eitaa logo
نفوررر𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑺𝒖𝒌𝒐𝒕 𝑬𝒋𝒃𝒂𝒓𝒊༅
389 دنبال‌کننده
446 عکس
29 ویدیو
2 فایل
سکوت اجباری🕯. سکوت کرد،نه برای خودش،برای کسی که عاشقش بود!✨️ لب هامون رو دوختن به سکوت..اما نگاهمون پر از صدا بود:) <داستانی از جنس عشق،درد، و راز هایی که نباید فاش بشن> *کاملا خیالی* | 📝𝟬𝟵𝟭 | "عضو جمعیت نویسندگان📖" | Pv: @pv_zeynabe
مشاهده در ایتا
دانلود
سلامم سماعم اد نظر دهی 🎀 15 سالمه🙂
سلام سلامم👋🏻 اد نظر دهی هستم🙌🏻 اسمم: محدثه س🎀 5روز دیگه میشه 12سالم ✨🤍
نفوررر𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑺𝒖𝒌𝒐𝒕 𝑬𝒋𝒃𝒂𝒓𝒊༅
𝗣𝗮𝗿𝘁:31 𝗙𝗮𝘀𝗹:1 مجید:هوففف باشه باشه... امیر:دمت گرم...خدافظ {پایان مکالمه مجید و امیر}
𝗣𝗮𝗿𝘁:32 𝗙𝗮𝘀𝗹:1 امیر:خوبی؟... اوا:نه برو گم.شو اونور...منو ول کن خواهش میکنم.. امیر:ببین نمیتونم...اگه ولت کنم خودت بد میبینی... اوا:ولی تو هم بد میبینی ها امیر:حالا ببینم کی بد میبینه.... حـامـیـ🖇 کلافه سرم و بین دستام قرار دادم.. نمیدونم چرا این امیر غیبش زده... با صدای باز شدن در نگاهم رفت روی در... امین:قربان... حامی:بیا بیا آدرس رو پیدا کردی؟ امین:یه کارخونه متروکه بیرون از شهره که کمتر کسی اونجا میره مال یه پیر مرد بوده که ورشکسته شده و الان هم دست یه پسر جوون هست.. حامی:سریع نیرو ها رو جمع کن بریم ببین سریع... امین:چشم قربان.... 𝗧𝗼 𝗕𝗲 𝗖𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱
نفوررر𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑺𝒖𝒌𝒐𝒕 𝑬𝒋𝒃𝒂𝒓𝒊༅
𝗣𝗮𝗿𝘁:32 𝗙𝗮𝘀𝗹:1 امیر:خوبی؟... اوا:نه برو گم.شو اونور...منو ول کن خواهش میکنم.. امیر:ببین نمیتون
𝗣𝗮𝗿𝘁:33 𝗙𝗮𝘀𝗹:1 حـامـیـ🖇 نیرو ها رو جمع کردیم و رفتیم سمت کارخونه.. فقط میخوام بفهمم اون مرتیکه کیه.. دستم بهش برسه.. با دستای خودم میشکمش با دستای خودم.... داشتیم نزدیک میشدیم.. با هر دقیقه که می‌گذشت انگار یه تیکه از دنیام کم میشد.... امـیـر🤍 یه گوشه نشسته بودم که دیدم داره صدای ماشینی نزدیک میشه.. سرم رو کمی بیرون کردم و دیدم از دور داره چند تا ماشین پلیس میاد.. سریع رفتم سمت اوا... اوا:دیدی اومدننن(داد) امیر:ببنددد(دهنشو با یه دستمال بستم)ببین به کسی بگی من بودم نه تنها حامی خودت هم میکشم حالا ببین... 𝗧𝗼 𝗕𝗲 𝗖𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱
نفوررر𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑺𝒖𝒌𝒐𝒕 𝑬𝒋𝒃𝒂𝒓𝒊༅
𝗣𝗮𝗿𝘁:33 𝗙𝗮𝘀𝗹:1 حـامـیـ🖇 نیرو ها رو جمع کردیم و رفتیم سمت کارخونه.. فقط میخوام بفهمم اون مرتیکه
𝗣𝗮𝗿𝘁:34 𝗙𝗮𝘀𝗹:1 امـیـر🤍 سریع از در پشتی رفتم بیرون.. ماسک هم گذاشتم.. خیلی تند میدویدم.... حـامـیـ🖇 رسیدیم و پیاده شدیم.. همه پخش شدن و من رفتم داخل کارخونه.. دیدم آوا رو روی یه صندلی بستن و دهنش بسه اس... با دیدن من اشک توی چشاش جمع شد.. سریع رفتم سمتش و دست و پاهاش باز کردم.. بعد هم دستمالی که روی دهنش بود رو برداشتم... محکم بغ.لش کردم... انگار دنیا بو بهم داده بودن.... آﻭﺍ🩰 همینجوری داشتم دست و پا میزدم که در باز شد... حامی بود.. با دیدنش اشک توی چشام پر شد.. با دیدن دوباره اش.. با دیدن اینکه زنده‌اس.. انگار...انگار همه چی رو فراموش کردم.. فقط میخواستم همینجوری توی بغ.لم بمونه... همین... 𝗧𝗼 𝗕𝗲 𝗖𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱