سکوت اجباری🕯
سکوتی که به اجبار بود..✨
اما یه روزی اون سکوت تموم میشه و دیگه تهدیدی وجود نداره🌬
تیکه هایی از رمان📖:
حامی:چ چرا باور نمیکنین،میگم من نکردم!
..
نگین:با خبر آزاد شدن حامی چشام برق خاصی زد..
..
نیما:امشب کاری نمیکنیم،چون بهمون شک میکنن!!
..
نگین:طرفدار اومده بود..اونم فقط برای دیدن حامی..
..
حامی:مامان،مگه پسر دایی نم.رده بود،اون که زندهاس!!
..
ادامش؟بیا چنل زیر تا ادامه اش و بخونی👀:
@hamimmoonn
𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍.𝑺𝒖𝒌𝒐𝒕.𝑬𝒋𝒃𝒂𝒓𝒊
𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟏
𝑭𝒂𝒔𝒍:𝟏
مثل هر شب،ساعت 1:33 شب نیما ق.تلی رو انجام میده..
نیما بیرون از محل حادثه منتظر اومدن نفس بود تا با هم دیگه برن به مخفیگاه..
بالاخره نفس رسید نیما سوار شد..
نفس:تموم شد؟
نیما:اره فقط سریع تر برو
نفس:چشم
هر دو به مخفیگاه رفتن و از اونجا هر کدوم به خونه های خودشون رفتن..
•صبح روز بعد•
نیلا؛از خواب بلند شدم..
و خبر زخ.می شدن رفیقم و فهمیدم..
نگران با خانواده اش تماس گرفتم و بیمارستانی که بودن و پرسیدم..
سریع یه چی پوشیدم و حرکت کردم سمت بیمارستان..
وقتی رسیدیم یکی روی صندلی نشسته بود و صورتش و مخفی میکرد..
یکم بیشتر دقت کردم که دیدم نیما بود..
رفتم سمتش و به شونهاش زدم..
نیلا:ن نیما!تو اینجا چی کار داری؟
نیما:ن نیلا!یکی از دوستام حالش بد شده،تو اینجا چی کار داری؟
نیلا:دوستم زخمی شده دیشب
نیما:خب باشه من رفتم خونه خونه میبینمت
نیلا:ب باشه..
اون موقعه نیما فقط برای دیدن اینکه به هدفش رسیده یا نه به بیمارستان رفته بود..
ولی اون موقعه مجبور شد به نیلا دروغ بگه چون نمیتونست بگه برادرت به قا.تل زنجیرهایه!
𝑻𝒐 𝑩𝒆 𝑪𝒐𝒏𝒕𝒊𝒏𝒖𝒆𝒅࿐
𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑺𝒖𝒌𝒐𝒕 𝑬𝒋𝒃𝒂𝒓𝒊༅
𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍.𝑺𝒖𝒌𝒐𝒕.𝑬𝒋𝒃𝒂𝒓𝒊 𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟏 𝑭𝒂𝒔𝒍:𝟏 مثل هر شب،ساعت 1:33 شب نیما ق.تلی رو انجام میده.. نیما بیرون از محل
پارت جدید تقدیم نگاهتون🕯𖦹
شنوای نظرات شما هستم✨𖦹
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_8n95alx&btn=میشنوم
𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑺𝒖𝒌𝒐𝒕 𝑬𝒋𝒃𝒂𝒓𝒊༅
𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍.𝑺𝒖𝒌𝒐𝒕.𝑬𝒋𝒃𝒂𝒓𝒊 𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟏 𝑭𝒂𝒔𝒍:𝟏 مثل هر شب،ساعت 1:33 شب نیما ق.تلی رو انجام میده.. نیما بیرون از محل
نیلا منصوری🕯
سن:24
شغل:عکاس🌚
خواهر نیما👀