eitaa logo
𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑺𝒖𝒌𝒐𝒕 𝑬𝒋𝒃𝒂𝒓𝒊༅
389 دنبال‌کننده
446 عکس
29 ویدیو
2 فایل
سکوت اجباری🕯. سکوت کرد،نه برای خودش،برای کسی که عاشقش بود!✨️ لب هامون رو دوختن به سکوت..اما نگاهمون پر از صدا بود:) <داستانی از جنس عشق،درد، و راز هایی که نباید فاش بشن> *کاملا خیالی* | 📝𝟬𝟵𝟭 | "عضو جمعیت نویسندگان📖" | Pv: @pv_zeynabe
مشاهده در ایتا
دانلود
ینی ادامش چیمیشه . 🤷🏻‍♀
𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑺𝒖𝒌𝒐𝒕 𝑬𝒋𝒃𝒂𝒓𝒊༅
𝗣𝗮𝗿𝘁:29 𝗙𝗮𝘀𝗹:1 امیر:تو که نمیخوای حامی چیزیش بشه؟ او:تو هیچ غل...طی نمیتونی بکنی امیر! امیر:اه
𝗣𝗮𝗿𝘁:30 𝗙𝗮𝘀𝗹:1 حامی:خب!؟ امین:قربان...ماشین افتاده توی دره... حامی:فهمیده پیداش میکنیم... امین:بله...حالا باید چی کار کنیم؟ حامی:این شماره که مینویسم رو ردش رو بزن ببینم کجاس باشه! امین:چشم قربان حامی:میتونی بری آﻭﺍ🩰 چشام به زور باز بودن.. میخواستم داد بزنم ولی نایی نداشتم.. با صدای باز شدن در به خودم اومدم.. خود عوض...یش بود... امیر:خب خانوم کوچولو خوبی؟ اوا:ولم کن بزار برم حامی پیدات کنه خیلی بد میشه ها! امیر:اهان که بد میشع! اوا:اره بد میشه! امیر:اون دهنتو ببند تا یه بلایی سرت نیوردم اوا:هر گو..هی میخوای بخور عو...ضی امیر:خودت خواستی! امـیـر🤍 رفتم سمتش و شروع کردم به زدنش.. انقدر زدمش که از دهنش خو..ن میومد.. خنده ای زدم و رفتم بیرون.. آﻭﺍ🩰 مرت.یکه عو...ضی....دست رو به من بلند میکنه.... چشام شروع کرد به سیاهی رفتم و سیاهی مطلق..... چند ساعت بعد✨ امـیـر🤍 رفتم و دست و صورتمو شستم بعدش رفتم داخل کارخونه.. یه گوشه افتاده بود... بیهوش شده بود! نه نه تو باید زنده بمونی باید تاوان بدی!.... به خاطر... به خاطر تو من توی این وضعیتم... الان نمیشه بردش بیمارستان... اهاننن دوستم مجید دکتره بهش زنگ میزنم..... {مکالمه مجید و امیر} امیر:سلام داش خوبی؟ مجید:سلام مرسی تو خوبی کار داشتی؟ امیر:اره داش....بیا به این ادرس یا مشکلیه! مجید:دوباره چی کار کردی امیر هان امیر:مجید جان مادرت گیر نده بیا خودت ببین..... 𝗧𝗼 𝗕𝗲 𝗖𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱
𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑺𝒖𝒌𝒐𝒕 𝑬𝒋𝒃𝒂𝒓𝒊༅
𝗣𝗮𝗿𝘁:30 𝗙𝗮𝘀𝗹:1 حامی:خب!؟ امین:قربان...ماشین افتاده توی دره... حامی:فهمیده پیداش میکنیم... امین:ب
𝗣𝗮𝗿𝘁:31 𝗙𝗮𝘀𝗹:1 مجید:هوففف باشه باشه... امیر:دمت گرم...خدافظ {پایان مکالمه مجید و امیر} امـیـر🤍 رفتم داخل دیدم هنوز همونجوری افتاد.. هم میترسیدم همون نمیدونستم چی کار کنم.. خوبه ماشین رو انداختم توی دره که کسی پیدا نکنه صدرصد اگر ماشین اینجا بود هزار باره اومده بودن و ما رو پیدا کرده بودم.. با صدای ماشینی که اومد به خودم اومدم و رفتم بیرون.. مجید بود... مجید:امیر...داداش چرا رنگت پریده! امیر:بیا خودت ببین...(رفتیم داخل) محید:چی کار کردی امیرر امیر:مجید جان جدت غر نزن فقط یه کار کن به هوش بیاد... مجید:باید یه سرم بهش تزریق کنم.. امیر:هر کار میخوای بکن... آﻭﺍ🩰 چشامو اروم اروم باز شد با دیدن صورت یه مردی جلوم جدمو کشیدم عقب.. مرده رفت عقب و امیر رو برد بیرون... من چن شده... اییییییی کل بدنم درد میکنه... بی پدر مث س.گ میزنه الاغو... توی فکر بودم که با دیدن سایه ای که روی زمین افتاده بود به خودم اومدم... 𝗧𝗼 𝗕𝗲 𝗖𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱
مجید رضوانی. سن:28 شغل:دکتر رفیق امیر
هر روز که به شب می‌رسد˖ֶָ֢ ׅ ֹ ៸៸ׅ یعنی تمام دغدغه‌ها را به دستِ مهتاب بسپار˖ֶָ֢ ׅ ֹ ៸៸ׅ آرام بگیر تا فردا، برایِ همان˖ֶָ֢ ׅ ֹ ៸៸ׅ «ادامه‌ دادن» و «دوست داشتن»ها، دوباره متولد شوی˖ֶָ֢ ׅ ֹ ៸៸ׅ شبتون بخیر🌚🤍˖ֶָ֢ ׅ ֹ ៸៸ׅ
آوامون✨˖ֶָ֢ ׅ ֹ ៸៸ׅ
برنامه ریزی پارت ها: از شنبه تا پنجشنبه پارت داریم✨˖ֶָ֢ ׅ ֹ ៸៸ׅ تایم پارت گذاری: روزی 2 پارت داریم که ساهت 7 شب گذاشته میشه💘˖ֶָ֢ ׅ ֹ ៸៸ׅ *اگر ناشناس کوی نباشه یه پارت دیگه هم داریم* ˖ֶָ֢ ׅ ֹ ៸៸ׅ˖ֶָ֢ ׅ ֹ ៸៸ׅ˖ֶָ֢ ׅ ֹ ៸៸ׅ˖ֶָ֢ ׅ ֹ ៸៸ׅ˖ֶָ֢ ׅ ֹ ៸៸ׅ˖ֶָ֢ ׅ ֹ ៸៸ׅ˖ֶָ֢ ׅ ֹ ៸៸ׅ˖ֶָ֢ ׅ ֹ ៸៸ׅ˖ֶָ֢ ׅ ֹ
هر روز که به شب می‌رسد˖ֶָ֢ ׅ ֹ ៸៸ׅ یعنی تمام دغدغه‌ها را به دستِ مهتاب بسپار˖ֶָ֢ ׅ ֹ ៸៸ׅ آرام بگیر تا فردا، برایِ همان˖ֶָ֢ ׅ ֹ ៸៸ׅ «ادامه‌ دادن» و «دوست داشتن»ها، دوباره متولد شوی˖ֶָ֢ ׅ ֹ ៸៸ׅ شبتون بخیر🌚🤍˖ֶָ֢ ׅ ֹ ៸៸ׅ