نفوررر𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑺𝒖𝒌𝒐𝒕 𝑬𝒋𝒃𝒂𝒓𝒊༅
𝗣𝗮𝗿𝘁:44 𝗙𝗮𝘀𝗹:1 آﻭﺍ🩰 استرس داشتم.. خیلی هم استرس داشتم.. وقتی تو جاده بودیم.. به یه چیزی که نفه
پارت جدید تقدیم نگاهتون💘˖ֶָ֢ ׅ ֹ ៸៸ׅ
شنوای نظرات شما هستم✨˖ֶָ֢ ׅ ֹ ៸៸ׅ
اگر ناشناس پر شه پارت میدم🙌🏻˖ֶָ֢ ׅ ֹ
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_8n95alx&btn=میشنوم
نفوررر𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑺𝒖𝒌𝒐𝒕 𝑬𝒋𝒃𝒂𝒓𝒊༅
𝗣𝗮𝗿𝘁:44 𝗙𝗮𝘀𝗹:1 آﻭﺍ🩰 استرس داشتم.. خیلی هم استرس داشتم.. وقتی تو جاده بودیم.. به یه چیزی که نفه
اهممم😕
امیدوارم اتفاق بدی نیوفته😭
نفوررر𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑺𝒖𝒌𝒐𝒕 𝑬𝒋𝒃𝒂𝒓𝒊༅
𝗣𝗮𝗿𝘁:44 𝗙𝗮𝘀𝗹:1 آﻭﺍ🩰 استرس داشتم.. خیلی هم استرس داشتم.. وقتی تو جاده بودیم.. به یه چیزی که نفه
𝗣𝗮𝗿𝘁:45
𝗙𝗮𝘀𝗹:1
جانا:نکنه اتفاقی بیوفته...نریم؟
آوا:نه جانا میریم.....
آﻭﺍ🩰
رفتیم نزدک تر..
در حدی نزدیک که دیگه فاصله زیادی بینمون نبود..
اره..
اون حس هایی که داشتم..
هیچ کدوم...
پوریا:دخترم...
آوا:تتو اینجا چی کار داری!
پوریا:نمیدونی چقدر دلتنگت شدع بودم دختر خوشگلم(بغ.لش کرد)
آوا:ولم کن!دستت به من نخوره....اون دستت....
پوریا:چ چی میگی دخترم!خوبی؟
آوا:نه خوب نیستم!با رفتنت میدونی چیا شد؟مامان افسرده شد...بعد از چند سال خوب شد....میفهمی چه بلایی سر ما اوردی؟
پوریا:دلم برای مادرتم تنگ شده عشق بابا
آوا:پس برو مزار....شاید با دیدن قبر مامان دلتنگیت کم تر شد...
پوریا:چ چی!چی شده!
اوا:بابا!...دیگه اسم من نباید بیاد رو زبونت..تو با رفتنت آریا رو یه پسر شر و عصبی کردی...مامان رو افسرده و ناراحت کردی...من و....من و بدون کوه و پشت و پناه کردی بابا!...دیگه باهام حرف نزن
پوریا:وایسا آوا(دستشو گرفتم)
آوا:میگم ولم کن(با داد)
𝗧𝗼 𝗕𝗲 𝗖𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱
نفوررر𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑺𝒖𝒌𝒐𝒕 𝑬𝒋𝒃𝒂𝒓𝒊༅
𝗣𝗮𝗿𝘁:45 𝗙𝗮𝘀𝗹:1 جانا:نکنه اتفاقی بیوفته...نریم؟ آوا:نه جانا میریم..... آﻭﺍ🩰 رفتیم نزدک تر.
پوریا مرادی.
سن:59
شغل:شرکت داره.
پدر آریا و آوا
نفوررر𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑺𝒖𝒌𝒐𝒕 𝑬𝒋𝒃𝒂𝒓𝒊༅
𝗣𝗮𝗿𝘁:45 𝗙𝗮𝘀𝗹:1 جانا:نکنه اتفاقی بیوفته...نریم؟ آوا:نه جانا میریم..... آﻭﺍ🩰 رفتیم نزدک تر.
حدس زده بودم باباشه😔✨
عالیه🛐💘