𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑺𝒖𝒌𝒐𝒕 𝑬𝒋𝒃𝒂𝒓𝒊༅
𝗣𝗮𝗿𝘁:21 𝗙𝗮𝘀𝗹:1 آﻭﺍ🩰 با شنیدن جمله اش انگار قلبم رو از جا کندن یه لحظه قلبم وایساد مونده بودم
𝗣𝗮𝗿𝘁:22
𝗙𝗮𝘀𝗹:1
چند ساعت بعد💘
حـامـیـ🖇
سرم اوا تموم شد میتونست بره
کمکش کردم که از روی تخت پاشه
سوار ماشین شد
سرشو به شیشه ماشین تکیه داد
و دوباره شروع کرد به اشک ریختن...
حامی:کجا برسونمت؟
اوا:خونم..
حامی:تو حالت خوب نیست میخوای...
اوا:(نزاشتم ادامه حرفشو بگه)خونم
حامی:باشه....
آﻭﺍ🩰
انگار وجودم رفته بود
انگار روحم توی ماشین بود
چرا مامانم چرا باید مامانم رو میکشت..
من رو میکشت راحت میشد
چی کار به اطرافیانم دارن اخه؟..
مشکلش منم من و بکشه راحت شم..
چجوری این غم رو تحمل کنم
من تا سال ها عذاب وجدان میگیرم
و خواهم داشت...
رسیدم خونه
بدون هیچ حرف و تشکری از ماشین پیاده شدم
رفتم داخل خونه
در اتاق مامانمو باز کردم
بوی مامانم میومد
بوی تمیزی که همیشه روش حساس بود
همیشه میگفت اتاقت تمیزی تو رو نشون میده هر چقدر اتاقت تمیز باشه تو هم دختر تمیزی هستی...
کمد لباسشو باز کردم و یکی از لباساشو برداشتم و بو کردم.....
یعنی دیگه قرار نیست این بو کل خونه رو بگیره؟
دیگه قرار نیست مامانم بیاد بگه تا چند سال دیگه خانوم دکتر خودم میشه منم میگم دخترم دکتره؟
نمیشه برگردیم عقب؟
نمیشه برگردم به اون خواب و اون دختر رو نجات ندم؟
نمیشه!
چرا
چرا من این همه ادم چرا من باید توی این بازی کثیف بیوفتم....
𝗧𝗼 𝗕𝗲 𝗖𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱
𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑺𝒖𝒌𝒐𝒕 𝑬𝒋𝒃𝒂𝒓𝒊༅
𝗣𝗮𝗿𝘁:22 𝗙𝗮𝘀𝗹:1 چند ساعت بعد💘 حـامـیـ🖇 سرم اوا تموم شد میتونست بره کمکش کردم که از روی تخت پ
پارت جدید تقدیم نگاهتون˖ֶָ֢ ׅ ֹ ៸៸ׅ
شنوای نظرات شما هستم˖ֶָ֢ ׅ ֹ ៸៸ׅ
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_8n95alx&btn=میشنوم
Haamim ~ Musics-Fa.ComHaamim - Hanoozam (320).mp3
زمان:
حجم:
9M
سالگردت مبارکککک:)˖ֶָ֢ ׅ ֹ ៸៸ׅ
@hamimmoonn
هدایت شده از _ 𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑨𝒗𝒂𝒚𝒆 𝒅𝒆𝒍_ نفور
10 تا خوشگل تا 600 تاییمون⬫ ׂ ִ ۫ 🤓
#فورمرامی
همسایه میپذیرم˖ֶָ֢ ׅ ֹ ៸៸ׅ
امارم:415🦦˖ֶָ֢ ׅ ֹ ៸៸ׅ
امارت:+100✨˖ֶָ֢ ׅ ֹ ៸៸ׅ
موضوع چنلم:رمان🎀˖ֶָ֢ ׅ ֹ ៸៸ׅ
موضوع چنلت:حامیم،رمان🤍˖ֶָ֢ ׅ ֹ ៸៸ׅ
اگه این شرایط رو داری بیا پیوی💁🏻♀˖ֶָ֢ ׅ ֹ ៸៸ׅ
پیویم: @pv_Fahimee 💞˖ֶָ֢ ׅ ֹ ៸៸ׅ
𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑺𝒖𝒌𝒐𝒕 𝑬𝒋𝒃𝒂𝒓𝒊༅
𝗣𝗮𝗿𝘁:22 𝗙𝗮𝘀𝗹:1 چند ساعت بعد💘 حـامـیـ🖇 سرم اوا تموم شد میتونست بره کمکش کردم که از روی تخت پ
𝗣𝗮𝗿𝘁:23
𝗙𝗮𝘀𝗹:1
4 ماه بعد✨
آﻭﺍ🩰
چهار ماه گذشته بود
از روزی که من دیگه مامانمو ندیدم
دیگه عادت کردم...
ناراحت هستم ولی کمتر....
سعی میکنم اون یارو رو پیدا کنم...
امروز قرار بود برم پیش حامی...
راستی سرگرد حامی!.....
قرار بود بهم در باره این موضوع یه سری چیزا بگه...
ادرس یه جایی بود که کمتر کسی پیدا میکنه
رفتم سمت اونجا
هیچ کس هیچ ساختمونی نبود جز یه ماشین و حامی
پیاده شدم و رفتم روبهروش وایسادم
شروع کردم به توضیح دادن ماجرا
که بعد از چند دقیقه متوقف شد.
اسمم رو تکرار کرد و افتاد توی بغ.لم
وای وای وای وای
نه نه
از پشت تیر خورده بود
تیر نزدیک قلب بود از پشت...
سریع بردمش توی ماشین و حرکت کردم...
راهی که یه ربع بود انگار نیم ساعت طول کشید...
رسیدم داد زدم....
برانکارد رو اوردن و بردنش توی اتاق عمل....
دکتر:چی شده
اوا:داشتیم حرف میزدیم افتاد توی بغل.م از پشت تیر خورده تیر هم نزدیک قلبش بوده اگه اشتباه کنین امکان داره بمیره خواهش میکنم نجاتش بدید.......
𝗧𝗼 𝗕𝗲 𝗖𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱
𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑺𝒖𝒌𝒐𝒕 𝑬𝒋𝒃𝒂𝒓𝒊༅
𝗣𝗮𝗿𝘁:23 𝗙𝗮𝘀𝗹:1 4 ماه بعد✨ آﻭﺍ🩰 چهار ماه گذشته بود از روزی که من دیگه مامانمو ندیدم دیگه ع
پارت جدید تقدیم نگاهتون˖ֶָ֢ ׅ ֹ ៸៸ׅ
شنوای نظرات شما هستم˖ֶָ֢ ׅ ֹ ៸៸ׅ
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_8n95alx&btn=میشنوم