eitaa logo
نفوررر𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑺𝒖𝒌𝒐𝒕 𝑬𝒋𝒃𝒂𝒓𝒊༅
377 دنبال‌کننده
446 عکس
29 ویدیو
2 فایل
سکوت اجباری🕯. سکوت کرد،نه برای خودش،برای کسی که عاشقش بود!✨️ لب هامون رو دوختن به سکوت..اما نگاهمون پر از صدا بود:) <داستانی از جنس عشق،درد، و راز هایی که نباید فاش بشن> *کاملا خیالی* | 📝𝟬𝟵𝟭 | "عضو جمعیت نویسندگان📖" | Pv: @pv_zeynabe
مشاهده در ایتا
دانلود
عادت داری جای حساس تموم کنی!؟؟؟؟؟؟؟؟😫😫😫
نفوررر𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑺𝒖𝒌𝒐𝒕 𝑬𝒋𝒃𝒂𝒓𝒊༅
𝗣𝗮𝗿𝘁:44 𝗙𝗮𝘀𝗹:1 آﻭﺍ🩰 استرس داشتم.. خیلی هم استرس داشتم.. وقتی تو جاده بودیم.. به یه چیزی که نفه
𝗣𝗮𝗿𝘁:45 𝗙𝗮𝘀𝗹:1 جانا:نکنه اتفاقی بیوفته...نریم؟ آوا:نه جانا میریم‌..... آﻭﺍ🩰 رفتیم نزدک تر.. در حدی نزدیک که دیگه فاصله زیادی بینمون نبود.. اره.. اون حس هایی که داشتم.. هیچ کدوم... پوریا:دخترم... آوا:ت‌تو اینجا چی کار داری! پوریا:نمیدونی چقدر دلتنگت شدع بودم دختر خوشگلم(بغ‌.لش کرد) آوا:ولم کن!دستت به من نخوره....اون دستت.... پوریا:چ‌ چی میگی دخترم!خوبی؟ آوا:نه خوب نیستم!با رفتنت میدونی چیا شد؟مامان افسرده شد...بعد از چند سال خوب شد....میفهمی چه بلایی سر ما اوردی؟ پوریا:دلم برای مادرتم تنگ شده عشق بابا آوا:پس برو مزار....شاید با دیدن قبر مامان دلتنگیت کم تر شد... پوریا:چ چی!چی شده! اوا:بابا!...دیگه اسم من نباید بیاد رو زبونت..تو با رفتنت آریا رو یه پسر شر و عصبی کردی...مامان رو افسرده و ناراحت کردی...من و....من و بدون کوه و پشت و پناه کردی بابا!...دیگه باهام حرف نزن پوریا:وایسا آوا(دستشو گرفتم) آوا:میگم ولم کن(با داد) 𝗧𝗼 𝗕𝗲 𝗖𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱