eitaa logo
•𝗗𝗮𝘀𝘁𝗮𝗻.𝗬𝗲𝗸.𝗦𝗵𝗮𝗯•
387 دنبال‌کننده
436 عکس
28 ویدیو
2 فایل
داستان یک شب..🤍. داستان یک شبی که سر آغاز یک داستان طولانی‌ست☁️. شما فقط اینجا یه رمان رو نمیخونین! داستان یک زندگی را تجربه میکنین🌬. با ما همراه باشید!🌚. Start:1404/11/22 | 📝𝟬𝟵𝟭 | "عضو جمعیت نویسندگان📖" | Pv: @pv_zeynabe
مشاهده در ایتا
دانلود
همسایه ها و ممبر های عزیزم چنل پایان خورده لطفا لفت بدین:)
•𝗗𝗮𝘀𝘁𝗮𝗻.𝗬𝗲𝗸.𝗦𝗵𝗮𝗯•
𝗗𝗮𝘀𝘁𝗮𝗻.𝗬𝗲𝗸.𝗦𝗵𝗮𝗯✨ ִֶָ𓏲࣪ 𝗣𝗮𝗿𝘁🕯:93 𝗙𝗮𝘀𝗹☁️1 •موقعیت:رستوران• النی:هر کدوم یه چیزی سفارش دادیم.. منتظر
𝗗𝗮𝘀𝘁𝗮𝗻.𝗬𝗲𝗸.𝗦𝗵𝗮𝗯✨ ִֶָ𓏲࣪ 𝗣𝗮𝗿𝘁🕯:94 𝗙𝗮𝘀𝗹☁️1 •دو ساعت بعد• النی:با صدای آوین بیدار شدم.. النی:چتهه🗿 آوین:پاشو یه چیزی درست کنیم الان شروین و حامی بیدار میشن النی:هوف؛باشه باشه النی:بلند شدیم یه چیزی درست کردیم که بخوریم..داشتیم سفره رو میچیدیم که صدای قدم اومد..فهمیدیم که بیدار شدن... حامی:به به چه بوی خوبی میاد شروین:دستتون درد نکنه النی:بله،کاری نکردیم که آوین:اره کاری نکردیم،بشینین النی:میگم بچه ها آوین:جان؟ النی:امشب بریم دریا؟🤓 حامی:من پایم آوین،شروین:ما هم پایه‌ایم🦦 النی:خب باشه غذا ها رو بخورین بعدش من ظرف ها رو بشورم بریم حامی:نه عزیزم من و شروین ظرف ها رو میشوریم💆🏻‍♀ شروین:چیییی🗿🔪 حامی:ظرف ها رو ما میشوریم💆🏻‍♀ شروین:بله بله میشوریم🗿 النی:عا،باشه •موقعیت:بعد از شام• النی:اینا رو نگااا🤣🤣 آوین:هیچوقت فکر نمیکردم حامی و شروین ظرف بشورن🤣 النی:وایییی دلم🤣بیا بریم آماده شیم تا ظرف‌هاشون‌ تموم شه🦦🦦 آوین:بریمم💆🏻‍♀ 𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱👀 ִֶָ𓏲࣪
•𝗗𝗮𝘀𝘁𝗮𝗻.𝗬𝗲𝗸.𝗦𝗵𝗮𝗯•
𝗗𝗮𝘀𝘁𝗮𝗻.𝗬𝗲𝗸.𝗦𝗵𝗮𝗯✨ ִֶָ𓏲࣪ 𝗣𝗮𝗿𝘁🕯:94 𝗙𝗮𝘀𝗹☁️1 •دو ساعت بعد• النی:با صدای آوین بیدار شدم.. النی:چتهه🗿 آ
𝗗𝗮𝘀𝘁𝗮𝗻.𝗬𝗲𝗸.𝗦𝗵𝗮𝗯✨ ִֶָ𓏲࣪ 𝗣𝗮𝗿𝘁🕯:95 𝗙𝗮𝘀𝗹☁️1 النی؛رفتیم توی اتاق و لباسمونو و پوشیدیم.. رفتیم پایین که دیدیم حامی و شروین هنوز درگیر شستن ظرف ها هستن.. آوین:چهار تا دونه ظرف و یه ساعته نشستین؟🗿 حامی:این اخریشههه شروین:اخخ حامی من اگه بدونم اون لحظه چی تو ذهنت بوده که گفتی ما ظرف ها رو بشوریم..🦦🔪 النی:خوبه چهار تا دونه ظرف شستن دارن میمیرن🗿 آوین:وای ارهه النی:هعی پاشین لباس بپوشین بریم دیگه حامی:باشه عزیزم🦦 النی:عافلین😔🤍 شروین:من با همین لباسام میام خوبن🗿 آوین:کل هیکلت خیس شده، خوبه؟🗿 شروین:خشک میشه🦦 آوین:شروین برو لباستو عوض کن🔪 شروین:وای..چشم چشم النی:قدرتت🤣🤣 آوین:ادمو مجبور میکنن خشن شه😔🤣 𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱👀 ִֶָ𓏲࣪
جوری که برای فرستادن این پیام توی چنل بی صبرانه منتظرم..
•𝗗𝗮𝘀𝘁𝗮𝗻.𝗬𝗲𝗸.𝗦𝗵𝗮𝗯•
𝗗𝗮𝘀𝘁𝗮𝗻.𝗬𝗲𝗸.𝗦𝗵𝗮𝗯✨ ִֶָ𓏲࣪ 𝗣𝗮𝗿𝘁🕯:95 𝗙𝗮𝘀𝗹☁️1 النی؛رفتیم توی اتاق و لباسمونو و پوشیدیم.. رفتیم پایین که د
𝗗𝗮𝘀𝘁𝗮𝗻.𝗬𝗲𝗸.𝗦𝗵𝗮𝗯✨ ִֶָ𓏲࣪ 𝗣𝗮𝗿𝘁🕯:96 𝗙𝗮𝘀𝗹☁️1 النی:بالاخره آماده شدن.. حرکت کردیم سمت دریا.. چون راه زیادی نبود ترجیح دادیم پیاده بریم تا با ماشین که هم یه پیاده روی هم کرده باشیم داشتیم راه میرفتیم و لذت می‌بردیم.. همه چی دیگه خوب شدع بود دستم توی دست حامی قدم میزدیم کنار هم دیگه توی ارامش:) حس میکنم این دیگه یه زندگی اروم و قشنگه؛ رسیدیم لب ساحل.. هوا تاریک بود.. صدای موج های دریا. عاشق این صدا بودم.. البته یه زمانی.. نمیدونستم باید از دریا بترسم.. یا از این زیبایی لذت ببرم؟ اون شب از سرم بیرون نمیره.. وقتی داد میزدم و کمک میخواستم و کسی نبود که کمکم کنه.. حامی:النییی(داد) النی:چ چیههه چرا داد میزنییی حامی:هزار بار صدات زدم جواب ندادییی خبب🗿 النی:آ آره تو فکر بودم حامی:چیزی شده؟ النی:نه بابا،مهم نیست آوین:.. 𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱👀 ִֶָ𓏲࣪