eitaa logo
𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑺𝒖𝒌𝒐𝒕 𝑬𝒋𝒃𝒂𝒓𝒊༅
392 دنبال‌کننده
446 عکس
29 ویدیو
2 فایل
سکوت اجباری🕯. سکوت کرد،نه برای خودش،برای کسی که عاشقش بود!✨️ لب هامون رو دوختن به سکوت..اما نگاهمون پر از صدا بود:) <داستانی از جنس عشق،درد، و راز هایی که نباید فاش بشن> *کاملا خیالی* | 📝𝟬𝟵𝟭 | "عضو جمعیت نویسندگان📖" | Pv: @pv_zeynabe
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام من تازه واردم اسمم زینب و عاشق حامیممممممممممم ولی رمانت یه جوریه خوبه ها ولی یه مشکلی داره خیلی یهویی میرم کنسرت خیلی یهویی خانی رو تو آسانسور میبینه همه چیز خیلی یهوییه باید یه پیش زمینه ای داشته باشه منم خودم رمان مینویسم ،متن های کوتاه و ولی چیزای قشنگ دیگه آیدیم @Hammi00 خوشحال میشم باهم بیشتر آشنا بشیم زینب هستم . عام تو رمان قبلی هستی من اون رمان ها رو راستش زیاد قشنگ نمی‌نوشتم منم اسمم زینبه:)
من یه ادیت زدم میشه بزاریش داخل چنلت؟ . پیوی بفرس عزیزم @pv_Zeynabe
سلام . سلام عزیزم خوبی؟
مرسی شما خوبی عزیزم . منم بد نیستم💘
سلام . سلام عزیزم:)
سلام خوی میگم چیجوری ناشناس درست میکنین؟ میشه یاد بدی؟ بعد اگه یاد میدی چی‌جوری ناشناس رو باز میکنین بعد مییندین؟ . برو توی ناشناس برو توی پنل ناشناس درست کن:)
هر روز که به شب می‌رسد˖ֶָ֢ ׅ ֹ ៸៸ׅ یعنی تمام دغدغه‌ها را به دستِ مهتاب بسپار˖ֶָ֢ ׅ ֹ ៸៸ׅ آرام بگیر تا فردا، برایِ همان˖ֶָ֢ ׅ ֹ ៸៸ׅ «ادامه‌ دادن» و «دوست داشتن»ها، دوباره متولد شوی˖ֶָ֢ ׅ ֹ ៸៸ׅ شبتون بخیر🌚🤍˖ֶָ֢ ׅ ֹ ៸៸ׅ
𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑺𝒖𝒌𝒐𝒕 𝑬𝒋𝒃𝒂𝒓𝒊༅
𝗣𝗮𝗿𝘁:18 𝗙𝗮𝘀𝗹:1 آﻭﺍ🩰 سوار شدم داشتم از خجالت اب میشدم تا چند دقیقه سکوتی بینمون بود اه از سکو
𝗣𝗮𝗿𝘁:19 𝗙𝗮𝘀𝗹:1 آﻭﺍ🩰 هوففف خداااا رفتم سمت یخچال در رو باز کردم روی در یا برگه ای چسبیده بود برگه رو کندم و خوندم... برگه:نظرت با عزیز ترین کست چیه؟A دستام شروع کرد به لرزیدن.. نفهمیدم چم شد.. سریع رفتم پایین رفتم سمت همون جایی که حامی کار میکنه.. تا رسیدم بدون اینکه در بزنم در رو باز کردم حامی چشاش چهار تا شد با دیدن من منم با چشایی پر از اشک نگاهش کردم برگه رو گذاشتم روی میز و گفتم... آوا:حامی تورو خدا مامانمو نجات بدید حامی:چ‌چی شده چی میگی آوا:این متن رو بخونین همون علامتی که کناره جن..ازه بود؟A اینم همین علامت رو داره تورو خدا ...... آﻭﺍ🩰 تورو خدا رو گفتم و نفهمیدم چی شد که افتادم روی زمین..چشام دیگه هیچی رو ندید...فقط صدای حامی رو می‌شنیدم که داد میزد..و سیاهی مطلق...... حـامـیـ🖇 داشتم پرونده ها رو میخوندم که در باز شد.همون دختر بود چشاش پر از اشک بود یه برگه ای رو گذاشت روی میزنم و گفت مامانم.......وای یعنی چی...وقتی به اون علامت اشاره کرد جدی تر شدم و فهمیدم موضوع چیه...اما تا رفتم بگم باشه پیداش میکنم پخش زمین شد...یه لحظه انگار دنیا افتاد روی سرم.. رفتم بالا سرش ... 𝗧𝗼 𝗕𝗲 𝗖𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱