eitaa logo
نفوررر𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑺𝒖𝒌𝒐𝒕 𝑬𝒋𝒃𝒂𝒓𝒊༅
387 دنبال‌کننده
446 عکس
29 ویدیو
2 فایل
سکوت اجباری🕯. سکوت کرد،نه برای خودش،برای کسی که عاشقش بود!✨️ لب هامون رو دوختن به سکوت..اما نگاهمون پر از صدا بود:) <داستانی از جنس عشق،درد، و راز هایی که نباید فاش بشن> *کاملا خیالی* | 📝𝟬𝟵𝟭 | "عضو جمعیت نویسندگان📖" | Pv: @pv_zeynabe
مشاهده در ایتا
دانلود
نفوررر𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑺𝒖𝒌𝒐𝒕 𝑬𝒋𝒃𝒂𝒓𝒊༅
𝗣𝗮𝗿𝘁:34 𝗙𝗮𝘀𝗹:1 امـیـر🤍 سریع از در پشتی رفتم بیرون.. ماسک هم گذاشتم.. خیلی تند میدویدم....
𝗣𝗮𝗿𝘁:35 𝗙𝗮𝘀𝗹:1 حامی:خوبی قربونت برم؟... اوا:من...منو از اینجا ببر خواهش میکنم.. حامی:بیا بریم قربونت برم.... حـامـیـ🖇 اوا رو توی بغ.لم گرفتم و رفتم بیرون. گذاشتمش توی ماشین.. و خودم جلو نشستم.. رفتم سمت بیمارستان به خاطر زخم های روی بدنش... وقتی رسیدیم با پرستار رفت توی اتاق منم بیرون منتظر بودم.. نمیدونم چجوری توی چند روز انقدر بهش وابسته شدم.. البته از همون روز اول.. از اون روز اول که دیدمش.. چشاش یه برق خاصی داشت.. انگار هیچی مثل چشاش برام ارامش بخش نبود.. سرمو اوردم بالا و بعد از چند ثانیه اومد بیرون... حامی:خوبی؟ اوا:اره حامی:بریم حـامـیـ🖇 هم ازش ناراحت بودم هم نمیتونستم باهاش بد حرف بزنم.. توی ماشین سکوت حکم فرما بود.. که اوا اون سکوت رو شکست.. اوا:حامی... حامی:جانم؟ اوا:ببخشید.. حامی:برای چی؟ اوا:ببخشید که اونجوری پشت تلفن گفتم اون من و با جون تو تحدید کرد حامی:فک میکنی اگه نمیفهمیدم داره تحدیدت میکنه پیدات میکردم؟ اوا:نه.. حامی:خب دیگه.راستی...اون کی بود بگو اوا:ماسک داشت ندیدم.. حـامـیـ🖇 با اینکه میدونستم دیده یارو ماشین رو کنار زدم و برگشتم سمتش و زل زدم تو چشاش.... 𝗧𝗼 𝗕𝗲 𝗖𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱
تروخدا بیشتر پارت بده . ببخشید خوشگلم من چند روزه اصلا نتونستم تایپ کنم.. ناشناس پر شه بیشترم میدم..
نفوررر𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑺𝒖𝒌𝒐𝒕 𝑬𝒋𝒃𝒂𝒓𝒊༅
𝗣𝗮𝗿𝘁:35 𝗙𝗮𝘀𝗹:1 حامی:خوبی قربونت برم؟... اوا:من...منو از اینجا ببر خواهش میکنم.. حامی:بیا بریم
𝗣𝗮𝗿𝘁:36 𝗙𝗮𝘀𝗹:1 حامی:اوا چرا داری به من دروغ میگی ها! اوا:حامی تورو خدا ول کن حامی:اوا بگو تا یه کاری دست خودم ندادم اوا:حامی چرا اینجوری میکنی تو! حامی:اوا گفتم بگو... اوا:حامی نمیگم...میرسونی منو خونه یا خودم برم؟ حامی:باشه باشه.... آﻭﺍ🩰 بغض گلمو گرفته بود.. میدونستم اگه بگم یه کاری میکنه.. رسیدیم خونه.. بدون هیچ حرفی از ماشین پیاده شدم و رفتم داخل خونه.. نفس نفس میزدم.. انگار نفس کشیدن برام سخت بود.. باید به حامی میگفتم... گوشیمو برداشتم حامی رو گرفتم.. بعد از چند تا بوق جواب داد.. حامی:بله؟ اوا:حامی...بهت میگم..بیا خونه .. حامی:دارم میام.. آﻭﺍ🩰 تلفن رو قطع کردم.. هر چقدر بیشتر می‌گذشت نفس تنگیم بیشتر میشد.. رفتم سمت آشپزخونه تا یه لیوان اب بخورم.. لیوان رو برداشتم اب ریختم داخلش.. خواستم بخورم که یکی از پشت گردنم رو گرفت.. لیوان از دستم ول شد افتاد زمین.. پودر شد.. با صداش..... امیر:مگه نگفتم نباید بهش بگی دختر!؟ اوا:برو مرتیکه ولم کن امیر:عمرا ولت کنم بیا ببینم.... آﻭﺍ🩰 با کلی تلاش برای اینکه از دستش در بیام... بی فایده بود... محکم گردنم رو گرفته بود.. بردم سمت تراس... میخواست منو بکشه... تفنگش رو در اورد... سرم رو اوردم بالا و دیدم حامی داره با سرعت میاد سمتمون‌.... کمی باهامون فاصله داشت که امیر تفنگ رو گذاشت روی سرم.. و.... امیر:حامی یه قدم دیگه بیای جلو اوا میمیره.. حامی:مرتیکه تو مث برادر من بودی چطور تونستی این کار رو کنی هااا! اوا:حامی تورو خدا.. حامی:نترس نجاتت میدم.. امیر:اگه بخوای کاری کنی میکشمش(داد) حامی:فک میکنی میزارم!(داد) اوا:من....ح‌حالم بده.... آﻭﺍ🩰 سعی کردم تفنگ رو از دست امیر بگیرم‌. باهاش درگیر شدم... حامی هم بین ما دو تا بود.. با فشاری که امیر به کمرم اورد... باعث شد از تراس بیوفتم پایین.... و سیاهی مطلق.... 𝗧𝗼 𝗕𝗲 𝗖𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱