╭ ╼━╾ ୨ ꕨ ୧ ╼━╾ ╮
│𞥊 . ︨✩ 𝂅 𝂅 ׄ ⎯ㅤִㅤ੭
│ ֶ֢ 𔔁 ۫ ིྀᩘ 𝆺𝅥ㅤ𝆭 ˚ ִ
┊┊ ࣪ 𖠎ꤪ。 𝑚𝑦 𝑚𝑎𝑡ℎ 𝑡𝑒𝑎𝑐ℎ𝑒𝑟🕯️🩰>
╰╯. 𝑝𝑎𝑟𝑡 : ²⁹ ֶָ֢.้⌯
حامی : وای ، وای ، وای
داداشتهههه...
حانا : چ..چی بهش میگی؟؟
حامی : چیبگم؟؟؟ها؟؟
چی بگم ؟؟؟ بگم خواهرت رفته
مهمونی نزدیک بود یه پسره هم..
حانا : کافیه دیگه ، عهههه
حامی: خب بگم چی بهش؟؟
حانا : عامم،بگو گوشیش آنتن
نمیداد ، بعد تو اتفاقی دیدیش
حامی: ماهری ، خیلی ماهری
حانا : داخل چی ؟؟
حامی : دروغ گفتن
حانا : 🙂😶🤪
ـ رینگ رینگ رینگ ـ
زنگِ گوشی دوباره به صدا در اومد
حامی جواب داد..
حامی : الو آراد
آراد : حامی خبری نشد ؟؟
حامی : آره،تو راه دیدمش،الان پیشمه
آراد: چرا گوشیشو جواب نمیداد؟
حامی: میگه آنتن نمیداد
آراد : بزار برسه خونه ، تکلیفشو
معلوم میکنم
حامی : فعلا خدافظ..
آراد: خدافض...
~ اتمام مکالمه ~
هستی:حانا ، فاتحت خوندس
حانا : حلالم کن پس
هستی: هوففففف
ـ
حامی : هستی خانوم آدرسِ
خونتونو بدید برسونمتون
هستی: ما سه تا ک..وچه بالاتر از
شماییم استاد..
حامی: میشه نگی استاد ؟
اینجا دانشگاه نی!😔😂
حانا: عههه،راس میگه
هستی : خب داش حامی خونمون
سه تا ک...وچه بالاتر از خونتونه
بِررررونش بریم😂<لحن ل..اتی>
حامی : دیگه نگفتم پ..رو شو
هستی : چشم😔😂
ــــــ
هستی رو رسوندیم و رفتیم خونه
با دستایی که میلرزید خواستم
زنگ رو بزنم که حامی دستامو گرفت
حامی: آروم باش ، اتفاقی نمیافته
حانا: آ.آرومم
ـ زنگ در رو زدم ، درو باز کردنو رفتیم
داخلِ خونه ـ
• آراد :ـــــ
ꨴޯޯޯޯޯ᰷ެֵֵֵֵֵ᷎᷎᷎᷎᷎᷎᷃᷃᷃᷃᷃᷃ ᷼𑂴 ᰷ ۪ 𑂴ꪴຼִ
ॱ۟ ݂ ‿ຼִꨵ ٜ.
‿᷼ᤳᮢ֑ ݂ https://eitaa.com/hamimsana 𝇁݁֙ܰꨳ ֑᷼‿ᩞ
𝑝𝑎𝑖𝑎𝑛𝑒 𝑝𝑎𝑟𝑡𝑒 : ²⁹ ୧୨
~🕯️🩰>
꒷⏝꒷۰ ֶָ ׁ🕯 ˖˙꒷⏝꒷۰
نفور_ 𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑨𝒗𝒂𝒚𝒆 𝒅𝒆𝒍_
╭ ╼━╾ ୨ ꕨ ୧ ╼━╾ ╮ │𞥊 . ︨✩ 𝂅 𝂅 ׄ ⎯ㅤִㅤ੭ │ ֶ֢ 𔔁 ۫ ིྀ
بِفَرمآیید...
پآرت ²⁹ تَقدیمِنِگآةهآتون𐙚🩰
نفور_ 𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑨𝒗𝒂𝒚𝒆 𝒅𝒆𝒍_
بِفَرمآیید... پآرت ²⁹ تَقدیمِنِگآةهآتون𐙚🩰
ولی بد جایی تموم شد ذهنم درگیر شد 🤣
نفور_ 𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑨𝒗𝒂𝒚𝒆 𝒅𝒆𝒍_
╭ ╼━╾ ୨ ꕨ ୧ ╼━╾ ╮ │𞥊 . ︨✩ 𝂅 𝂅 ׄ ⎯ㅤִㅤ੭ │ ֶ֢ 𔔁 ۫ ིྀ
دیگه خیلی لا..... تیشو پر کرد😂😂😂بروووونش بریم🤣🤣
نفور_ 𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑨𝒗𝒂𝒚𝒆 𝒅𝒆𝒍_
╭ ╼━╾ ୨ ꕨ ୧ ╼━╾ ╮ │𞥊 . ︨✩ 𝂅 𝂅 ׄ ⎯ㅤִㅤ੭ │ ֶ֢ 𔔁 ۫ ིྀ
داداشششش ما ل..اتیماااا ل..اتتتت😂