𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑺𝒖𝒌𝒐𝒕 𝑬𝒋𝒃𝒂𝒓𝒊༅
پارت جدید تقدیم نگاهتون🤍𖦹 شنوای نظرات شما هستم☁️𖦹 https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_
https://eitaa.com/hamimmoonn/10745
عرررررر ترو خدااااا😭😭😭
.
بزاریددد مننن پارتت اخر و بنویسممم بعدد😭
𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑺𝒖𝒌𝒐𝒕 𝑬𝒋𝒃𝒂𝒓𝒊༅
𝗗𝗮𝘀𝘁𝗮𝗻.𝗬𝗲𝗸.𝗦𝗵𝗮𝗯✨ ִֶָ𓏲࣪ 𝗣𝗮𝗿𝘁🕯:100 𝗙𝗮𝘀𝗹☁️1 النی:نگران بودم نمیدونستم چی شده که همچنین اتفاقی افتاده
نننههههههه توروووو خدااااااا حامییی چراااا😭😭💔
𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑺𝒖𝒌𝒐𝒕 𝑬𝒋𝒃𝒂𝒓𝒊༅
𝗗𝗮𝘀𝘁𝗮𝗻.𝗬𝗲𝗸.𝗦𝗵𝗮𝗯✨ ִֶָ𓏲࣪ 𝗣𝗮𝗿𝘁🕯:99 𝗙𝗮𝘀𝗹☁️1 حامی:اول صبح؟ظهره🗿 شروین:واقعا😐مگه ساعت چندهه النی:عااا،
عاللللللللللللللللللللللللللللللللللللیییییی تر از همیشههههههه
فقط حامی رو سالم نگه دار توروخدااااااا
𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑺𝒖𝒌𝒐𝒕 𝑬𝒋𝒃𝒂𝒓𝒊༅
𝗗𝗮𝘀𝘁𝗮𝗻.𝗬𝗲𝗸.𝗦𝗵𝗮𝗯✨ ִֶָ𓏲࣪ 𝗣𝗮𝗿𝘁🕯:100 𝗙𝗮𝘀𝗹☁️1 النی:نگران بودم نمیدونستم چی شده که همچنین اتفاقی افتاده
𝗗𝗮𝘀𝘁𝗮𝗻.𝗬𝗲𝗸.𝗦𝗵𝗮𝗯✨ ִֶָ𓏲࣪
𝗣𝗮𝗿𝘁🕯:101
𝗙𝗮𝘀𝗹☁️1
النی:روی تخت پارچه سفیدی روی حامی بود..
درست دکتر رفت سمت پارچه که یه دفعه..
یه دفعه چشام باز شد..
خواب بود؟..
یعنی تمام این ها خواب بود..
نگاه کردم دیدم روی شونه ی حامی خوابم برده بود..
چشام پر از اشک شد و محکم حامی رو بغل کردم..
النی:ح حامی(گریه)
حامی:چیشده النی چرا داری گریه میکنی تو؟
النی:هیچ وقت تنهام نزار خب(گریه)
حامی:مگه میشه من تورو تنها بزارم اخهدورت بگردم،چیزی شده؟
النی:ن نه چیزی نشده(گریه)
النی:اون شب محکم تر از هر شبی حامی و بغل کردم..
خوشحال بودم که تموم اونا یه خواب بود..
خوشحال بودم که بازم میتونم به حامی بگم چقدر دوسش دارم..
میتونم دوباره توی اون چشمای قشنگش زل بزنم و باهاش حرف بزنم..
سرم و دوباره گذاشتم روی شونهی حامی و دستش و بغ.ل کردم..
رسیدیم به رستوران..
همه پیاده شدیم و رفتیم داخل..
من کنار حامی نشستم آوین هم کنار شروین..
غذا ها رو خوردیم و رفتیم بیرون..
بارون شدیدی میومد..
به پیشنهاد من قرار شد من و حامی پیاده تا خونه بریم..
داشتیم قدم میزدیم که یه نگاهی به حامی کردم و دویدیم..
حامی:النیی اروم برو میوفتییی
النی:خیلیییی خوبهههه
حامی:وایساااا(دستشو گرفتم)
النی:حامییی من تورو دوست ندارممم!عاشقتمممم(بغ.لش کردم)
حامی:منم عاشقتم دختر😭💓
اون شب النی و حامی تا ویلا فقط دویدن و لذت بردن..
النی بعد از اون خواب زندگی رو به جور دیگه میدید..
انگار دیگه فقط توی زندگیش حامی بود..
وقتی توی خوابش حامی رو از دست داد..
انگار زندگیش و از دست داد..
انگار تموم عمرش و از دست داد..
ولی اون یه خواب بود..
یه خوابی که هر کسی امکان داره ببینه..
و تنها دلخوشی که توی زندگی برای النی مونده بود فقط و فقط حامی بود:)
پایان رمانمون✨👀
𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑺𝒖𝒌𝒐𝒕 𝑬𝒋𝒃𝒂𝒓𝒊༅
𝗗𝗮𝘀𝘁𝗮𝗻.𝗬𝗲𝗸.𝗦𝗵𝗮𝗯✨ ִֶָ𓏲࣪ 𝗣𝗮𝗿𝘁🕯:101 𝗙𝗮𝘀𝗹☁️1 النی:روی تخت پارچه سفیدی روی حامی بود.. درست دکتر رفت سمت
پارت اخر تقدیم نگاهتون🤍𖦹
شنوای نظرات شما هستم☁️𖦹
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_8n95alx&btn=میشنوم
𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑺𝒖𝒌𝒐𝒕 𝑬𝒋𝒃𝒂𝒓𝒊༅
𝗗𝗮𝘀𝘁𝗮𝗻.𝗬𝗲𝗸.𝗦𝗵𝗮𝗯✨ ִֶָ𓏲࣪ 𝗣𝗮𝗿𝘁🕯:101 𝗙𝗮𝘀𝗹☁️1 النی:روی تخت پارچه سفیدی روی حامی بود.. درست دکتر رفت سمت
این بود از رمان داستان یک شب..
رمانی که با همهی ناراحتیهاش..
خوشحالیهاش تموم شد و این اخرین پارتی بود که از این رمان خوندید..
امید وارم تونسته باشم یه پایان خوب و یه رمان خوبی رو نوشته باشم براتون✨
نظراتتون رو راجب این رمان داخل پیوی و داخل ناشناس میشنوم قشنگام💕
ببخشید که سر پارتای اخر یکم اذیتتون کردم معذرت میخوام🙏🏻😅
پیویم: @pv_Zeynabe
ناشناس: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_8n95alx&btn=میشنوم