سلاممم چطورییی
بنظر من ژانر رمان بعدی عاشقانه و جنایی باشه خیلی خفن میشه
مرسی که نظرمونو پرسیدییی💘🤍
.
سلامممم مرسیییی💘
مرسی از نظرت💗
قربونت💘💘💘
هیجانی و جنایی و عاشقانه ولی زیاد ترسناک نباشه چون میترسم
.
مرسی از نظرتتت💘💘
نفوررر𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑺𝒖𝒌𝒐𝒕 𝑬𝒋𝒃𝒂𝒓𝒊༅
𝗣𝗮𝗿𝘁:43 𝗙𝗮𝘀𝗹:1 آﻭﺍ🩰 فیلمه تموم شد ..... آوا:اه اه چندشششش اقققققق حالم بد شد این چیه میبین
𝗣𝗮𝗿𝘁:44
𝗙𝗮𝘀𝗹:1
آﻭﺍ🩰
استرس داشتم..
خیلی هم استرس داشتم..
وقتی تو جاده بودیم..
به یه چیزی که نفهمیده بودم جانا اشاره کرد....
جانا:آواااااااااا
آوا:چیههههه
جانا:این ادرس فرودگاهههه هااا
آوا:عهه چرا نفهمیدم🗿
جانا:چون نفهمی خوشگلم🗿
آوا:الان وقت مسخره بازی نیست تند تر برو
جانا:اوکیه
جـانـا❣
با اخرین سرعت داشتیم میرفتیم.نگران اوا بودم.به داداشم هم هیچی نگفته بودم.اگه بیاد خونه ببینه نیستیم قشنگ ما رو میکشه🤓
آﻭﺍ🩰
از استرس شروع کردم پوست لبمو کندن.
نمیدونستم این استرس این نگرانی چیه
از یه طرف هم انگار یه اتفاق خوب قرار بیوفته
امید وارم که حس دوم درست باشه
چون واقعا حوصله یه اتفاق بد دیگه رو ندارم واقعا.....
{نیم ساعت بعد}
آﻭﺍ🩰
رسیدیم.
پیاده شدم و اطرافم رو نگاه کردم..
هیچ کس نبود..
هیچ هواپیماای هم نبودی..
یه مردی که از دور صورتش معلوم نبود.
با یه چمدون توی دستش....
رفتیم نزیک تر....
𝗧𝗼 𝗕𝗲 𝗖𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱
نفوررر𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑺𝒖𝒌𝒐𝒕 𝑬𝒋𝒃𝒂𝒓𝒊༅
𝗣𝗮𝗿𝘁:44 𝗙𝗮𝘀𝗹:1 آﻭﺍ🩰 استرس داشتم.. خیلی هم استرس داشتم.. وقتی تو جاده بودیم.. به یه چیزی که نفه
پارت جدید تقدیم نگاهتون💘˖ֶָ֢ ׅ ֹ ៸៸ׅ
شنوای نظرات شما هستم✨˖ֶָ֢ ׅ ֹ ៸៸ׅ
اگر ناشناس پر شه پارت میدم🙌🏻˖ֶָ֢ ׅ ֹ
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_8n95alx&btn=میشنوم
نفوررر𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑺𝒖𝒌𝒐𝒕 𝑬𝒋𝒃𝒂𝒓𝒊༅
𝗣𝗮𝗿𝘁:44 𝗙𝗮𝘀𝗹:1 آﻭﺍ🩰 استرس داشتم.. خیلی هم استرس داشتم.. وقتی تو جاده بودیم.. به یه چیزی که نفه
اهممم😕
امیدوارم اتفاق بدی نیوفته😭
نفوررر𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑺𝒖𝒌𝒐𝒕 𝑬𝒋𝒃𝒂𝒓𝒊༅
𝗣𝗮𝗿𝘁:44 𝗙𝗮𝘀𝗹:1 آﻭﺍ🩰 استرس داشتم.. خیلی هم استرس داشتم.. وقتی تو جاده بودیم.. به یه چیزی که نفه
𝗣𝗮𝗿𝘁:45
𝗙𝗮𝘀𝗹:1
جانا:نکنه اتفاقی بیوفته...نریم؟
آوا:نه جانا میریم.....
آﻭﺍ🩰
رفتیم نزدک تر..
در حدی نزدیک که دیگه فاصله زیادی بینمون نبود..
اره..
اون حس هایی که داشتم..
هیچ کدوم...
پوریا:دخترم...
آوا:تتو اینجا چی کار داری!
پوریا:نمیدونی چقدر دلتنگت شدع بودم دختر خوشگلم(بغ.لش کرد)
آوا:ولم کن!دستت به من نخوره....اون دستت....
پوریا:چ چی میگی دخترم!خوبی؟
آوا:نه خوب نیستم!با رفتنت میدونی چیا شد؟مامان افسرده شد...بعد از چند سال خوب شد....میفهمی چه بلایی سر ما اوردی؟
پوریا:دلم برای مادرتم تنگ شده عشق بابا
آوا:پس برو مزار....شاید با دیدن قبر مامان دلتنگیت کم تر شد...
پوریا:چ چی!چی شده!
اوا:بابا!...دیگه اسم من نباید بیاد رو زبونت..تو با رفتنت آریا رو یه پسر شر و عصبی کردی...مامان رو افسرده و ناراحت کردی...من و....من و بدون کوه و پشت و پناه کردی بابا!...دیگه باهام حرف نزن
پوریا:وایسا آوا(دستشو گرفتم)
آوا:میگم ولم کن(با داد)
𝗧𝗼 𝗕𝗲 𝗖𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱
نفوررر𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑺𝒖𝒌𝒐𝒕 𝑬𝒋𝒃𝒂𝒓𝒊༅
𝗣𝗮𝗿𝘁:45 𝗙𝗮𝘀𝗹:1 جانا:نکنه اتفاقی بیوفته...نریم؟ آوا:نه جانا میریم..... آﻭﺍ🩰 رفتیم نزدک تر.
پوریا مرادی.
سن:59
شغل:شرکت داره.
پدر آریا و آوا