eitaa logo
•𝗗𝗮𝘀𝘁𝗮𝗻.𝗬𝗲𝗸.𝗦𝗵𝗮𝗯•پایان‌موقت
396 دنبال‌کننده
413 عکس
29 ویدیو
0 فایل
داستان یک شب..🤎. داستان یک شبی که سر آغاز یک داستان طولانی‌ست💫. شما فقط اینجا یه رمان رو نمیخونین! داستان یک زندگی را تجربه میکنین🌝. با ما همراه باشید!☁️. Start:1404/11/22 📝𝟬𝟵𝟭 | "عضو جمعیت نویسندگان📖" | Me؟ @pv_Zeynabe
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از  - اغتـشاشـاتِ‌ متـولـدیـن .
آبان ، با صدای تو سرت تنها نمون .
استایل النی بانو💘 •مربوط به‌ پار32• کپی؟با چنلت خدافظی کن💆🏻‍♀
•𝗗𝗮𝘀𝘁𝗮𝗻.𝗬𝗲𝗸.𝗦𝗵𝗮𝗯•پایان‌موقت
𝗗𝗮𝘀𝘁𝗮𝗻.𝗬𝗲𝗸.𝗦𝗵𝗮𝗯🌝ϑ𐑞 ּ֪ ۟ ִ 𝗣𝗮𝗿𝘁🕯:32 𝗙𝗮𝘀𝗹🧸:1 •نیم ساعت بعد• النی:من حاضرم بریم؟ حامی:مث ماه شدییی😭✨
𝗗𝗮𝘀𝘁𝗮𝗻.𝗬𝗲𝗸.𝗦𝗵𝗮𝗯🌝ϑ𐑞 ּ֪ ۟ ִ 𝗣𝗮𝗿𝘁🕯:33 𝗙𝗮𝘀𝗹🧸:1 النی:نشستیم و همه داشتن حرف میزدن..نمیدونم چرا حس بدی داشتم..که.. حامی:خوبی النی؟ النی:اره خوبم🙂 حامی:مطمئن باشم؟ النی:اره..فقط اون کیه که داره به من اونجوری نگا میکنه؟ حامی:اون گیسوعه،خواهر گلسا و دختر خاله من.. به اون اهمیت نده باشه النی:باشه عشقم.. حامی:فدات شم من✨ •دو ساعت بعد• النی:مهمونی تموم شد و ما هم راه افتادیم سمت خونمون.. حامی:خوش گذشت بهت؟ النی:بد نبود.. حامی:خداروشکر... •موقعیت:خونه• النی:لباسامونو عوض کردیم و نشستیم تو پذیرایی..که گوشی حامی زنگ خورد و رفت تو اتاق..بعد از چند دقیقه اومد پایین.. النی:چیزی شده؟🙂 حامی:نه چطور؟😐 النی:اخه رفتی تو اتاق😑 حامی:نه بابا..فرید بود..گفت که چند روز دیگه کنسرت داریم تهران.. النی:عههه‌خوبههه حامی:شما هم میایااا النی:عااا حامی:🗿🗿🗿 النی:میامم🤣 حامی:افریننن🦦بریم بخوابیم؟ النی:اوم خیلی خوابم میاد.. حامی:منممم صدای گوشی حامی اومد و براش پبامک اومد.. النی:چند دقیقه حامی وایساده بود داشت به یکی پیام میداد بعد از چند دقیقه گوشی رو گذاشت کنار و رفتیم خوابیدیم..یه جوری بودم..از مهمونی از گیسو از تماس حامی و از چت حامی...حامی با کی چت میکرد؟ 𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱🧸ϑ𐑞 ּ֪ ۟ ִ
اد نظر دهی میخوام!✨ϑ𐑞 ּ֪ ۟ ִ فقط برای هر پارت نظر بدید همین🤷🏻‍♀ϑ𐑞 ּ֪ ۟ ִ پیوی،من: @pv_Zeynabe ϑ𐑞 ּ֪ ۟ ִ چنلم: @hamimmoonn ϑ𐑞 ּ֪ ۟ ִ
•𝗗𝗮𝘀𝘁𝗮𝗻.𝗬𝗲𝗸.𝗦𝗵𝗮𝗯•پایان‌موقت
𝗗𝗮𝘀𝘁𝗮𝗻.𝗬𝗲𝗸.𝗦𝗵𝗮𝗯🌝ϑ𐑞 ּ֪ ۟ ִ 𝗣𝗮𝗿𝘁🕯:33 𝗙𝗮𝘀𝗹🧸:1 النی:نشستیم و همه داشتن حرف میزدن..نمیدونم چرا حس بدی داش
𝗗𝗮𝘀𝘁𝗮𝗻.𝗬𝗲𝗸.𝗦𝗵𝗮𝗯🌝ϑ𐑞 ּ֪ ۟ ִ 𝗣𝗮𝗿𝘁🕯:34 𝗙𝗮𝘀𝗹🧸:1 •موقعیت:فردا ظهر• النی:از خواب بیدار شدم..دیدم حامی نیست..رفتم پایین و دیدم حامی پایین هم نیست...رفته بود...اما کجا رفته بود و چرا رفته بود..؟از فکر اومدم بیرون و رفتم خونه رو مرتب کردم و وسایل های جدید که رسیده بودن رو چیندم و یه قهوه برای خودم درست کردم و خوردم..چند ساعت بود که از حامی خبری نبود..زنگش زدم و بعد از چند تا بوق قطع کرد..هم نگران بودم هم عصبی...نفس عمیقی کشیدم و پیام دادم به نورا...قرار گذاشتیم که همو ببینیم توی کافه..رفتم یه لباس قشنگ پوشیدم و یه میکاپ رنگی زدم و رفتم بیرون .. داشتم میرفتم سمت کافه که گوشیم زنگ خورد..حامی بود..مث خودش جوابشو ندادم.. حامی:رفتم یه گل فروشی و برای النی یه دسته گل قشنگ خریدم و رفتم سمت خونه.. وقتی رسیدم دیدم النی نیست زنگش زدم اما جواب نداد..شاید از دستم ناراحت شده که چرا جوابشو ندادم.. ولی نمیتونستم... 𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱🧸ϑ𐑞 ּ֪ ۟ ִ