𝗣𝗮𝗿𝘁:1
𝗙𝗮𝘀𝗹:1
آﻭﺍ🩰
انقدر خسته از دانشگاه برگشتم..
که تا سرمو گذاشتم روی بالشت
چشام بسته شد...
صبح روز بعد✨
آﻭﺍ🩰
اوففففف
با یه سردرد کوف..تی از خواب بیدار شدم..
چرا امروز یه جوریه..
اوفف ول کن ...
رفتم سمت آشپزخونه که مامانم رو دیدم..
مریم:بیدار شدی دخترم؟
اوا:اوم مامان صبحونه چیه؟
مریم:بشین بیارم..
اوا:باشه...
آﻭﺍ🩰
صبحونه رو خوردم و یه چی پوشیدم و کیفمو برداشتم
و رفتم سمت دانشگاه..
توی ماشین داشتم میرفتم
که به گوشیم یه پیامک اومد..
از ناشناس بود
ادرس یه کارخونه متروکه بود...
𝗧𝗼 𝗕𝗲 𝗖𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱
دارم میمیرم از خاب
نمیتونم پیام بدم
امیدوارم بدون م ن کویر نشه
شو خش
.
باشه عزیزم .
شبت بخیر