eitaa logo
𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑺𝒖𝒌𝒐𝒕 𝑬𝒋𝒃𝒂𝒓𝒊༅
390 دنبال‌کننده
446 عکس
29 ویدیو
2 فایل
سکوت اجباری🕯. سکوت کرد،نه برای خودش،برای کسی که عاشقش بود!✨️ لب هامون رو دوختن به سکوت..اما نگاهمون پر از صدا بود:) <داستانی از جنس عشق،درد، و راز هایی که نباید فاش بشن> *کاملا خیالی* | 📝𝟬𝟵𝟭 | "عضو جمعیت نویسندگان📖" | Pv: @pv_zeynabe
مشاهده در ایتا
دانلود
قسمتی از یزیدی بنده در پارت های اینده💁🏻‍♀
آمار ۵۰۰ تایی جشن داریممم🥹 ۴۰۰✈️۵۰۰
𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑺𝒖𝒌𝒐𝒕 𝑬𝒋𝒃𝒂𝒓𝒊༅
𝗣𝗮𝗿𝘁:24 𝗙𝗮𝘀𝗹:1 دکتر:نترسید نجاتش میدیم شما باید منتظر باشین. .. آﻭﺍ🩰 چند ساعت شده که صورتشو
𝗣𝗮𝗿𝘁:25 𝗙𝗮𝘀𝗹:1 آﻭﺍ🩰 نیم ساعت گذشت و حامی به بخش منتقل شد رفتم داخل اتاقش در زدم و وارد شدم وقتی رفتم با لبخندی ملایم نگاهم کرد رفتم و کنارش نشستم.. اوا:خوبی؟ حامی:اوم... اوا:عامم...حرفامو شنیدی؟ حامی:اره شنیدم.. اوا:اون حرفت...حرف اخریت؟که گفتی.... حامی:گفتم دوست دارم... اوا:راست میگی؟. حامی:چرا دروغ بگم بهت؟ اوا:ی‌یعنی... حامی:یعنی دوست دارم! اوا:ویییی خداااااا(محکم بغ.لش کردم) حامی:اخ.....باشه قربونت برم اروم باش(با خنده) اوا:اوخ ببخشید دردت اومد معذرت میخوام حامی:نه بابا اشکال نداره.... آﻭﺍ🩰 بعد حرف حامی در با ضرب باز شد.... اون....اون....... جانا:داداش خوبی قربونت برم حامی:اره عزیزم...تو چطور با خبر شدی جانا:بهم زنگ زدن حامی:اهان جانا:اشنا نشدیم جانا هستم خواهر حامی اوا:خوشبختم منم اوا هستم... جانا:خوشبختم....خب فعک کنم باید عروسیمون رو با دوماد تنها بزاریم حامی:جانااااااا جانا:کوفت دادا🗿 حامی:🗿🗿🗿🗿 اوا:🗿🗿🗿🗿🗿🗿🗿🗿🗿 𝗧𝗼 𝗕𝗲 𝗖𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱
𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑺𝒖𝒌𝒐𝒕 𝑬𝒋𝒃𝒂𝒓𝒊༅
𝗣𝗮𝗿𝘁:25 𝗙𝗮𝘀𝗹:1 آﻭﺍ🩰 نیم ساعت گذشت و حامی به بخش منتقل شد رفتم داخل اتاقش در زدم و وارد شدم وق
𝗣𝗮𝗿𝘁:26 𝗙𝗮𝘀𝗹:1 حامی:بهتره اینجوری به هم نگاه نکنیم جانا:خودت شروع کردی اوا:واقعا الان میخواین دعوا کنین؟ جانا:حامی کرم داره🗿 حامی:هوففف جانا برو بیرون اعصابم رو خورد کردی جانا:دلت میاد منو بیرون کنی؟🥺 حامی:باشه بمون...فقط صدا نده اوکی؟! جانا:چشم داداش غر غرو..... حامی:اوا من تورو خیلی خسته کردم تو برو خونه بعدا همو میبینیم؟باشه اوا:نه حامی نمیشه من فقط میرم خونه لباسامو عوض کنم بیام این خوبه حامی:باشه قربونت برم مواظب باشیا باشه! اوا:باشه مواظبم..... آﻭﺍ🩰 از بیمارستان اومدم بیرون و رفتم سمت خونه خیلی ذوق داشتم یعنی این عشق دو طرفه اسسس وقتی رسیدم پیاده شدم... رفتم بالا که دیدم در خونه بازه... اول ترسیدم و خواستم برگردم که نظرگ عوض شد و برنگشتم و رفتم داخل... خونه به هم ریخته بود رفتم داخل اتاقم... یه مردی داشت یه چیزی روی برگه می‌نوشت... نگاهشو داد به من.... اونن......از اول اون بوده و من نمیدونستم! همینجوری خوشکم زده بود که حمله ور شد بهم.... یه دستمالی رو روی دهنم قرار داد .... و سیاهی مطلق......... 𝗧𝗼 𝗕𝗲 𝗖𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱