:ب..بله
حامی:شروین یع..یعنی دیگه قرار نیست بابا شم؟.(گریه)
شروین:داداش بیا بریم توی اتاق باید استراحت کنی حالت خوب نیست..
شروین:حامی رو بردم توی اتاق..پرستار هم بهش سرم وصل کرد..
آوین:بفرمایید دکتر..
𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱👀 ִֶָ𓏲࣪
•𝗗𝗮𝘀𝘁𝗮𝗻.𝗬𝗲𝗸.𝗦𝗵𝗮𝗯•
𝗗𝗮𝘀𝘁𝗮𝗻.𝗬𝗲𝗸.𝗦𝗵𝗮𝗯✨ ִֶָ𓏲࣪ 𝗣𝗮𝗿𝘁🕯:78 𝗙𝗮𝘀𝗹☁️1 •چند دقیقه بعد• شروین:آوین یهو از خواب پرید و گفت.. آوین:
𝗗𝗮𝘀𝘁𝗮𝗻.𝗬𝗲𝗸.𝗦𝗵𝗮𝗯✨ ִֶָ𓏲࣪
𝗣𝗮𝗿𝘁🕯:79
𝗙𝗮𝘀𝗹☁️1
دکتر:متاسفانه همسر خواهرتون فهمیدن که چه اتفاقی افتاده..
آوین:وای..
دکتر:امکان داره به خاطر تصادف اگر دیدین خیلی عصبی شد یا حمله ای بهش دست داد سریع پرستار رو خبر کنین که بهش دارو بدن..
آوین:خب..چرا گفتین وقتی حالش رو میدونین؟
دکتر:نمیتونستیم کاری کنیم خانم..
آوین:ب..باشه..
حامی:میخواستمحرف بزنم..فریاد بزنم..و خودمو خالی کنم اما نمیتونستم..انگار نمیتونستم حرف بزنم...کاش من توی این تصادف میمیرم..اما الان النی و بچه خوب بودن..
شروین:حامی..
حامی:..
شروین:حامی یه چیزی بگو ما رو نترسون
حامی:چ چی بگم شروین،هوم؟
شروین:..
𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱👀 ִֶָ𓏲࣪
•𝗗𝗮𝘀𝘁𝗮𝗻.𝗬𝗲𝗸.𝗦𝗵𝗮𝗯•
𝗗𝗮𝘀𝘁𝗮𝗻.𝗬𝗲𝗸.𝗦𝗵𝗮𝗯✨ ִֶָ𓏲࣪ 𝗣𝗮𝗿𝘁🕯:79 𝗙𝗮𝘀𝗹☁️1 دکتر:متاسفانه همسر خواهرتون فهمیدن که چه اتفاقی افتاده.. آ
𝗗𝗮𝘀𝘁𝗮𝗻.𝗬𝗲𝗸.𝗦𝗵𝗮𝗯✨ ִֶָ𓏲࣪
𝗣𝗮𝗿𝘁🕯:80
𝗙𝗮𝘀𝗹☁️1
شروین:م میدونم حالت بده حامی ولی نباید خودتو ببازی! النی بیدار شه ببینه تو حالت اینجوریه،داغون میشه باید خودتو جنع و جور کنی!
حامی:ولی من نمیتونم ، دکتر گفت حال النی خوب نیست..چیز دیگه هم هست که من نمیدونم؟
شروین:ن نه چیزی نیست ، النی هم خوب میشه میرین خونتون دوباره یه زندگی خوب رو تجربه میکنین!
حامی:امیدوارم..
آوین:رفتم سمت شیشه اتاق النی..کلی دستگاه بهش وصل بود..دستش هم باند پیچی شده بود..با دیدن وضعیتش اشک توی چشام جمع شد..النی..آبجی قشنگم،قربونت برم تورو خدا اون چشای خوشگلتو باز کن..خواهش میکنم..دوباره پاشو و دلداریم بده..خیلی دلم تنگ شده برای اون روزایی که با تموم حال بدیات بازم برام ذوق میکردی..توی روز عروسیم با اینکه خودت جشنی نداشتی کلی ذوق کرده بودی و خوشحال بودی برام..
𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱👀 ִֶָ𓏲࣪
•𝗗𝗮𝘀𝘁𝗮𝗻.𝗬𝗲𝗸.𝗦𝗵𝗮𝗯•
𝗗𝗮𝘀𝘁𝗮𝗻.𝗬𝗲𝗸.𝗦𝗵𝗮𝗯✨ ִֶָ𓏲࣪ 𝗣𝗮𝗿𝘁🕯:80 𝗙𝗮𝘀𝗹☁️1 شروین:م میدونم حالت بده حامی ولی نباید خودتو ببازی! النی بی
𝗗𝗮𝘀𝘁𝗮𝗻.𝗬𝗲𝗸.𝗦𝗵𝗮𝗯✨ ִֶָ𓏲࣪
𝗣𝗮𝗿𝘁🕯:81
𝗙𝗮𝘀𝗹☁️1
آوین:حامی فهمید که بچهمرده...اگه بفهمه حالت خیلی بده و ا امکان داره بری توی کما ، داغون میشه ها!..پاشو ببین چند نفر منتظرن که به هوش بیای؟..
نورا:توی گوشی داشتم میگشتم که چشم خورد به یه خبر..تصادف خواننده معروف حامیم صالحی با همسرشون..با خوندن این جمله چشام درشت شد..گوشی رو برداشتم و با آوین تماس گرفتم..
آوین:گوشی زنگ خورد..نورا بود..
آوین:ج جانم نورا؟
نورا:آوین چرا صدات گرفته؟خبرا درسته؟
آوین:آ آره درسته(گریه)
نورا:و وای چه بیمارستانی بگو؟
آوین:بیمارستان آزادی..
نورا:الان میام باشه
آوین:ب باشه
نورا:سریع یه لباس ساده پوشیدم و رفتم سمت بیمارستان..
•موقعیت:بیمارستان•
نورا:از پذیرش شماره اتاق النی رو پرسیدم و رفتم داخل راهرو...دیدم آوین جلوی شیشه اتاق وایساده و داره گریه میکنه..دویدم سمتش و بغ.لش کردم..
نورا:چ چیشده آوین؟(گریه)
آوین:ح حالش خوب نیست..اصلا خوب نیست(گریه)..
نورا:چ چرا النی تو این وضعیته؟چرا حالش بده چی شده؟بچشون ؟ حامی؟
آوین:(کل ماجرا رو تعریف کردم)..
نورا:بمیرم براش من(گریه)
آوین:نشسته بودیم که صدای قدم کسی اومد..نگاهم رو برگردوندم که دیدم دکتره..بلند شدم..
آوین:دکتر..النی خوبه چیزی شده؟
دکتر:اروم باشین..خوبن عالی هستن امروز به هوش اومدن برای اینکه مطمئن بشیم حالشون خوبه یه ساعت توی مراقبت های ویژه میمونه و یه ساعت دیگه به بخش منتقل میشه و میتونین ببینینشون..
𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱👀 ִֶָ𓏲࣪
•𝗗𝗮𝘀𝘁𝗮𝗻.𝗬𝗲𝗸.𝗦𝗵𝗮𝗯•
𝗗𝗮𝘀𝘁𝗮𝗻.𝗬𝗲𝗸.𝗦𝗵𝗮𝗯✨ ִֶָ𓏲࣪ 𝗣𝗮𝗿𝘁🕯:81 𝗙𝗮𝘀𝗹☁️1 آوین:حامی فهمید که بچهمرده...اگه بفهمه حالت خیلی بده و ا ا
𝗗𝗮𝘀𝘁𝗮𝗻.𝗬𝗲𝗸.𝗦𝗵𝗮𝗯✨ ִֶָ𓏲࣪
𝗣𝗮𝗿𝘁🕯:82
𝗙𝗮𝘀𝗹☁️1
آوین:واییی،خدایاشکرتتت،دستتون درد نکنهه
دکتر:خواهش میکنم وظیفهام بود(رفت)
آوین:نورا دیدی گفت خوب شده میتونیم ببینیمشش(اشکذوق)
نورا:آرههه فدات شم ، مگه میشه النی خوب نشه اخهه؟😭✨
آوین:بریم به حامی بگیم
نورا:بریم بگیم،یکم خوشحال شه حداقل
آوین:اوم..
آوین:رفتیم داخل اتاق که دیدیم شروین کنار تخت نشسته و حامی هم خوابیده..
شروین:چیشده؟النی خوبه؟
آوین:آره شرویننن،به هوش اومده یه ساعت دیگه هم میتونیم ببینیمش😭
شروین:خوبهه که چرا داری گریه میکنیی؟
آوین:از خوشحالیههه😔
شروین:حامی انقدر گریه کرد که خوابش برد،تا حالا ندیده بودم انقدر گریه کنه..
آوین:حق داره..وقتی بیدار شد بگیم النی خوب شده مطمئنم خوشحال میشه
شروین:معلومه که خوشحال میشه مگه میشه خوشحال نشه اخه
نورا:من برم یه چیزی بگیرم از دیشب چیزی خوردین؟
آوین:نه نخوردیم
شروین:اوم
نورا:خب من یه چیزی بگیرم بیارم بخوریم
آوین:دستت درد نکنه
نورا:خواهش میکنم
•موقعیت:زندان•
عادل:امروز بالاخره آزاد شدم..وقتشه انتقامم رو از اون مرتی..که بگیرم..در زندان باز شد و اومدم بیرون..بعد از چند ماه بالاخره نورا خورشید و دیدم..بالاخره یه نفس توی هوای آزاد کشیدم..هیچ پولی نداشتم..مجبور بودم پیاده بریم یه جایی..تنها جایی که میتونستم برم خونه آیلین(خواهرم)بود..
•موقعیت:بیمارستان•
حامی:چشامو باز کردم که دیدم نورا و آوین،شروین بالا سرم وایسادن..یه لبخند ذوقی داشتن..از صورتشون معلوم بود....
حامی:وای..چتونه همتون بالا سر من وایسادین؟🗿
آوین:خبر داریم،خبر خوب🦦
شروین:آماده ای؟😃
حامی:چیشدهعع؟النی خوبهه؟سکتهام ندین بگین دیگههه
آوین:النی به هوش اومده ده دقیقه دیگه میتونیم بریم بیینیمش😭✨
حامی:شوخی که نمیکنییی؟(ذوق)
نورا:اخه مگه ما شوخی داریم با تووو؟؟
حامی:خدایااا😭✨م من میتونم ببینمش؟
آوین:مگه میشه نبینیش اخه
حامی:میگم داداش
شروین:بله داداش؟
حامی:من و نمیتونین مرخص کنین؟
شروین:باید دکترت بگه میتونی یا نه
حامی:من واقعا نمیخوام با این وضعیتم بریم النی رو ببینم.
آوین:خب میتونیم با دکترت حرف بزنیم
𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱👀 ִֶָ𓏲࣪
•𝗗𝗮𝘀𝘁𝗮𝗻.𝗬𝗲𝗸.𝗦𝗵𝗮𝗯•
𝗗𝗮𝘀𝘁𝗮𝗻.𝗬𝗲𝗸.𝗦𝗵𝗮𝗯✨ ִֶָ𓏲࣪ 𝗣𝗮𝗿𝘁🕯:82 𝗙𝗮𝘀𝗹☁️1 آوین:واییی،خدایاشکرتتت،دستتون درد نکنهه دکتر:خواهش میکنم
𝗗𝗮𝘀𝘁𝗮𝗻.𝗬𝗲𝗸.𝗦𝗵𝗮𝗯✨ ִֶָ𓏲࣪
𝗣𝗮𝗿𝘁🕯:83
𝗙𝗮𝘀𝗹☁️1
نورا:فقط..
حامی:چی؟
نورا:چجوری قضیه رو بگیم که بچه..
حامی:ن نمیدونم م من نمیتونم بگم..
حامی:با حرفی که نورا زد و حرفی که زدم اشک توی چشام جمع شد..ولی نباید الان بغض کنم..النی اگه اینجوری من و ببینه داغون میشه..اشکم و پاک کردم..
آوین:هر کی بگه هر چی بگیم خیلی حالش بد میشه ولی حامی تو بگی راحت تره،تو هم قرار بود پدر اون بچه باشی دیگه(بغض)
شروین:اره حامی راست میگه تو بهش بگو
حامی:باشه سعیم رو میکنم..
𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱👀 ִֶָ𓏲࣪
•𝗗𝗮𝘀𝘁𝗮𝗻.𝗬𝗲𝗸.𝗦𝗵𝗮𝗯•
𝗗𝗮𝘀𝘁𝗮𝗻.𝗬𝗲𝗸.𝗦𝗵𝗮𝗯✨ ִֶָ𓏲࣪ 𝗣𝗮𝗿𝘁🕯:83 𝗙𝗮𝘀𝗹☁️1 نورا:فقط.. حامی:چی؟ نورا:چجوری قضیه رو بگیم که بچه.. حام
𝗗𝗮𝘀𝘁𝗮𝗻.𝗬𝗲𝗸.𝗦𝗵𝗮𝗯✨ ִֶָ𓏲࣪
𝗣𝗮𝗿𝘁🕯:84
𝗙𝗮𝘀𝗹☁️1
حامی:شروین و آوین رفتن تا کارای ترخیصم رو انجام بدن نورا هم رفت تا برای ما لباس بیاره..روم و برگردوندم تا یکم استراحت کنم..که در باز شد..هیچ صدایی نیومد..میدونستم که یا شروینه یا آوین..
•پرش زمانی به یک ساعت قبل•
عادل:جلوی در خونه آیلین بودم..نمیدونستم هنوز اینجاس یا رفته یه جای دیگه..شانسم رو امتحان کردم و زنگ در رو زدم..بعد از چند ثانیه در باز شد..با دیدن آیلین لبخندی اومد روی صورتم..
آیلین:ع عادل تو اینجا چی کار میکنی؟ م مگه زندان نبودی؟
عادل:خوشحال نشدی من و دیدی؟
آیلین:خوشحال شدم ولی تعجب کردم،بیا تو
عادل:برات تعریف میکنم آیلین(رفتمتو)
آیلین:خب چه برنامه ای داری برای الان و بعدا؟
عادل:به نظرت چی،یعنی تو داداشت رو نشناختی؟
آیلین:چرا نشناسم..انتقام..درسته؟
عادل:دقیقا..تا اون حامی رو نک.شم دست بردار نمیشم..فقط تو هم باید کمکم کنی!!!
آیلین:تو هر کاری بخوای من و میکنم،فقط بگو
عادل:خب باید بفهمیم الان حامی کجاس میدونی؟.
آیلین:تو کل اخبار پر شدهه،تصادف کرده با زنش النی الان توی بیمارستانه.
عادل:چه بیمارستانی؟
آیلین:از اونجایی که همهی رفیقام خبر نگارن و همه چی رو میدونن،باید بهشون زنگ بزنم سریع میفهمم..
(بعد از مکالمه آیلین)
آیلین:بیمارستان آزادیه،دیگه چی؟
عادل:عالیه..الان دیگه بقیش با خودمه..تو فقط من و ببر بیمارستان..
عادل:رسیدم بیمارستان رفتم داخل..در یه اتاق رو باز کردم که دیدم لباس های دکترا اینجاس..یکی رو پوشیدم و یه ماسک زدم..رفتم سمت پذیرش..
عادل:دکتر عادل هستم،میخواستم شماره اتاق حامی صالحی رو بدونم
👩🏻💼:بله،طبقه بالا اتاق 120 هستن
عادل:خیلی ممنون..
عادل:رفتم طبقه بالا..رسیدم به اتاقش..در و باز کردم و رفتم داخل..نگاهش به من نبود...الان دیگه وقتشه..
𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱👀 ִֶָ𓏲࣪
•𝗗𝗮𝘀𝘁𝗮𝗻.𝗬𝗲𝗸.𝗦𝗵𝗮𝗯•
𝗗𝗮𝘀𝘁𝗮𝗻.𝗬𝗲𝗸.𝗦𝗵𝗮𝗯✨ ִֶָ𓏲࣪ 𝗣𝗮𝗿𝘁🕯:84 𝗙𝗮𝘀𝗹☁️1 حامی:شروین و آوین رفتن تا کارای ترخیصم رو انجام بدن نورا هم
𝗗𝗮𝘀𝘁𝗮𝗻.𝗬𝗲𝗸.𝗦𝗵𝗮𝗯✨ ִֶָ𓏲࣪
𝗣𝗮𝗿𝘁🕯:85
𝗙𝗮𝘀𝗹☁️1
حامی:شروین،تویی؟
عادل:کدوم شروین؟(خنده)
حامی:تو اینجا چی کار داری!؟
عادل:هیچی نگفتم و رفتم سمت دستگاه ها..خواستم قطعشون کنم که صدای حرف زدن از بیرون اومد..سریع رفتم سمت در ، در رو باز کردم ،سرم رو انداختم پایین و رفتم بیرون..
شروین:این کی بود؟
آوین:نمیدونم...
نورا:خیلی آشنا بود..
آوین:کیه؟
نورا:ع عادل بود! حامی خوبه!!
شروین:سریع در اتاق و باز کردیم و..
شروین:حامی خوبی؟
حامی:اره ،چطور؟
نورا:ع عادل از اتاقت اومد بیرون!!
حامی:آره..ولی تا صداتون رو شنید رفت بیرون..
شروین:این کی از زندان آزاد شد؟
حامی:خیلی وقته تو زندانه..امکان داره تازه آزاد شده!.
آوین:هر وقت که آزاد شده!..دیگه باید حواسمون بیشتر باشه..نه حامی نه النی رو نمیتونیم تنها بزاریم این عادل عو..ضی هر کاری از دستش بر میاد!
شروین:اوم
حامی:ولش کنین..
𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱👀 ִֶָ𓏲࣪
•𝗗𝗮𝘀𝘁𝗮𝗻.𝗬𝗲𝗸.𝗦𝗵𝗮𝗯•
𝗗𝗮𝘀𝘁𝗮𝗻.𝗬𝗲𝗸.𝗦𝗵𝗮𝗯✨ ִֶָ𓏲࣪ 𝗣𝗮𝗿𝘁🕯:85 𝗙𝗮𝘀𝗹☁️1 حامی:شروین،تویی؟ عادل:کدوم شروین؟(خنده) حامی:تو اینجا چی
𝗗𝗮𝘀𝘁𝗮𝗻.𝗬𝗲𝗸.𝗦𝗵𝗮𝗯✨ ִֶָ𓏲࣪
𝗣𝗮𝗿𝘁🕯:86
𝗙𝗮𝘀𝗹☁️1
حامی:ولش کنین..شروین لباس ها رو اوردی؟
شروین:اره بیا لباسات..دکتر هم گفت الان پرستار میاد سرم و از دستت در میاره..میتونه لباست رو عوض کنی و بریم النی رو ببینی🦦
حامی:ممنون
النی:چشامو باز کردم..نور زیادی افتاد توی چشم که باعث شد دوباره چشم رو ببیندم..بعد از چند ثانیه چشامو دوباره باز کردم..م من اینجا چی کار میکنم؟توی بیمارستانم چرا..یه دفعه سرم تیر کشید..چشام سیاهی رفت..بعد از چند ثانیه خوب شدم..صدای باز شدن در اومد..نگاهم رفت سمت در..سایه بلندی افتاد روی زمین..نگاهم رفت بالا..حامی بود..
حامی:ا النی؟
النی:حامی..
حامی:خوبی قربونت برم؟
النی:ن نه..سرم درد میکنه..چی شده چرا ما بیمارستانیم؟..
حامی:چیزی یادت نمیاد؟!
النی:نه یادم نمیاد..
حامی:م ما تصادف کردیم..داشتیم میومدیم بیمارستان درد داشتی..
النی:ح حامی!
حامی:جانم؟🙂
النی:ب بچه خوبه؟
حامی:النی باید یه چیزی رو بهت بگم...
النی:چی شده حامی؟بگو بچهمون خوبه دیگه!
حامی:(نتونستم چیزی بگم..چشام و اشک گرفت..نمیدونستم باید دقیقا چی بگم..بگم من باعث این اتفاق شدم؟..
النی:حامی یه چیزی بگو دیگه تورو خدا بگو چیزی نشده دیگه(گریه)
حامی:همش تقصیر منه..
النی:چی تقصیر توئه چی شده بگو به من
حامی:بعد تصادف..بچه مرده..(بغض)
النی:چ چی!؟ ی یعنی چی اخه،چرا(گریه)💔
𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱👀 ִֶָ𓏲࣪
•𝗗𝗮𝘀𝘁𝗮𝗻.𝗬𝗲𝗸.𝗦𝗵𝗮𝗯•
𝗗𝗮𝘀𝘁𝗮𝗻.𝗬𝗲𝗸.𝗦𝗵𝗮𝗯✨ ִֶָ𓏲࣪ 𝗣𝗮𝗿𝘁🕯:86 𝗙𝗮𝘀𝗹☁️1 حامی:ولش کنین..شروین لباس ها رو اوردی؟ شروین:اره بیا لباسا
𝗗𝗮𝘀𝘁𝗮𝗻.𝗬𝗲𝗸.𝗦𝗵𝗮𝗯✨ ִֶָ𓏲࣪
𝗣𝗮𝗿𝘁🕯:87
𝗙𝗮𝘀𝗹☁️1
•دوماهبعد•
حامی:دوماه از اون اتفاق و تصادف
میگذره..
توی این دو ماه خیلی تلاش کردیم
تا حال النی خوب بشه..
و موفق هم شدیم..
ولی هیچوقت..هیچکس اون اتفاق و اون شب رو یادش نمیره..
صدای زنگ گوشی اومد..
گوشیم و برداشتم و جواب دادم..
آوین:سلامم حامی خوبی؟
حامی:سلامم،مرسی ممنون شما خوبین؟
آوین:خداروشکر،ممنون ما هم خوبیم،میگم النی خوبه؟
حامی:بهتره..خداروشکر،هر روز هم بهتر میشه..
آوین:خیلی خوبههه،میگم،دو ماهه توی خونس به نظرت خوب نیست یه مسافرت ببریمش؟تولدش هم نزدیکه میتونیم اینجوری سوپرایزش هم کنیم!😃
حامی:اره خیلی ایدهی خوبیه،حالا کجا بریم؟
آوین:عاا،خب من و شروین شب بیایم پیش شما تا باهم دیگه تصمیم بگیریم،خوبه؟🦦
حامی:عالیه،پس شب منتظرتونیم،
آوین:حتماا،خب من برم دیگه خدافظ
حامی:خدافظ
حامی:گوشی رو گذاشتم و رفتم طبقه پایین..
النی داشت غذا درست میکرد...
حامی:به به خانم خوشگلم،خسته نباشی😔🤏🏻
النی:قربونتبرم منن،🤓🎀
حامی:میگم النی
النی:جان؟
حامی:آوین زنگ زد..شب میان خونه میخوایم درباره یه موضوعی حرف بزنیم همه باهم🦦
النی:عهه،خوبهه کهه،فقط درباره چه موضوعی؟
حامی:شب میان میفهمی باشه؟
النی:باشه🙃
𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱👀 ִֶָ𓏲࣪
•𝗗𝗮𝘀𝘁𝗮𝗻.𝗬𝗲𝗸.𝗦𝗵𝗮𝗯•
𝗗𝗮𝘀𝘁𝗮𝗻.𝗬𝗲𝗸.𝗦𝗵𝗮𝗯✨ ִֶָ𓏲࣪ 𝗣𝗮𝗿𝘁🕯:87 𝗙𝗮𝘀𝗹☁️1 •دوماهبعد• حامی:دوماه از اون اتفاق و تصادف میگذره.. توی
𝗗𝗮𝘀𝘁𝗮𝗻.𝗬𝗲𝗸.𝗦𝗵𝗮𝗯✨ ִֶָ𓏲࣪
𝗣𝗮𝗿𝘁🕯:88
𝗙𝗮𝘀𝗹☁️1
•موقعیت:آوینوشروینرسیدنخونهحامیوالنی•
النی:خوش اومدینن
آوین:فدات شم من
حامی:بفرمایید بشینین
شروین:چطوری حامی؟
حامی:خوب تو چی؟
شروین:مرسی منم خوبم
النی:عاا،میگم من نمیدونم امشب قراره درباره چی حرف بزنیم،میشه به من بگین🗿
آوین:حامی بهش نگفتی؟
حامی:نه،گفتم شما بیاین دیگه یه دفعه تصمیم بگیریم و به النی هم بگیم😔
آوین:خب ببین النی ما گفتیم برای اینکه حالمون بهتر شه چهارتایی یه مسافرت بریم یه چند روز
النی:عام...
آوین:نه نگو دیگه،باشه؟
النی:ب باشه،کجا حالا؟.
آوین:ما هم اومدیم اینجا که درباره اینا حرف بزنیم🗿
شروین:خب نظر بدید دیگه،
حامی:هر چی خانوما بگن🦦
شروین:🗿🗿
آوین:شروین یاد بگیررر😔
شروین:حامییی🗿🔪
حامی:قیافتت🤣🤣
"اون شب همه گفتن و خندیدن..و تصمیم گرفتن چند روز برن رشت..اما اونجا کسی که حتی یه حرف هم نزد..یه نظر هم نداد النی بود..نشون نداد..نخواست توی جمع گریه کنه..ولی هیچ وقت هم خوشحال نبود"
آوین:خب ما بریم دیگه پس فردا پس صبح حرکت میکنیم
حامی:اره دیگه
شروین،آوین:خدافظ.
حامی،النی:خدافظ✨
𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱👀 ִֶָ𓏲࣪