زاپاس بمونین..
خواهشااا!...
https://eitaa.com/joinchat/3060467253Cdacc0f34b3
𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑺𝒖𝒌𝒐𝒕 𝑬𝒋𝒃𝒂𝒓𝒊༅
𝗣𝗮𝗿𝘁:23 𝗙𝗮𝘀𝗹:1 4 ماه بعد✨ آﻭﺍ🩰 چهار ماه گذشته بود از روزی که من دیگه مامانمو ندیدم دیگه ع
باهات قهههرم ..
تا اطلاع ثانوی
هدایت شده از الهام| لایف استایل🌱
آمار ۵۰۰ تایی جشن داریممم🥹
۴۰۰✈️۵۰۰
#فور_مرامی
𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑺𝒖𝒌𝒐𝒕 𝑬𝒋𝒃𝒂𝒓𝒊༅
𝗣𝗮𝗿𝘁:24 𝗙𝗮𝘀𝗹:1 دکتر:نترسید نجاتش میدیم شما باید منتظر باشین. .. آﻭﺍ🩰 چند ساعت شده که صورتشو
𝗣𝗮𝗿𝘁:25
𝗙𝗮𝘀𝗹:1
آﻭﺍ🩰
نیم ساعت گذشت و حامی به بخش
منتقل شد رفتم داخل اتاقش
در زدم و وارد شدم
وقتی رفتم با لبخندی ملایم نگاهم کرد
رفتم و کنارش نشستم..
اوا:خوبی؟
حامی:اوم...
اوا:عامم...حرفامو شنیدی؟
حامی:اره شنیدم..
اوا:اون حرفت...حرف اخریت؟که گفتی....
حامی:گفتم دوست دارم...
اوا:راست میگی؟.
حامی:چرا دروغ بگم بهت؟
اوا:ییعنی...
حامی:یعنی دوست دارم!
اوا:ویییی خداااااا(محکم بغ.لش کردم)
حامی:اخ.....باشه قربونت برم اروم باش(با خنده)
اوا:اوخ ببخشید دردت اومد معذرت میخوام
حامی:نه بابا اشکال نداره....
آﻭﺍ🩰
بعد حرف حامی در با ضرب باز شد....
اون....اون.......
جانا:داداش خوبی قربونت برم
حامی:اره عزیزم...تو چطور با خبر شدی
جانا:بهم زنگ زدن
حامی:اهان
جانا:اشنا نشدیم جانا هستم خواهر حامی
اوا:خوشبختم منم اوا هستم...
جانا:خوشبختم....خب فعک کنم باید عروسیمون رو با دوماد تنها بزاریم
حامی:جانااااااا
جانا:کوفت دادا🗿
حامی:🗿🗿🗿🗿
اوا:🗿🗿🗿🗿🗿🗿🗿🗿🗿
𝗧𝗼 𝗕𝗲 𝗖𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱
𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑺𝒖𝒌𝒐𝒕 𝑬𝒋𝒃𝒂𝒓𝒊༅
𝗣𝗮𝗿𝘁:25 𝗙𝗮𝘀𝗹:1 آﻭﺍ🩰 نیم ساعت گذشت و حامی به بخش منتقل شد رفتم داخل اتاقش در زدم و وارد شدم وق
𝗣𝗮𝗿𝘁:26
𝗙𝗮𝘀𝗹:1
حامی:بهتره اینجوری به هم نگاه نکنیم
جانا:خودت شروع کردی
اوا:واقعا الان میخواین دعوا کنین؟
جانا:حامی کرم داره🗿
حامی:هوففف جانا برو بیرون اعصابم رو خورد کردی
جانا:دلت میاد منو بیرون کنی؟🥺
حامی:باشه بمون...فقط صدا نده اوکی؟!
جانا:چشم داداش غر غرو.....
حامی:اوا من تورو خیلی خسته کردم تو برو خونه بعدا همو میبینیم؟باشه
اوا:نه حامی نمیشه من فقط میرم خونه لباسامو عوض کنم بیام این خوبه
حامی:باشه قربونت برم مواظب باشیا باشه!
اوا:باشه مواظبم.....
آﻭﺍ🩰
از بیمارستان اومدم بیرون و رفتم سمت خونه
خیلی ذوق داشتم یعنی این عشق دو طرفه اسسس
وقتی رسیدم پیاده شدم...
رفتم بالا که دیدم در خونه بازه...
اول ترسیدم و خواستم برگردم که نظرگ عوض شد و برنگشتم و رفتم داخل...
خونه به هم ریخته بود
رفتم داخل اتاقم...
یه مردی داشت یه چیزی روی برگه مینوشت...
نگاهشو داد به من....
اونن......از اول اون بوده و من نمیدونستم!
همینجوری خوشکم زده بود که حمله ور شد بهم....
یه دستمالی رو روی دهنم قرار داد ....
و سیاهی مطلق.........
𝗧𝗼 𝗕𝗲 𝗖𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱
𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑺𝒖𝒌𝒐𝒕 𝑬𝒋𝒃𝒂𝒓𝒊༅
𝗣𝗮𝗿𝘁:26 𝗙𝗮𝘀𝗹:1 حامی:بهتره اینجوری به هم نگاه نکنیم جانا:خودت شروع کردی اوا:واقعا الان میخواین
پارت جدید تقدیم نگاهتون˖ֶָ֢ ׅ ֹ ៸៸ׅ
شنوای نظرات شما هستم˖ֶָ֢ ׅ ֹ ៸៸ׅ
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_8n95alx&btn=میشنوم