𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑺𝒖𝒌𝒐𝒕 𝑬𝒋𝒃𝒂𝒓𝒊༅
𝗣𝗮𝗿𝘁:27 𝗙𝗮𝘀𝗹:1 حـامـیـ🖇 چند ساعت گذشته بود و خبری از اوا نشده بود... دکتر گفت میتونی بری وسایلم
𝗣𝗮𝗿𝘁:28
𝗙𝗮𝘀𝗹:1
اوا:ححامی من خوبم...فقط....دیگه به من زنگ نزن باشه من تورو دوست ندارم...نمیخوام باهات باشم فهمیدی مامانم هم به خاطر تو مرد دیگه بهم زنگ نزن....(با گریه)
حامی:ببین میدونم داره تحدیدت میکنه به حرفاش گوش....
اوا:(حرفشو قطع کردم)حامی چی میگی چه تحدیدی دیگه بهم زنگ نزن تو برای من مردی(با داد)
حامی:اما اوا...
اوا:اوا نداره میخواستم بهت اینو بگم که کاشکی نمیگفتم اصلا دیگه زنگم نزن خدافظ....
{پرش زمانی به دو ساعت قبل}
آﻭﺍ🩰
چشامو باز کردم...
یه جایی که خراب بود کلا بودم..
یه مرد هم جلوم..
عو...ضی..
از اول بهت شک کرده بودم..
تو مث برادر حامی بودی
چجوری میتونه بهش خیانت کنه.....
اوا:عو...ضی تو مث برادر حامی بودی چجوری تونستی همچنین کاری با حامی بکنی ها!(داد)
امیر:ببین خانوم کوچولو اگه تو امروز نمیومدی خونه نقشه من خراب نمیشد تو خرابش کردی!
اوا:چه خوب که خربش کردم مثلا میخوای چی کار کنی هان؟(داد)
امیر:ببند اون دهنت..و تا یه جوری...(داد)
اوا:(حرفشو قطع کردم)تا یجوری بزنی؟جرئت داری بزن(داد)
امیر:(دستمو اوردم بالا و یکی محکم طدم تو دهنش)بیا زدم دیدی!(داد)
اوا:کث..افت حامی پیدات میکنه منتظر باش...
𝗧𝗼 𝗕𝗲 𝗖𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱
𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑺𝒖𝒌𝒐𝒕 𝑬𝒋𝒃𝒂𝒓𝒊༅
𝗣𝗮𝗿𝘁:28 𝗙𝗮𝘀𝗹:1 اوا:ححامی من خوبم...فقط....دیگه به من زنگ نزن باشه من تورو دوست ندارم...نمیخوا
پارت جدید تقدیم نگاهتون˖ֶָ֢ ׅ ֹ ៸៸ׅ
شنوای نظرات شما هستم˖ֶָ֢ ׅ ֹ ៸៸ׅ
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_8n95alx&btn=میشنوم
گپمون ببینمتون؟💁🏻♀˖ֶָ֢ ׅ ֹ ៸៸ׅ
نیاز دارم به چند تا خوشگل🌚˖ֶָ֢ ׅ ֹ ៸៸ׅ
https://eitaa.com/joinchat/3454862793C4fe37c077c
𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑺𝒖𝒌𝒐𝒕 𝑬𝒋𝒃𝒂𝒓𝒊༅
𝗣𝗮𝗿𝘁:28 𝗙𝗮𝘀𝗹:1 اوا:ححامی من خوبم...فقط....دیگه به من زنگ نزن باشه من تورو دوست ندارم...نمیخوا
𝗣𝗮𝗿𝘁:29
𝗙𝗮𝘀𝗹:1
امیر:تو که نمیخوای حامی چیزیش بشه؟
او:تو هیچ غل...طی نمیتونی بکنی امیر!
امیر:اهان پس این چیه؟!(گوشی رو گرفتم سمتش)...
آﻭﺍ🩰
گوشی رو اورد جلوی صورتم....
با یکی تماس تصویری گرفته بود...
اون...اون حامی بود...
یارو تفنگ رو از دور گرفته بود سمتش...
عو...ضی
اوا:کاریش نداشته باش!
امیر:خب اگه کاریش نداشته باشم باید زنگش بزنم با یه شماره ناشناس تو هم این ها رو میگی(گفتن چیز هایی که باید بگه)
اوا:نه....من عاشقشم بفهم!
امیر:ببین عشق زیاد چیز جالبی نیست!اما اگه حامی بمیره چی؟دوست داری بمیره؟
اوا:بباشه میگم میگم
امیر:افرین دختر خوب....
{پایان پرش زمانی}
آﻭﺍ🩰
مجبور بودم...
اگر این کار رو نمیکردم حامی رو میکشت..
عزیز ترین کسم....
حـامـیـ🖇
با تو چی کار میکنن دختر....
کامپیوتر رو روشن کردم و فیلم های امروز دوربین خیابون خونه اوا رو دیدم...اهان اینجا....اینجا اوا بغ.ل یه مرده...انگار بیهوشه...مرده ماسک زده..
گند بزنم به شانسم اه..پلاک ماشین اره......
حامی:این امیر کو؟
امین:نمیدونم قربان گفت کار دارم رفت...
حامی:این امیر رو پِیِش رو ببین چی کار میکنه خیلی رو مخه این چند روز
امین:چشم قربان...
حامی:اهان...رد این پلاک توی فیلم رو بگیر خیلی سریع کمتر از یه ساعت دیگه میخوام بفهمم این ماشین کجا رفته فهمیدی!
امین:بله قربان...چشم
حامی:دمت گرم
آﻭﺍ🩰
امیر رفت منم روی یه صندلی مکنده بودم...
همینجوری اشک میریختم اخه من تازه بهش گفته بودم عا...شقشم چرا اینج ری باید بشه؟
کاش نمیرفتم توی خونه...
کاش..
کاش..
ولی کاش دیگه فایده نداره...
حامی تورو خدا پیدام کن....
{نیم ساعت بعد}
حـامـیـ🖇
توی اتاق نشسته بودم و منتظر بودم یکی بیاد بگه پیداش کردیم...که در باز شد...
امین:قربان
حامی:بیا چی شد
امین:ما رد پلاک رو زدیم.....
𝗧𝗼 𝗕𝗲 𝗖𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱
𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑺𝒖𝒌𝒐𝒕 𝑬𝒋𝒃𝒂𝒓𝒊༅
𝗣𝗮𝗿𝘁:29 𝗙𝗮𝘀𝗹:1 امیر:تو که نمیخوای حامی چیزیش بشه؟ او:تو هیچ غل...طی نمیتونی بکنی امیر! امیر:اه
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_8n95alx&btn=میشنوم
پارت دادم نظر بدید💞˖ֶָ֢ ׅ ֹ ៸៸ׅ
کویر؟پایان💁🏻♀˖ֶָ֢ ׅ ֹ ៸៸ׅ